Wednesday, 18 March 2015

آتش بازی یا بازی با آتش


مطلبی کوتاه و بسیار خواندنی به قلم استاد عزیزم دکتر عبدالرحمن نجل رحیم درباره چهارشنبه سوری




چهارشنبه‌سوری نزدیک می‌شود. به‌نظر من این مراسم سنتی بیش از هرچیز می‌تواند توجه را به نقش آتش در تکوین شناخت انسان در طول تاریخ جلب کند؛ اینکه چگونه ما انسان‌ها یاد گرفته‌ایم بر آتش تسلط پیدا کنیم و آن را دراختیار خود درآوریم و از مزایای آن برای زندگی در شرایط سخت جوی و علیه خطرات محیطی بهره بگیریم؛ آتشی که قبل از ظهور انسان، مایه ترس هرجانداری روی زمین بود. مهار آتش شاید یکی از اولین موفقیت‌های جمعی و نشانه رشد شناخت اجتماعی نزد انسان‌های اولیه بوده است. در جمع‌های اولیه انسانی، نور و گرمای آتش در شب‌های سرد و تاریک، ساخت و کار عواطف، اندیشه و خلاقیت، زبان، قدرت داستان‌سرایی و رویاپردازی در طول خواب شبانه را در مغز انسان‌ها تقویت کرد. این تاثیر شگرف در استفاده از استعاره آتش در مفاهیم شناختی و زبانی در فرهنگ ما ایرانیان نیز به‌خوبی منعکس است. آتش که مهار می‌شود، در مغز ما مفهوم آتش در کنار عشق و مهربانی، صلح، دوستی، امید و آرزو می‌نشیند، آن‌گاه که آتش، سرکش و توفانی و آسیب‌رسان می‌شود، خشم، غضب، عصیان و شورش و جنگ را تداعی می‌کند. این دومفهوم متضاد، اما مکمل از آتش در تمامی مناسک و مراسم تاریخی فرهنگی ازجمله در چهارشنبه‌سوری انعکاس داشته و نشانه آگاهی ما انسان‌ها از ماهیت آتش در طول تجربیات تاریخی و زندگی اجتماعی‌مان است. به‌همین‌معنا «آتش‌بازی» در چهارشنبه‌سوری، جشنی متاثر از تسلط انسان بر آتش و لذت زیبایی‌شناختی حاصل از هیجانات و عواطف مثبت برانگیخته‌شده از آن است. رنگین‌کمانی از نور و گرمایش آتش، چون خورشید، انرژی حیات‌بخش به ما هدیه می‌دهد، اما اصطلاح «بازی با آتش» که در بسیاری از زبان‌ها ازجمله فارسی معنای خاصی را القا می‌کند، وجه دیگر رابطه انسان با آتش را بازنمایی می‌کند. ما را با تهدید خطر ویرانگر و نابودکننده آتش، آشنا می‌کند، آن‌گاه که مهار آتش از اختیار اراده‌مان خارج می‌شود، چون خشم و کینه و جنگ‌طلبی و خشونت‌ورزیمان، هراسناک و زندگی‌بربادده می‌شود. رسومی فرهنگی چون چهارشنبه‌سوری، تمرینی مغزی‌-روانی است که به ما می‌آموزد چگونه آتش مهر و عشق و تفاهم بیفروزیم و در مهار آتش هیجانات، اختیار از کف ندهیم و مواظب باشیم آتش کینه، خشم و خشونت، انسانیت ما را نبلعد

تاریخ طبیعی صلح


این مطلب ترجمه ی مقاله ای است که در نشریه 
Foreign Affairs 
منتشر شده و توسط کاوه فیض اللهی برگردان و در شماره ۱۶ ماه نامه ی مهرنامه به چاپ رسیده است



رابرت ساپولسكی استاد عصب‌پژوهی دانشگاه استانفورد و يكي از برجسته‌ترين دانشمندان علوم اعصاب در جهان است. از اين گذشته نخستی شناسی است كه نزديك به ۳۰ سال بابون‌های ساوانا را در كنيای بررسی كرده است و علاوه بر تقريباً ۱۷۰ مقاله علمی آكادميك يكي از بهترين نويسندگان مقاله‌های علمی عمومی در زمان ماست. مقاله‌های ساپولسكی عمدتاً در نشريه‌هايی مانند ديسكاوری، ساینتيفيك امريكن، نچرال هيستوری، نيويوركر و مانند آنها چاپ مي‌شود. استعداد نويسندگی ساپولسكی هنگام بررسی بابون‌ها در طبيعت و در تنهايی اش در دشت‌های آفريقا شكوفا شد. خودش می گويد: «وقتی راديو يا هيچ همدم ديگری نداشته باشيد سرانجام ناگزير به هر آدمی كه در زندگيتان می شناسيد نامه خواهيد نوشت به اين اميد كه شايد جواب نامه‌‌تان را بدهد.» او جوايز متعددی از جمله جايزه مك آرتور و جايزه «امپراتور برهنه است» را برده است. مقاله زير درباره پيامدهای بررسی نخستی ها درباره خشونت در انسان است كه معتبرترين نشريات حوزه روابط بين‌الملل به چاپ رسيده است 
تئودوزيوس دابژانسكی، زيست‌شناس تكاملي شهير، يك بار گفته بود: «همه ی گونه‌ها يكتا هستند، اما انسان از همه يكتاتر است.» انسان از ديرباز به بی مانندی خويش باليده است. اما بررسی نخستی های ديگر، چنين برداشتی از استثنايی بودن انسان را روزبه‌روز بيشتر در غبار ترديد فرو می برد. بخشی از اين فرآيند كاستن از شأن نسبتا خوشايند نيز بوده است، از جمله آنچه به طرز كار بدن ما مربوط ميشود. به اين ترتيب است كه اكنون می دانيم قلب يك بابون را می توان به بدن يك انسان پيوند زد و اين قلب تا چند هفته كار می كند. گروه‌های خونی انسان كه با عامل ار.اچ مشخص مي‌شوند نيز نام خويش را از ميمون‌های رزوس گرفته‌اند كه تغييرات مشابهی در خونشان دارند
از اين نااميدكننده‌تر پيوستاری است كه در قلمرو شناخت يافته شده است. برای مثال اكنون می دانيم كه گونه‌های ديگر ابزارهايی اختراع می كنند و با چيره‌دستی و تغييرات فرهنگی محلی آنها را به كار می برند. نخستی های ديگر در ارتباطهايشان چنان «معناداری» (استفاده از نماد در اشاره به اشيا و اعمال) نشان می دهند كه هر زبان‌شناسی تحت تاثير قرار خواهد گرفت. و آزمايش‌ها وجود يك «نظريه ذهن» در نخستی های ديگر را ثابت كرده‌اند، يعني توانايی تشخيص اين واقعيت كه افراد مختلف ممكن است انديشه‌ها و آگاهی های متفاوتی داشته باشند
با اين همه بي‌همتايی مورد ادعای ما بيش از همه در مورد زندگی اجتماعی مان به چالش كشيده شده است. معدودي از نخستی ها (نظير اورانگوتان) هستند كه همچون زاهدان گوشه‌نشين نوعا غيراجتماعی اند. اما اينها به كنار، معلوم شده كه يك نخستی را جدا از گروه اجتماعی اش نمی توان درك كرد. در ميان حدود ۱۵۰ گونه از نخستی ها، هرچه ميانگين اندازه گروه اجتماعی بزرگتر باشد، نسبت قشر مخ به بقيه مغز نيز بيشتر است. به عبارت ديگر به نظر می رسد ممتازترين بخش مغز نخستی ها را تكامل طوری شكل داده است كه ما را قادر به وراجی و جوريدن همديگر، همكاری و تقلب و اشتغال ذهنی به اين وسواس سازد كه چه كسی با چه كسی جفت‌گيری می كند. خلاصه آنكه با تمام اين احوال انسان هنوز نخستی ديگری است در ميان نخستی ها با يك زندگی اجتماعی پرمايه و تنگاتنگ. اين واقعيت پرسشی را موجب مي‌شود: آيا نخستی شناسی می تواند درباره بخشی بسيار مهم از اجتماعی بودن انسان، يعني جنگ و صلح، چيزی به ما بياموزد؟
معمولا چنين پنداشته مي‌شد كه انسان تنها نخستی با خشونت وحشيانه است. چند دهه پيش، در انتهای فيلم‌های مستند راز بقا، شنيدن اين جمله با لحنی خشك و جدی رايج بود كه «ما تنها گونه‌ای هستيم كه خودش را می كشد». اين ديدگاه در دهه ۱۹۶۰ وقتی روشن شد كه بعضی نخستی های ديگر همتايان خويش را در حد وفور می كشند، كنار گذاشته شد. هم نرها می كشند، هم ماده‌ها می كشند. بعضی فرزندان يكديگر را با چنان نيرنگ‌های بی رحمانه‌ای می كشند كه بيشتر لايق ريچارد سوم است. بعضی از مهارتهای ابزارسازيشان برای ساخت چماق‌های بزرگتر و كارآمدتر استفاده می كنند. بعضی نخستی های ديگر درگير چيزی می شوند كه آن را تنها جنگ می توان ناميد ـ خشونت گروهی و سازمان‌يافته‌ای كه جمعيت‌های ديگر را هدف گرفته است
با گسترش بررسی های ميدانی نخستی ها، آنچه بيش از همه چشمگيرشده تغييرات رسوم اجتماعي در ميان گونه‌های مختلف بود. بله، درست است كه زندگي بعضي گونه‌های نخستی، همواره و به اشكال گوناگون آكنده از خشونت است. اما در ميان گونه‌های ديگر زندگی سرشار از همه داشت‌خواهی، برابری خواهی و پرورش همكارانه بچه‌‌هاست. الگوی اين تغييرات آشكارشده است. در گونه‌‌هايی كه تهاجم كمتری نشان می دهند، مانند گيبون‌ها و مارموزت‌ها، گروه‌ها معمولا در جنگل‌‌های بارانی سرسبز زندگی می كنند كه در آن غذا فراوان و زندگی آسان است. نر و ماده معمولا هم جثه‌اند و نرها فاقد نشانگرهای ثانويه جنسی نظير دندان‌های نيش تيز و بلند يا رنگبندی های پرزرق و برق هستند. جفت‌ها تا پايان عمر با هم می مانند و نرها در مراقبت از بچه‌ها كمك‌های چشمگيری می كنند. از سوی ديگر در گونه‌های خشن، نظير بابون‌ها و ميمون‌های رزوس، عكس اين شرايط حاكم است
پريشان‌كننده‌ترين واقعيت در مورد گونه‌های خشن، ناگزيری آشكار رفتارشان بود. به نظر می رسيد بعضی گونه‌ها صرفا همان‌طوری هستند كه هستند، فرآورده‌های تغييرناپذير برهمكنش تكامل و بوم‌شناسی، همين و بس. و اگرچه انسان‌های نر شايد به طور انعطاف‌ناپذيری چند همسر نبودند يا كفل‌هايی به رنگ قرمز روشن و دندان‌های نيش 15 سانتي‌متری مناسب برای نبرد دندان در برابر دندان نداشتند، روشن بود كه گونه ما دست‌كم به همان اندازه كه با نخستی های ملايم مشترك است با نخستی های خشن نيز اشتراكاتی دارد. به اين ترتيب «در طبيعت آنها» به «در طبيعت ما» تبديل شد. اين نظريه «انسان به مثابه انسانريخت قاتل» بود كه توسط نويسنده‌ای به نام رابرت آردری رواج داده شد و براساس آن احتمال آنكه انسان ذاتا صلح‌جو شود همانقدر است كه احتمال دارد دمی ‌گيرنده در انسان برويد
دقت علمی اين ديدگاه هرگز بيش از فيلم سياره ميمون‌ها نبود،‌ اما پژوهش‌های ميدانی بسياری بايد انجام می شد تا معلوم شود چه نظريه‌ای بايد جانشين آن شود. پس از چندين دهه كار و تحقيق، اكنون اين تصوير به راستی جالب شده است. معلوم شده كه بعضي گونه‌های نخستی درواقع يا صرفا خشن هستند يا صرفا آرام هستند و رفتارشان ناشي از ساختارهای اجتماعی و محيط بوم‌شناختی شان است. اما از آن مهم‌تر اينكه بعضی گونه‌‌های نخستی با وجود داشتن خصلت‌های خشنی كه به نظر می رسد وارد طبيعتشان شده است، می توانند در صلح و آرامش به سر ببرند. اكنون مساله تعيين آن است كه اين وضعيت تحت چه شرايطی می تواند ايجاد شود و آيا انسان می تواند اين كلاه را سر خودش بگذارد يا خير
صلح بونوبويی
نخستی شناسی از ديرباز زير سايه بررسی شمپانزه‌ها بوده است و اين تا حدود زيادی ناشی از پژوهش‌های فوق‌العاده تاثيرگذار جين گودال است كه يافته‌هايش طی چندين دهه مشاهده شمپانزه‌ها در طبيعت از معروفيت بسياری برخوردار شده‌اند. ويژه برنامه‌های نشنال جئوگرافيك كه براساس كارهای گودال تهيه می شدند همواره با يادآوری اين نكته همراه بودند كه شمپانزه‌ها نزديك‌ترين خويشاوندان ما هستند، تصوري بر پايه اين واقعيت كه ما به ميزان حيرت‌انگيز بيش از ۹۸ درصد از دی ان ای مان را با آنها مشتركيم. اين در حالی است كه گودال و ديگر شمپانزه‌‌پژوهان موارد بيشماری از قتل، همنوع‌خواری و خشونت گروهی سازمان‌يافته را در ميان سوژه‌‌هايشان به دقت ثبت و مستند كرده‌اند. از اين‌ رو با توجه به جنايتهای اين عموزاده‌های درجه يك به نظر می رسيد سرنوشت تكاملی انسان مهر و موم و از پيش تعيين شده است
اما در تمام اين مدت يك گونه شمپانزه ديگر نيز وجود داشت، گونه‌ای كه همواره ناديده گرفته می شد، زيرا تعدادش اندك بود؛ زيستگاهش در جنگل‌های بارانی دورافتاده و دست‌نيافتنی قرار داشت؛ و اين واقعيت كه نخستين نوشته‌ها درباره آن به زبان ژاپنی چاپ شد. اين موجودات لاغراندام ريزنقش در ابتدا «شمپانزه كوتوله» ناميده و به عنوان يك جور زيرگونه پسرفته و نه‌ چندان جالب از شمپانزه واقعی در نظر گرفته شدند. امروزه اين شمپانزه‌ها كه اكنون با نام بونوبو معروفند، گونه‌ای جداگانه و متمايز به حساب می آيند كه از نظر رده‌بندی و ژنتيكی درست به‌ اندازه شمپانزه معمولی با انسان خويشاوندی نزديك دارند. اما آيا اين انسانريخت تفاوت‌های ديگری نيز دارد؟
بونوبوهای نر چندان مهاجم نيستند و از عضلات حجيم معمول در گونه‌‌هايی كه زياد درگير مبارزه با يكديگر می شوند (نظير شمپانزه‌های معمولی) در آنها خبری نيست. از اين گذشته، در نظام اجتماعی بونوبوها ماده‌ها غالبند، غذا اغلب تقسيم می شود و برای خاتمه دادن به تنش‌‌های اجتماعی روش‌های كارآمدی وجود دارد و از همه اينها مهم‌تر روابط جنسی است. روابط جنسی بونوبوها به يادماندنی ترين بخش كنفرانس‌‌های نخستی شناسی است و پدر و مادرها را وا می دارد هنگام تماشای فيلم‌های مستند، دستشان را روی چشم بچه‌هايشان بگذارند. بونوبوها در هر وضعيت قابل تصوری و نيز در بعضی وضعيت‌‌های به زحمت قابل تصور، براي خوشامدگويی به يكديگر و براي حل اختلاف، براي خالی كردن عقده خود پس از وحشتی كه يك جانور شكارچی ايجاد می كند، برای گرفتن جشن پيدا كردن غذا يا چاپلوسی به منظور سهيم شدن در آن، يا همين‌جور الكی، با هم رابطه جنسی دارند. به قول معروف شمپانزه‌ها اهل مريخ‌اند و بونوبوها اهل ونوس
اما در جمع بونوبوها همه چيز ايده‌‌آل نيست و هنوز در ميان آنها سلسله مراتب و درگيری وجود دارد (وگرنه اصلا چرا بايد روش‌هايی براي حل اختلاف اختراع می كردند؟) با اين همه در حال حاضر آنها از جمله مد روزترين گونه‌ها برای تحليل و پادزهر حيرت‌آوری براي خويشاوندان خشك و بی احساسشان هستند. مشكل آنجاست كه گرچه ما خيلی خوب می دانيم بونوبوها چه جوری اند، كوچكترين تصوری نداريم كه چگونه به اين شكل درآمده‌اند. علاوه بر اين، به نظر می رسد تمام بونوبوها اساسا از اين نظر مثل همديگرند - موردی كلاسيك از «در طبيعت‌شان» بودن. حتی به تازگی شواهدی مبنی بر وجود يك جزء ژنتيكی برای اين پديده به دست آمده است. بونوبوها (اما نه شمپانزه‌ها) نسخه‌ای از يك ژن دارند كه رفتار پذیرفتاری (رفتاری كه انسجام گروهی را افزايش می دهد) را براي نرها لذت‌بخش‌تر می سازد. به، عجب گونه‌ای! (و اتفاقا گونه‌ای كه طبق انتظار در يك قدمی انقراض قرار دارد). اما بونوبوها غير از سودمندی شان در خالی كردن باد تقديرباوران انسان شمپانزه‌دان، چيز زيادی برای گفتن به ما ندارند. ما بونوبو نيستيم و هرگز هم نمی توانيم باشيم
جنگجويان بر صحنه ظاهر می شوند
برخلاف زندگی اجتماعی بونوبوها، زندگي اجتماعی شمپانزه‌ها اصلا قشنگ نيست. زندگی اجتماعی ميمون‌های رزوس يا بابون‌های ساوانا- گونه‌اي كه در گروه‌ های ۵۰ - ۱۰۰ تايی در علفزارهای آفريقا يافته می شوند و من نزديك به ۳۰ سال آنها را بررسی كرده‌ام – نيز همين‌طور. سلسله مراتب در ميان بابون‌ها سختگيرانه و پيامدهای آن كاملا روشن است. رتبه عالی در ميان نرها معمولا از طريق يك‌سری مبارزه‌های خشن موفقيت‌آميز به دست می آيد. غنايمی نظير گوشت نابرابر تقسيم می شوند. بيشتر نرها در اثر عواقب خشونت جان خويش را از دست می دهند و تقريبا نيمی از تهاجمشان اشخاص ثالث را هدف می گيرد (بعضی نرهای عاليرتبه هنگام بدخلقی، دق و دلی شان را سر رهگذری بیگناه خالی می كنند كه معمولا يا يك ماده است يا نری زيردست)
از اين گذشته مبارزه ميان بابون‌های نر مي‌تواند به طور خيره‌كننده‌ای ناجوانمردانه باشد. چند سال پيش در يكي از دسته‌هايی كه بررس می كنم، شاهد چنين اتفاقی بودم: دو نر با هم مبارزه كرده بودند و يكی از آنها كه شكست‌ جانانه‌ای خورده بود، حالت قوزكرده‌ای به خود گرفت، يعنی انتهای عقبی بدنش را هوا كرد. اين در ميان تمام بابون‌های ساوانا به معنای ژست خفت‌بار دون‌رتبگی است و علامت پايان درگيری، و پاسخ متعارف از سوی نر پيروز آن است كه با نوعی ژست چيرگی آيينی طرف را مطيع خويش سازد (مثلا آنكه سوارش شود). اما در اين مورد گرچه بابون برنده طوری به بازنده نزديك شد كه گويی می خواهد سوارش شود، ناگهان با دندان‌های نيش‌اش چاك عميقی در تنش داد
خلاصه آنكه يك گروه بابون بستر بعيدی برای رشد صلح‌خواهان است. با اين حال چند استثنای جالب هم وجود دارد. براي مثال در سال‌هاي اخير، پي برده‌اند كه يك شيوه سنتي خاص از انديشيدن تكاملي كه مي‌توان آن را به شكل كوبيدن مشت بر تخت سينه تصوير كرد، نادرست است. طبق منطق پذيرفته‌شده، نرها به منظور دستيابی به رتبه بالا و نگه داشتن آن خصمانه با يكديگر رقابت می كنند كه به نوبه خود آنها را قادر خواهد ساخت توليدمثل را در دست بگيرند و به اين ترتيب تعداد نسخه‌های ژن‌هايشان كه به نسل بعد منتقل می شود را به حداكثر برسانند. اما اگرچه تهاجم در ميان بابون‌ها به راستی بی ارتباط با دستيابی به رتبه بالا نيست، معلوم شده كه تقريبا هيچ ارتباطی به نگهداری آن ندارد. نرهای غالب به ندرت خيلی مهاجم هستند و آنهايی هم كه خيلي مهاجم‌اند عموما در سراشيبی سقوط قرار دارند: آنهايی كه نياز به كاربرد تهاجم دارند اغلب كسانی هستند كه در آستانه از دست دادن مقامشان ايستاده‌اند. در عوض، حفظ برتری نيازمند هوش اجتماعی و كنترل اميال است - توانايی تشكيل ائتلاف‌های دورانديشانه، صبر و تحمل نسبت به زيردستان و ناديده گرفتن بيشتر تحريك‌ها
علاوه بر اين پژوهش‌‌های اخير نشان داده‌اند كه ماده‌‌ها نيز در مورد اينكه كدام نرها ژن‌هايشان را منتقل كنند، حرفی برای گفتن دارند. ديدگاه سنتی بر مدل توليدمثل «دستيابی خطي» مبتنی بود: اگر ماده‌ای فحل شود، نر آلفا با او جفت خواهد شد؛ اگر دو ماده فحل شوند، نر آلفا و نر رده دوم فرصت را غنيمت خواهند شمرد و به همين ترتيب. اما اكنون می دانيم كه بابون‌های ماده اگر بخواهند به راحتی مي‌توانند خود را حتی از دست قهرمانان رقابت ميان نرها خلاص كرده و در عوض با نر ديگری جيم شوند كه واقعا دلشان می خواهد. و آن كدام نر است؟ چنانكه انتظار می رود نری است كه استراتژی متفاوت برقراری روابط حمايتی با آن ماده را در پيش گرفته است- او را خيلی می جورد، در مراقبت از بچه‌‌ها كمكش می كند و او را كتك نمی زند
تعداد نسخه‌هايی كه اين نرهای بچه‌ مثبت از ژن‌هايشان منتقل می كنند ظاهرا دست كمی از همتايان مهاجم ترشان ندارد، به خصوص آنكه بدون خستگی عمركاه و آسيب‌هايی كه گلادياتورها می بينند، می توانند سال‌‌های سال همين‌ روش را در پيش بگيرند. پس اين پندار خام كه تنها راه رسيدن به موفقيت تكاملی مبارزه است، درست نيست. يك بابون نر معمولی مسير مبارزه را انتخاب می كند، اما در زندگی اش برهه‌های حساسی وجود دارد كه در آنها اهميت تهاجم خيلی كمتر از هوش اجتماعی و خويشتن‌داری است و خط‌ مشی های ديگری وجود دارند كه از نظر تكاملی پربارترند
حتی در دنيای بی‌محابای تهاجم نر با نر، اكنون داريم پايگاه‌های حيرت‌آوری از فرهيختگی در ميان نخستی ها را تشخيص می دهيم. يكي اينكه نخستی ها پس از مبارزه می توانند آشتی كنند. اين نوع آشتی ها  نخستين‌بار در اوايل دهه ۱۹۸۰ توسط فرانس دوال از دانشگاه ايموري توصيف شد؛ اين رفتار تاكنون در نزديك به ۲۷ گونه مختلف نخستی ها، از جمله شمپانزه‌های نر، مشاهده شده است و چنانكه بايد به كار كاهش احتمال تهاجم بيشتر ميان دو مبارز سابق می آيد. و نخستی های گوناگون، از جمله بابون‌های نر، نيز گاهي با يكديگر همكاری می كنند، براي مثال با پشتيبانی از هم در مبارزه با ديگری
ائتلاف‌ها ممكن است داد و گرفت يا عمل متقابل را نيز دربرگيرند و حتی باعث ايجاد چيزی شوند كه مانند نوعی حس عدالت يا انصاف به نظر می رسد. در پژوهشی چشمگير توسط دوال و يكي از دانشجويانش، ميمون‌های كاپوچين در قفس‌های مجاور جای داده شدند. هر ميمون می توانست به تنهايی (با كشيدن يك سينی غذا به طرف قفسش) يا با كمك يكی از همسايگان (با كشيدن يك سينی سنگين‌تر به كمك هم) به غذا دست يابد؛ در مورد دوم تنها يكي از ميمون‌ها به غذای مورد بحث دسترسی می يافت. معلوم شد ميمون‌هايی كه همكاری می كنند احتمال بيشتری دارد كه غذا را با همسايه خويش شريك شوند
از اين جالب‌ تر الگوهای مادام‌العمر همكاری ميان بعضي شمپانزه‌های نر از جمله آنهايی است كه باندهای برادران تشكيل می دهند. در ميان بعضی گونه‌های نخستی، تمام اعضای يك جنس با نزديك شدن به سن بلوغ دسته زادگاهشان را ترك می كنند تا به اين ترتيب احتمال هم‌آميزی زيان‌آور از نظر ژنتيكی را منتفی سازند. در شمپانزه‌ها ماده‌ها خانه را ترك می كنند و در نتيجه شمپانزه‌های نر معمولا عمرشان را در كنار خويشاوندان نر نزديك سپری می كنند. رفتارشناسان جانوری غرق در نظريه‌بازی ها زندگی شان را صرف تلاش برای محاسبه آن می كنند كه همكاری متقابل در ميان غيرخويشاوندان چگونه آغاز می شود، اما اين نكته روشن است كه همكاری متقابل پايدار در ميان خويشاوندان به آسانی شكل می گيرد
بنابراين حتی نخستي‌های خشن نيز آشتی و همكاری می كنند، اما فقط تا حدی. برای تازه‌كارها، همانطور كه در رابطه با بونوبوها گفته شد، بدون خشونت و درگيری در گام نخست، چيزی برای آشتی وجود نخواهد داشت. علاوه بر اين، آشتی همگانی نيست: براي مثال بابون‌‌های ساوانای ماده در اين كار استادند اما نرها نه. از همه مهمتر آنكه حتی در ميان گونه‌ها و جنسيت‌هايی كه آشتی می كنند نيز اين يك پديده اتفاقی و حساب‌نشده نيست؛ احتمال آشتی افراد با كسانی كه ممكن است به دردشان بخورند بيشتر است. اين واقعيت در پژوهشي برجسته توسط مارينا كوردز از دانشگاه كلمبيا به اثبات رسيده است. در اين بررسی ارزش بعضی رابطه‌ها در ميان نوعی ميمون مكاك به طور مصنوعی افزايش داده شد. اين بار هم جانوران مورد آزمايش در مجاورت يكديگر و در شرايطی به قفس انداخته شدند كه در آن می توانستند به تنهايی يا از طريق همكاری به غذا دست يابند. احتمال آشتی كردن جفت‌هايی كه قابليت همكاری در آنها ايجاد شده بود پس از تهاجم برانگيخته، سه برابر همكاری نكننده‌ها بود. به عبارت ديگر آشتی تنش‌كاه به احتمال قوی در ميان جانورانی صورت می گيرد كه از پيش به همكاری عادت كرده و انگيزه لازم برای تداوم اين همكاری را داشته باشند
از بررسی هايی كه در مورد مساله همكاری انجام شده نيز نكات نااميدكننده‌ای پديدار شده است، از جمله اين واقعيت كه ائتلاف‌ها به طرز وحشتناكی ناپايدارند. در دسته‌ای از بابون‌ها كه در اوايل دهه ۱۹۸۰ بررسی شان می كردم، عمر ائتلاف‌های نر با نر پيش از فروپاشی به طور متوسط به دو روز هم نمی رسيد. علت اين فروپاشی ها در بيشتر موارد كوتاهی يك طرف در انجام عمل متقابل (بازپس گرداندن لطف طرف مقابل-م) يا حتی بدتر از آن تنها رها كردن طرف مقابل در طول يك مبارزه است. سرانجام و دلسردكننده‌تر از همه، كاربردی است كه بيشتر ائتلاف‌ها به منظور آن شكل می گيرند. به لحاظ نظری، همكاری برگ برنده فرديت برای مثلا بهكرد جمع‌‌آوری غذا يا دفاع در برابر شكارچيان است. اما در عمل دو بابونی كه با يكديگر همكاری می كنند، معمولا اين كار را برای بيچاره كردن طرف سوم انجام می دهند
گودال نخستين كسی بود كه از اين واقعيت عميقا نگران‌كننده گزارش داد كه دسته‌های شمپانزه‌های نر خويشاوند با همكاری هم «گشت‌های مرزی» انجام می دهند، يعني به جست‌وجو در امتداد مرز جغرافيايی جداكننده گروهشان از گروه‌های ديگر می پردازند و اگر با نرهای همسايه روبه‌رو شوند به آنها حمله برده و حتی تا حد كشتار تمام اعضای گروه‌‌های ديگر پيش می روند. بنابراين همكاری درون‌گروهی ممكن است نه به صلح و آرامش، بلكه به نابودگری كارآمدتر بينجامد. از این رو همكاری و حل اختلاف در گونه‌هايی از نخستی ها با تهاجمی ترين و طبقاتی ترين ساختار اجتماعی ديده شده است، اما نه به طور دائم، نه الزاما برای مقاصد خيرخواهانه و نه به شيوه‌ای انباشتی كه می تواند به برخي پيامدهای اجتماعی اساسا غيرهابزی بينجامد. درسی كه می گيريم از قرار معلوم اين نيست كه نخستی های خشن می توانند از طبيعت خويش برگذرند، بلكه صرفا آن است كه طبيعت اين گونه‌ها تودرتوتر و چندجنبه‌ای تر از آن است كه پيش از اين پنداشته می شد. دست‌كم تا اين اواخر كه درس همين بود
نخستی های كهن و نيرنگ‌های نو
بحث ديرپای «طبيعت در برابر تربيت» تا حدی احمقانه است. عمل ژن‌ها با محيطی كه در آن عمل می كنند كاملا درهم تنيده است؛ به تعبيري حتي سخن گفتن از آنكه ژن اکس چه می كند بی معناست و در عوض بايد اينطور در نظر آورد كه آن ژنها در محيط های مختلف چه می كند. با اين حال، چنانچه ناگزير شويم رفتار جانوری را تنها براساس يك واقعيت پيش‌بينی كنيم، شايد هنوز بخواهيم بدانيم آيا سودمندترين واقعيت به ژنتيك مربوط می شود يا به محيط
نخستين دو پژوهشی كه نشان‌ دادند نخستی ها تا حدی از طبيعت‌شان مستقل هستند با استفاده از يك تكنيك كلاسيك در ژنتيك رفتار به نام تعويض سرپرست انجام شدند. فرض كنيد جانوری نسل‌ها رفتاری خاص را نشان داده است- آن را رفتار الف می ناميم. می خواهيم بدانيم آيا اين رفتار ناشی از وجود ژن‌های مشترك است يا محيطی كه ميان چندين نسل مشترك بوده است. پژوهشگران تلاش می كنند با تعويض سرپرست جانور به اين پرسش پاسخ دهند، يعني مادر جانور را هنگام تولد عوض مي‌كنند تا زيردست مادر ديگری با رفتار ب بزرگ شود و بعد تماشا می كنند ببينند جانور وقتی بزرگ شد كدام رفتار را به نمايش می گذارد. يكی از مشكلات اين رويكرد آن است كه محيط يك جانور از لحظه تولدش آغاز نمی شود- جنين در محيط بسيار صميمانه‌ای با مادرش مشترك است، يعنی همان جريان خون بدن، آكنده از هورمون‌ها و مواد غذايی كه می توانند در كاركرد مغز و رفتار تغييرات مادام‌العمر ايجاد كنند. در نتيجه اين رويكرد را تنها به شيوه‌ای نامتقارن می توان به كار برد؛ اگر رفتاری در محيط جديد باقی بماند، نمی توان نتيجه گرفت كه ژن‌ها علت آن هستند، اما اگر رفتاری در محيط جديد تغيير كند، آنگاه می توان نتيجه گرفت كه ژن‌ها علت آن نيستند. اكنون نوبت به آن دو پژوهش می رسد
در اوايل دهه ۱۹۷۰، نخستی شناسی بسيار معتبر به نام‌هانس‌كومر در اتيوپی مشغول به كار بود، در منطقه‌ای كه دوگونه بابون با نظام‌های اجتماعی بسيار متفاوت را در خود جای داده است. بابون‌های ساوانا در دسته‌های بزرگ با تعداد زيادی نر و ماده بالغ زندگی می كنند. بابون‌های هامادرياس، درست برعكس، جامعه‌ای چند سطحی و پيچيده‌تر دارند.‌ هامادرياس‌ها از آنجا كه در منطقه‌ای بسيار خشك‌تر و خشن‌تر زندگی می كنند، مشكل بوم‌شناختی خاصی دارند. بعضی منابع استثنايی و كميابند و خيلی ها دلشان می خواهد در آنها سهيم شوند - مثلا يك گودال آب منحصربه‌ فرد يا لبه پرتگاهی مناسب برای خواب‌ شبانه و دور از دسترس شكارچيان. منابع ديگر، از جمله گياهانی كه می خورند، محدود و با فاصله بسيار از هم پراكنده‌اند كه موجب می شود اين جانوران ناگزير در گروه‌های كوچك و جداگانه عمل كنند. در نتيجه در‌ هامادرياس‌ها ساختار «حرم» تكامل يافته است - يك نر بالغ كه اطرافش را يك مشت ماده بالغ و بچه‌هايشان فرا گرفته‌اند - و در مقاطعی كوتاه روی دامنه صخره‌ای يا لب بركه آبی اتفاقی و گرانبها، تعداد زيادی حرم در آرامش به هم می رسند و موقتا يكی می شوند
كومر با گرفتن يك بابون ساوانای ماده بالغ و رها كردنش در يك دسته‌ هامادرياس و به دام انداختن يك ماده‌ هامادرياس بالغ و رها كردنش در يك دسته ساوانا، آزمايش ساده‌ای انجام داد. در ميان‌ هامادرياس‌ها اگر نری ماده‌ای را تهديد كند، تقريبا به طور قطع همين حيوان است كه حرم را در اختيار دارد و تنها راه پرهيز از آسيب ديدن برای ماده آن است كه به او نزديك شود – يعني به آغوش او باز گردد. اما در ميان بابون‌های  ساوانا اگر نري ماده‌ای را تهديد كند، راه پرهيز از آسيب ديدن آن است كه بگريزد. در آزمايش كومر، ماده‌هايی كه در ميان گونه ديگر انداخته شدند، در ابتدا رفتار ويژه‌گونه خودشان را انجام دادند كه در محله جديد خطای بزرگی به شمار می آمد. اما به تدريج به قواعد جديد گردن نهادند. می پرسيد اين يادگيری چقدر طول كشيد؟ حدود يك ساعت. به عبارت ديگر، هزاران سال تفاوت ژنتيكی براي جداسازی اين دو گونه، يك عمر تجربه يك قاعده اجتماعی حياتی برای هر بابون ماده و زمانی ناچيز برای وارونه كردن كامل همه چيز
آزمايش دوم توسط دوال و يكي از دانشجويانش به نام دنيس يوهانوويچ در اوايل دهه ۱۹۹۰ روی دو گونه ميمون مكاك ترتيب داده شد. مكاك‌های رزوس نر با هر معيار انسانی، جانورانی ناخوشايند‌ند. سلسله مراتب‌هايشان سخت و انعطاف‌‌ناپذير است، آنهايی كه در راس هستند سهم نامتناسبی از غنايم را تصرف می كنند، اين بي‌عدالتی را با تهاجم بی رحمانه تحميل می كنند و پس از مبارزه به ندرت آشتی می كنند. در نقطه مقابل آنها، مكاك‌های بی دم نر كه تقريبا در تمام ژن‌هايشان با پسرعموهای رزوس خويش مشتركند، تهاجم بسيار كمتری نشان می دهند، رفتارشان پذیرفتاری‌تر است، سلسله مراتب‌هايشان آنقدر سختگيرانه نيست و برابری خواه‌ترند
دوال و يوهانوويچ از آنجا كه با نخستی ها در اسارت كار می كردند، با تركيب مكاك‌های رزوس و بی دم با يكديگر، گروهی اجتماعی از مكاك‌های نابالغ از هر دو جنس نر و ماده به وجود آوردند. جالب آنكه به جای گردن‌كلفتی مكاك‌های رزوس برای بی دم‌ها، با گذشت چند ماه، رزوس‌های نر شيوه اجتماعی بی دم‌ها را پذيرفتند و سرانجام حتی در درجات بالای رفتار آشتی جويانه به پای بی دم‌ها رسيدند. علاوه بر اين اتفاقا مكاك‌های بی دم و رزوس هنگام آشتی ژست‌های متفاوتی به خود می گرفتند. مكاك‌های رزوس مورد بررسی، ژست‌های آشتی جويانه بی دم‌ها را تقليد نكردند بلكه در عوض درصد وقوع ژست‌های ويژه‌ گونه خودشان را افزايش دادند. به عبارت ديگر، آنها صرفا رفتار مكاك‌های بی دم را تقليد نمی كردند، بلکه مفهوم آشتی مكرر را در عرف اجتماعی خودشان می گنجاندند. هنگامی كه سرانجام اين مكاك‌های رزوس از هپروت دنيای جديدشان به گروهی بزرگتر و فقط رزوسی بازگردانده شدند، طرز رفتار جديدشان حفظ شد. اين چيزي كم از حادثه‌ای خارق‌العاده ندارد. اما آخرين تك‌ پرسش را به ذهن می آورد؛ آن ميمون‌های رزوس وقتی كه سرانجام به دنيای تمام‌-رزوسی بازگردانده شدند، آيا بينش‌ها و رفتارهايشان را به ديگران سرايت دادند؟ افسوس كه چنين نشد. به خاطر همين لازم است به سراغ آخرين مستنداتمان برويم
بر جا مانده
در اوايل دهه ۱۹۸۰، گروهی از بابون‌های ساوانا به نام «دسته جنگل» كه سال‌ها بررسی اش كرده و در واقع با آن زندگی كرده بودم، در يك پارك ملی در كنيا سرش به كار خودش گرم بود تا آنكه يك روز شانس در خانه گروه بابون همسايه را زد: قلمرواش يك اقامتگاه جهانگردی را دربرمی گرفت كه فعاليت‌‌هايش را توسعه داد و در نتيجه آن مقدار غذايی كه به زباله‌دانی پرتاب می شد افزايش يافت. بابون‌ها همه چيز‌خوارند و «دسته زباله‌دانی» با سورچرانی از ران‌های مرغ پس‌مانده، همبرگرهای نيم‌خورده، باقيمانده‌‌ كيك شكلاتی و هر چيز ديگری كه سر از آنجا در می آورد، شاد بودند. چيزی نگذشت كه آنها برای خواب به درختان بالای چال زباله نقل مكان كردند و هر روز صبح درست موقع بيرون ريختن روزانه زباله‌ها پايين می آمدند (به زودی در نتيجه پرخوری و كم‌تحركی چاق شدند، اما اين خودش داستان ديگری است)
اين ساخت‌وساز در رفتار اجتماعی دسته‌جنگل نيز تغييری تقريبا به همين اندازه چشمگير به وجود آورد. هر روز صبح، حدود نيمی از نرهای بالغ اين دسته وارد قلمرو نرهای دسته زباله‌دانی می شدند، موقع تخليه روزانه زباله كنار چال می نشستند و براي دستيابی به زباله با نرهای مقيم درگير می شدند. آن عده از نرهای دسته جنگل كه اين كار را می كردند در دو ويژگی با هم مشترك بودند: خيلی جنگجو بودند (كه برای دور كردن غذا از بابون‌های ديگر لازم بود) و علاقه چندانی به روابط اجتماعی نداشتند (اين تجاوزها و دستبردها صبح زود و در ساعاتی اتفاق می افتاد كه بخش عمده جوريدن‌های دسته‌جمعی روزانه در بابون‌های ساوانا در آنها روی می دهد)
اندكی بعد، بيماری سل كه با سرعت و شدت ويرانگری در ميان نخستی های غيرانسانی انتشار می يابد، در دسته زباله‌دانی شايع شد. طی سال آينده، بيشتر اعضای آن و نيز تمام نرهای دسته جنگل كه از چال زباله غذا پيدا می كردند، مردند. نتيجه آن شد كه در دسته جنگل نرهايی باقی ماندند كه صلح‌جوتر و اجتماعی تر از حد ميانگين بودند و نسبت ماده به نر آن در مقايسه با قبل اكنون دو برابر شده بود. پيامدهای اجتماعی اين تغيير چشمگير بود. سلسله مراتب ميان نرهای دسته جنگل باقی ماند، اما نه به قوت سابق: در مقايسه با گروه‌های ديگر و عادی تر بابون‌های ساوانا، نرهای عالی رتبه كنونی دسته جنگل به ندرت زيردستان را آزار می دادند و حتی گاهی منابع مورد مجادله را به آنها واگذار می كردند. تهاجم، به‌ويژه تهاجم به اشخاص ثالث، بسيار كمتر شده بود و نرخ رفتارهاي پذيرفتاری نظير جوريدن يكديگر توسط نرها و ماده‌‌ها يا با هم نشستن به شدت افزايش يافت. هر از گاهی حتی مواردی وجود داشت كه نرهای بالغ يكديگر را می جوريدند، رفتاری كه تقريبا به‌ اندازه بال درآوردن بابون‌ها بی سابقه است
اين محيط اجتماعی بی همتا صرفا به عنوان تابعی از نسبت جنسی يكسويه پديد نيامد؛ نخستی شناسان ديگر، در مواردی از دسته‌هايی با نسبت‌های جنسی مشابه گزارش داده‌اند اما در هيچ‌ كدام از آنها چنين جو اجتماعی ديده نشده است. كليد اين مساله نه فقط در بيشتر بودن ماده‌‌ها بلكه در نوع نرهايی بود كه باقی مانده بودند. اين فاجعه جمعيت‌شناختی - كه زيست‌شناسان تكاملی براي آن اصطلاح «گلوگاه انتخابی» را به كار می برند - دسته‌ای از بابون‌های ساوانا به وجود آورده بود كه با آنچه اكثر كارشناسان انتظار داشتند كاملا متفاوت بود
اما بزرگترين شگفتی چند سال بعد ظاهر شد. بابون‌های ساوانای ماده تمام عمرشان را در دسته‌ای سپری می كنند كه در آن به دنيا می آيند، در حالی كه نرها حوالی بلوغ دسته زادگاهشان را ترك می كنند؛ بنابراين تمام نرهای بالغ يك دسته در جای ديگری بزرگ شده و هنگام نوجوانی وارد گله می شوند. تا اوايل دهه ۱۹۹۰ هيچ‌ كدام از نرهای كم‌تهاجم/بيش‌پذيرفتار اوليه دوران سل دسته جنگل ديگر زنده نبودند؛ تمام نرهای بالغ گروه پس از آن همه‌گيری به دسته ملحق شده بودند. با وجود اين، محيط اجتماعی بی همتای اين دسته به همان شكل باقی ماند و امروزه نيز با گذشت نزديك به ۲۰ سال از آن گلوگاه انتخابی، وضع بر همان منوال است. به عبارت ديگر، نرهای نوجوانی كه پس از بزرگ شدن در جای ديگر وارد دسته جنگل می شوند، سرانجام سبك‌رفتاری منحصربه‌ فرد نرهای مقيم را می پذيرند. «فرهنگ» آنطور كه هم انسان‌شناسان و هم رفتارشناسان جانوری تعريف می كنند، به آن تغييرات رفتاری محلی اطلاق مي‌شود كه به دلايل غيرژنتيكی و غيربوم‌شناختی به وجود می آيند و بيش از زمان پيدايش خويش دوام می آورند. جامعه كم‌تهاجم/بيش‌پذيرفتار دسته‌جنگل بی گمان پايه‌گذار يك فرهنگ دلپذير فرا-نسلی است
بررسی مداوم اين دسته پرده از راز چگونگی انتقال اين فرهنگ به تازه‌واردان برداشته است. واضح است كه ژنتيك هيچ نقشی ايفا نمی كند و از قرار معلوم خودگزينی نيز همين‌طور؛ نرهای نوجوانی كه به اين دسته می پيوندند هيچ تفاوتی با آنهايی كه به دسته‌های ديگر وارد می شوند ندارند و هنگام ورود مانند بقيه تهاجم بسيار و پذيرفتاری اندك نشان می دهند. شواهدی نيز در دست نيست كه نرهای مقيم به نرهای جديد آموزش دهند رفتار ملايمی داشته باشند. نمی توان اين احتمال را منتفی دانست كه از طريق مشاهده يادگيری هایی صورت گيرد، اما با توجه به اينكه ويژگی شاخص اين فرهنگ نه انجام يك رفتار بی همتا بلكه انجام رفتارهای عادی با نسبت‌هايی به شدت غيرعادی است، تشخيص آن دشوار است
تا به امروز جالب‌ترين سرنخ در مورد مكانيسم این انتقال، شيوه برخورد ماده‌‌های مقيم دسته‌جنگل با نرهاي تازه‌وارد است. در يك دسته‌ عادی بابون‌های ساوانا، نرهای نوجوان تازه‌وارد سال‌ها تلاش می كنند تا ذره‌ذره راهی به متن جامعه پيدا كنند؛ رتبه آنها فوق‌العاده پايين است - ماده‌‌ها آنها را ناديده می گيرند و نرهای بالغ تنها به عنوان اهداف دم‌دستی تهاجم به آنها توجه می كنند. در دسته‌جنگل، درست برعكس، نر جديدی كه وارد میشود اندكي پیش از رسيدن از راه مورد هجوم توجه ماده‌‌ها قرار می گيرد. ماده‌های مقيم نخستين بار به طور متوسط ۱۸ روز پس از ورود نرهای جديد خودشان را از نظر جنسی به آنها تعارف می كنند و به طور متوسط ۲۰ روز پس از رسيدن‌شان آنها را برای نخستين بار می جورند (بابون‌های ساوانای معمولی چنين رفتارهايي را به ترتيب پس از ۶۳ و ۷۸ روز نشان می دهند). از اين گذشته اين ژست‌های خوشامدگويی در دسته‌جنگل در اوايل دوره پس از ورود فراوان‌تر رخ می دهند و جوريدن نرها توسط ماده‌‌ها در دسته‌جنگل چهار برابر جاهای ديگر انجام می شود. به عبارت ديگر نرهای جديد تقريبا از لحظه ورودشان درمی يابند كه در دسته جنگل همه چيز طور ديگری است
در حال حاضر به نظر من قابل قبول‌ترين تبيين آن است كه فرهنگ خاص اين دسته فعالانه منتقل نمی شود بلكه به سادگی در نتيجه تسهيل حاصل از عملكرد اعضای مقيم پديد می آيد. ماده‌‌های دسته‌جنگل به علت زندگی در گروهی كه تعداد نرهايش نصف معمول است و علاوه بر آن بچه‌‌های خوبی هم هستند، آسوده‌تر شده و از احتياط‌هايشان كاسته شده است. در نتيجه، بيشتر تمايل دارند فرصتی پيدا كنند و از نظر اجتماعی به فكر تازه‌واردها باشند، حتي اگر اين نورسيده‌ها در ابتدا چيزی جز نوجوان‌های عصبي معمولي نباشند. نرهای جديد به نوبه خود وقتی می بينند چنين برخورد خوبی با آنها می شود، سرانجام آرام می گيرند و رفتارهای محيط اجتماعی متمايز اين دسته‌ را قبول می كنند
قاتلان بالفطره؟
آيا از اينها كه گفته شد مي‌توان درسی آموخت كه به كار خشونت انسان عليه انسان بيايد؟ البته منظورم غير از هوس‌انگيزی احتمالی مبتلا ساختن افراد مهاجم به موارد مرگبار بيماری سل است. از هر انسان‌شناس زيستی كه درباره رفتار انسان اظهارنظر می كند طبق سنتی ديرپا انتظار می رود اين نكته را در نظر داشته باشد كه انسان در طول ۹۹ درصد از تاريخ خويش در گروه‌های پايدار كوچكی متشكل از شكارچی-گردآورنده‌های خويشاوند زندگی كرده است. متخصصان نظريه بازی ها ثابت كرده‌اند كه يك گروه كوچك منسجم بستر مناسبی براي ظهور همكاری است: هويت شركت‌كننده‌های ديگر معلوم است، فرصت تكرار بازی ها (و در نتيجه امكان تنبيه متقلبان) به دفعات وجود دارد و بازي رو انجام می شود (بازيكنان می توانند شهرت خوب يا بد كسب كنند). و به خاطر اين، آن گروه‌های شكارچی  ـ گردآورنده فوق‌العاده برابری خواه بودند. داده‌های تجربی و آزمايشی نيز امتيازهای همكارانه گروه‌های كوچك را در سوی مقابل طيف انسانی، يعنی در دنيای شركتی، نشان داده‌اند
اما فقدان خشونت در گروه‌های كوچك مي‌تواند خيلی گران تمام شود. گروه‌های همگن كوچك با ارزش‌های مشترك ممكن است به كابوسی از همانندی تبديل شوند. از ‌اين گذشته می توانند براي بيگانه‌ها خطرناك باشند. نيروهای نظامی، با تقليد ناآگاهانه از گشت‌های مرزی مرگبار شمپانزه‌های نر خويشاوند نزديك، در طول تاريخ همواره درصدد تشكيل واحدهای كوچك پايدار بوده‌اند؛ با آيين‌های خويشاوندی دروغين ذهن‌شان را انباشته می سازند و به اين ترتيب ماشين‌های كشتار همكارانه و كارآمد توليد می كنند. آيا دستيابي به امتيازهای همكارانه يك گروه كوچك بدون واداشتن گروه به آنكه غيرخودی ها را در واكنشی غيرارادی بی عنوان «ديگری» تلقی كند، امكان‌پذير است؟ يك راه رسيدن به اين هدف داد و ستد است. مبادلات اقتصادی  داوطلبانه نه تنها سود توليد می كند، بلكه در عين حال می تواند از برخوردهای اجتماعی نيز بكاهد ـ چنانكه در مورد مكاك‌ها ديديم احتمال آشتی كردن‌شان با شريكی ارزشمند در به دست آوردن غذا بيشتر است
راه ديگر از طريق يك ساختار اجتماعي شكافتی  ـ گداختی است كه در آن مرزهای ميان گروه‌ها مطلق و نفوذناپذير نيست. مدلي كه در اينجا مطرح می شود جامعه چندسطحی بابون‌های هامادرياس نيست، هم به خاطر آنكه واحد اجتماعي پايه آنها يعني حرم استبدادی است و هم به خاطر آنكه گداخت در آنها چيزی بيش از گردهمايی گهگاهی انبوهی از جانوران برای استفاده از يك منبع در صلح و آرامش نيست. شكارچی ـ گردآورنده‌های انسانی سرمشق بهتری هستند، چرا كه گروه‌های كوچك‌شان اغلب در هم ادغام مي‌شوند، از هم جدا مي‌شوند يا اعضای خويش را براي مدتی مبادله می كنند و با اين سياليت نه تنها به حل مشكلات ناشی از منابع محيطی بلكه به حل مشكلات اجتماعی نيز كمك می كنند. نتيجه آن است كه به جای دنيای همه يا هيچ شمپانزه‌های نر كه در آن هركسی يا خودی محسوب می شود يا دشمن، شكارچي ـ گردآورنده‌ها می توانند از درجه‌بندی هايی از آشنايی و همكاری برخوردار شوند كه در مناطق وسيعی گسترش می يابد
برهمكنش‌های ميان شكارچی ـ‌ گردآورنده‌ها شبيه برهمكنش‌های شبكه‌های ديگر است كه در آنها گره‌های جداگانه‌ای (در اين مورد، گروه‌های كوچك) وجود دارد و اكثريت برهمكنش‌های ميان گره‌ها موضعی هستند، در حالی كه فراوانی برهمكنش‌ها با افزايش فاصله كاهش می يابد. رياضيدانان نشان داده‌اند كه وقتی نسبت‌های ميان برهمكنش‌های نزديك، متوسط و دور بهينه باشد، شبكه مقاوم است، يعنی پر از خوشه‌های بسيار همكارانه برهمكنش‌های موضعی است اما در عين حال توان بالقوه خود را براي هماهنگی و ارتباطات راه دور نامتداول حفظ می كند
بهينه‌سازی برهمكنش‌هاي شكافتی ـ گداختی شبكه‌های شكارچی ـ گردآورنده آسان است: همكاری در درون گروه، برنامه‌ريزی شكارهای مشترك متعدد با گروه همسايه، داشتن برنامه‌های شكار هر از گاهی با گروه‌های نسبتا دورتر و داشتن افسانه‌ای از يك شكار مشترك با گروهی اسطوره‌ای در آن سوی زمين. بهينه‌سازی برهمكنش‌های شكافتی ـ گداختی در شبكه‌های انسان معاصر خيلی سخت‌تر است، اما اصول آن تفاوتی نمي‌كند
در بررسی اين موضوعات، پژوهشگر اغلب با نوعی بدبينی مواجه می شود كه ريشه در اين برداشت دارد كه انسان، ‌به عنوان يك گونه نخستی، ذاتا برای بيگانه‌هراسی ساخته شبیه است. ظاهرا بعضی پژوهش‌ها به روش تصويربرداری از مغز به شيوه‌ای بسيار نااميدكننده از اين ديدگاه حمايت كرده‌اند. در اعماق مغز ساختاری به نام بادامك (آمیگدال) وجود دارد كه در ترس و تهاجم نقشی كليدی بازی مي‌كند. آزمايش‌ها نشان داده‌اند كه وقتی چهره فردی از نژادی متفاوت به آزمودنی ها نشان داده می شود، بادامك از نظر سوخت‌وسازی فعال مي‌شود، يعنی برانگيخته شده و براي عمل آماده و گوش به زنگ می شود. اين اتفاق حتي وقتی كه چهره موردنظر «پوشيده»، يعنی با چنان سرعتی به آزمودنی نشان داده می شود كه ديدن آگاهانه آن امكان‌پذير نيست، باز هم روی می دهد
اما بررسي‌های جديدتر بايد اين بدبينی را تخفيف دهند. چنانچه شخصی كه تجربه بسياری در برخورد با افراد متعلق به نژادهای ديگر دارد آزموده شود، ‌بادامك فعال نمی شود. يا چنانكه سوزان فيسك از دانشگاه پرينستون در آزمايشی حيرت‌انگيز انجام داده است، ‌چنانچه آزمودنی از پيش با ظرافت به سمت اين فكر سوق داده شود كه به آدم‌ها به عنوان افراد مستقل نگاه كند و نه به عنوان اعضای يك گروه، بادامك تكان نمی خورد. انسان شايد طوری ساخته شده باشد كه در مواجهه با «ديگران» مضطرب و تندخو شود، اما ديدگاه‌های ما درباره آنكه چه كسانی در اين گروه قرار می گيرند، ‌بدون ترديد تربيت‌پذير است
در اوايل دهه ۱۹۶۰ ستاره‌ای نوخاسته در علم نخستی شناسی به نام ايرون ديور از دانشگاه هاروارد، نخستين شرح كلی درباره اين موضوع را منتشر ساخت. وقتی درباره تخصص خودش، بابون‌های ساوانا، بحث می كرد نوشت كه آنها «به عنوان دفاعی در برابر شكارچيان خلق‌وخويی مهاجم يافته‌اند و مهاجم بودن را نمی توان مانند يك شير آب باز كرد يا بست. بخشی اصلی از شخصيت ميمون‌ها و چنان ريشه‌دار است كه آنها را در هر موقعيتي مهاجمان بالقوه مي‌سازد»
به اين ترتيب بابون ساوانا به معناي واقعی كلمه تبديل به مثالی كلاسيك از زندگی در جامعه‌ای مهاجم، فوق‌العاده لايه‌بندی شده و نرسالار شده است. با اين‌حال ظرف مدت چند سال، اعضای اين گونه به قدری  انعطاف‌پذيری رفتاری از خود نشان دادند كه يكي از جامعه‌هايشان را به آرمانشهر بابون‌ها تبديل كردند
نيمه نخست قرن بيستم در خونی كه تهاجم آلمانی و ژاپنی ريخت، ‌خيس خورد؛ با اين‌حال با گذشت تنها چند دهه از آن ماجرا اكنون دشوار بتوان دو كشور صلح‌جوتر از آنها تصور كرد. سوئد قرن هفدهم را صرف تاخت‌وتاز در عرصه اروپا كرد، اما اكنون تمثال آرامش است. انسان هم گروه كوچك كوچ‌نشين اختراع كرده است و هم كلان‌كشور قاره‌ای و چنان انعطاف‌پذيری از خود نشان داده كه به موجب آن زادگان بی خانمان اولی می توانند به شكل موثری در دومی عمل كنند. ما فاقد آن نوع فيزيولوژی يا آناتومی هستيم كه در پستانداران ديگر سيستم جفت‌گيری شان را تعيين می كنند و برپايه تك‌همسری، چندزنی و چندشوهری، جوامعی پديد آورده‌ايم. و ما دين‌هايی ساخته‌ايم كه در آنها اعمال خشونت‌بار مجوز ورود به بهشت هستند و دين‌های ديگری كه در آنها همين اعمال فرد را به جهنم می فرستند. آيا دنيايی از دسته‌های جنگل انسانی كه با صلح و آرامش در كنار هم به سر برند امكان‌پذير است؟ هركس كه می گويد «نه، اين فراتر از طبيعت ماست» درباره نخستی ها و از جمله خودمان خيلی كم می داند

Tuesday, 27 January 2015

بزرگترین دستاوردهای دانش عصب پژوهی در سال ۲۰۱۴



آنچه در پیش رو دارید نسخه ی کامل مطلبی است که در روزنامه شرق به چاپ رسیده است و می توانید آن را از اینجا مطالعه نمایید



سالها پیش وینستون چرچیل در توصیف روسیه سخن معروفی گفت: معمایی پیچیده در لفافه ی رازی که درون ابهامی اسرارآمیز نهفته است. این توصیف جالب را می توان به راحتی درباره مغز انسان نیز به کار برد؛ توده ای با وزنی کمتر از یک و نیم کیلوگرم که به راستی پیچیده ترین پدیده در تمام کائناتِ شناخته شده است؛ محصول بی بدیل میلیون ها سال تکامل که ماحصل عملکرد بی نظیر آن خلق فکر٬زبان٬آگاهی و تمام آن جهانیست که در آن زندگی می کنیم و می شناسیم. با وجود پیشرفت های گسترده ی علمی٬آنچه در حال حاضر درباره ی آن می دانیم در برابر آنچه که هنوز نمی دانیم بسان یک شوخی می ماند. به باورم اهمیت ماجرا را سانتیاگو رامون کاخال پدر علم عصب پژوهی مدرن یک قرن پیش به روشن ترین شکل بیان کرده است: "تا مادامی که مغز ما برایمان رازآلود باقی مانده باشد٬جهانی که در آن زندگی می کنیم نیز برای ما به شکل یک راز باقی خواهد ماند" سال گذشته میلادی برای دانش عصب پژوهی سالی پربار و هیجان انگیز بود٬آنچنان که چند ماه قبل روزنامه نیویورک تایمز در مقاله ای حرکت پرشتاب و پیشرفت های خارق العاده آن را طلایه دار نوین عبور از مرزهای پیشین علم و دانش قلمداد کرد. این یافته ها همواره برای بسیاری از کسانی که خارج از این گود قرار دارند نیز جالب توجه بوده است٬از این رو تصمیم گرفتم تا شش مورد از مهم ترین٬جالب ترین و الهام بخش ترین آنها را انتخاب کرده و بطور خلاصه و به شکلی ساده مورد بررسی قرار بدهم


ارتباط مستقیم مغز با مغز: این عبارت شما را به یاد چه می اندازد؟ پاسخ بسیاری تله پاتی است و پاسخ برخی دیگر نیز داستان ها یا فیلم های علمی-تخیلی. اما پاسخ دانش عصب پژوهی به آن توضیح دقیق چگونگی انجام آن است که پاییز گذشته در مقاله ای هیجان انگیز به چاپ رسید. در این مطالعه که در دانشگاه واشنگتن و بر روی شش نفر انجام شد محققین افراد شرکت کننده را بصورت دو به دو در فاصله ی حدودا یک کیلومتری قرار دادند بطوریکه مستقیما قادر به دیدن یا برقراری ارتباط مستقیم با یکدیگر نباشند. یک کلاه مخصوص (الکتروانسفالوگرام) حاوی الکترودهای مختلف برای ثبت و خوانش امواج مغزی بر سر فرد اول و نیز کلاهی دیگر که آنهم مخصوص انجام نوع خاصی از تحریکات الکتریکی است را بر سر فرد دوم قرار دادند و آنها را به کمک اینترنت با یکدیگر مرتبط نمودند. فرد اول به یک فرمان حرکتی ساده مثل تکان دادن دست یا پا یا فشردن یک دکمه فکر کرده و در ذهنش دستور انجام آن را به دیگری میداد٬در این حالت امواج مغزی مرتبط توسط الکترودهای کلاهی که بر سر داشت ثبت و از طریق اینترنت به دستگاه تحریک الکتریکی مغز که بر سر فرد دوم قرار داده شده بود انتقال داده شد و نتیجه تحریک مناطقی از مغز فرد دوم بود که مرتبط با انجام حرکات است؛ بعبارت ساده فرد اول از فاصله ای دور تنها بصورت ذهنی و با فکر کردن به فرد دوم دستور انجام حرکت یا کاری را میداد و فرد دوم هم آن را بلافاصله انجام میداد! این آزمایشها بطور مکرر و موفقیت آمیز انجام شد و نتیجه خلق پارادیم (مدل واره) ارتباط مستقیم مغز با مغز بوده است؛ چیزی که به باور محققین می تواند در آینده ای نه
چندان دور در درمان افراد دچار انواع آسیب های مغزی تحولی عمده و بنیادین را بوجود آورد


بشقاب آلزایمر: برای مدت ده ها سال محققین بسیاری در پی یافتن راهی برای مدل سازی آلزایمر و درکی بهتر از چگونگی شکل گیری این بیماری بوده اند اما اکثر این تلاش ها نتیجه ای درخور را به همراه نداشته است٬با این وجود محققین دانشگاه هاروارد سال گذشته در یک پژوهش درخشان که تحسین و تمجید فراوانی را در محافل تخصصی و علمی برانگیخت موفق شدند برای نخستین بار با رشد سلولهای عصبی انسان در آزمایشگاه (به شکلی که شبکه های عصبی مشابه مغز را بوجود بیاورند) و سپس ایجاد تغییراتی در ساز و کار آنها (با قرار دادن ژنهای شناخته شده و مرتبط با آلزایمر در آنها) بروز بیماری آلزایمر را در این گروه از سلولها و در شرایط آزمایشگاهی شبیه سازی کرده و بعبارتی ساده تر آلزایمر را در یک بشقاب شیشه ای مورد بررسی دقیق خود قرار دهند. تحولی بغایت شگرف که نه تنها راه را برای پی بردن به مراحل بروز این بیماری و چند و چون آن هموارتر می کند بلکه امکان بررسی و تهیه داروهایی کارآمد برای کنترل و یا درمان آن را نیز فراهم می آورد. هم اکنون ۱۲۰۰ داروی موجود در بازار توسط این محققین در حال بررسی است و در مرحله بعدی ۵۰۰۰ داروی دیگر که هنوز در مراحل آزمایشی خود قرار دارند نیز به این لیست اضافه خواهند شد تا نوع و میزان کارآیی هر کدام به دقت و تنها ظرف مدت چندین ماه تعیین بشود؛ چیزی که تا قبل از این و با استفاده از موش های آزمایشگاهی هرگز امکان پذیر نبود چرا که آزمایش هر دارو در آنها حدود یک سال طول می کشد. گامی عظیم و رو به جلو که می تواند راه حل نهایی معمای آلزایمر را برای بشریت به همراه داشته باشد


تغییر دادن خاطرات: چندین سال پیش جیم کری (بازیگر و کمدین معروف سینمای هالیوود) در فیلم علمی-تخیلی “درخشش ابدی یک ذهن بی آلایش” نقش مردی را بازی می کرد که به همراه شریک زندگیش تصمیم می گیرند تا به منظور پاک کردن خاطرات بد و ناخوشایندی که از همدیگر داشتند به کلینیکی مخصوص مراجعه کنند تا بتوانند با زدودن آنها از حافظه شان سر و شکل بهتری به رابطه عاشقانه خود بدهند اما در ادامه اتفاقات دیگری میافتد. شاید برای بسیاری از ما (اگر نه همه) پیش آمده باشد که به خاطره ای در گذشته فکر کنیم و برای لحظه ای آرزو کنیم که ای کاش آن خاطره و اثر هیجانی-روانی مرتبط با آن (که اغلب هم ناخوشایند است) از ذهن و خاطر ما برای همیشه پاک میشد و دیگر وجود نمی داشت. به نظر آرزویی محال می آید مگر آن که بدانید چند ماه قبل نتایج تحقیق بلندپروازانه ی گروهی از عصب پژوهان دانشگاه ام آی تی برای نخستین بار نشان داد چنین چیزی احتمالا در آینده ای نزدیک در انسان امکان پذیر است! این محققین با استفاده از روشهایی خاص (به مانند استفاده از نور برای روشن و خاموش کردن سلولهای عصبی و..) توانستند خاطرات ناخوشایند ثبت شده در مغز موش های آزمایشگاهی را تغییر داده و شدتشان را بمراتب کمتر کنند (خاطره ای ساختگی و غیر واقعی را جایگزین آن نمایند). آنها همچنین دریافتند که بخشی از مغز (هیپوکامپ) مسئول تشکیل خاطرات و حقایق مربوط به آن است و بخشی دیگر (آمیگدال) مسئول شکل گیری هیجانات مثبت و منفی مرتبط با آن خاطرات؛ در نتیجه آنها توانستند علاوه بر تغییر خاطرات٬هیجانات و احساسات خوشایند مرتبط با یک خاطره مجزا را به خاطره ای دیگر مرتبط کنند و در نتیجه محتوای روانی آن را تغییر دهند. هرچند در حال حاضر به دلایلی امکان اجرای این روش در انسان ها وجود ندارد اما این امید وجود دارد تا در آینده ای نه چندان دور این مهم محقق بشود. پیامدهای چنین امری از جهات مختلف (بطور مثال مساله هویت فردی و..) بسیار گسترده و در همین مدت کوتاه چند ماهه محل بحث بسیاری از صاحب نظران مختلف بوده است. می توان تصور کرد بعنوان نمونه کودک یا فردی که در شوک شدید یک حادثه هولناک مانند تصادف٬مرگ عزیزان٬تجاوز جنسی و… قرار گرفته است چگونه می تواند از چنین امکانی برای بهبودی بهتر و سریعتر برخوردار بشود و یا از دیگر سو برخی از اصحاب قدرت چگونه ممکن است از آن در جهت تحقق اهدافی نادرست سواستفاده نمایند. با این همه و از نقطه نظر تخصصی در یک مورد هیچ شکی نمی توان داشت: اینکه با حصول چنین امکانی راه برای درمان بسیاری از مشکلات روانی از جمله افسردگی شدید٬اختلالات اضطرابی٬اختلال استرس پس از حادثه و… بسیار هموار می شود 


خواب و یادگیری: ارتباط بین خواب و حافظه و یادگیری٬موضوعی پیچیده است که محققین همواره درصدد کشف آن بوده اند. سال گذشته چند تحقیق مختلف و جالب گشایش هایی جدید را در این زمینه به همراه داشته است. در یک تحقیق جالب توجه در دانشگاه زوریخ مشخص شد صرف نظر از تبلیغات دروغین فراوانی که بسیاری از ما همواره دیده و شنیده ایم یادگیری یک زبان جدید در هنگام خواب تحت شرایط مشخصی واقعا امکان پذیر است. مشخص شد در صورت مطالعه کلمات جدید از یک زبان بیگانه و سپس خوابیدن و پخش کردن صدای ضبط شده مربوط به آن کلمات در یکی از مراحل خواب (حدودا در نود دقیقه ابتدایی آن) می توان تغییری چشمگیر در یادگیری افراد بوجود آورد و بهتر و سریعتر آنها را فرا گرفت. اگرچه چندین سال قبل محققین دیگری موفق شده بودند تا بصورت کلی امکان یادگیری در هنگام خواب را اثبات نمایند اما این شاید برای اولین بار بوده که این مساله در چنین سطحی از عملکردهای عالی مغز (و با آثار و نتایجی کاربردی در زندگی روزمره) مورد بررسی و تایید قرار گرفته است. همینطور نتایج حاصل از یک پژوهش جالب دیگر در سال قبل نشان داد در سالهای ابتدایی زندگی و در کودکان پیش دبستانی٬آموزش کلمات و مفاهیم جدید کمی پیش از خواب (چرت نیم روز) میزان یادگیری آنها را به طرز قابل ملاحظه ای افزایش می دهد (در مقایسه با زمان های دیگر و یا با کودکانی که بعد از آن نخوابیدند) و خواب آنچه را که کمی قبل از آن فرا گرفته اند در حافظه ی آنها بسیار بهتر ثبت می کند. و نهایتا در طرحی جاه طلبانه دانشگاه آکسفورد تصمیم گرفته تا تاثیر خواب در کارآیی بهتر مغز دانش آموزان و نوجوانان در مدارس و نیز به هنگام امتحاناتشان را در بین ده ها هزار دانش آموز انگلیسی در سراسر انگلستان مورد بررسی قرار دهد. بدون هیچ تردیدی حاصل چنین یافته های عصب پژوهی ایجاد تغییراتی اساسی و بنیادین در نظام آموزشی و.. خواهد بود 


اثر فقر و استرس بر رشد مغز کودکان و سلامت روانی آنها در بزرگسالی: دو مطالعه بحث برانگیز در سال گذشته اثر فقر و انواع استرس های دوران کودکی را در رشد و عملکرد مغز کودکان و نیز احتمال بروز مشکلات روانی در آینده ی آن ها مورد بررسی قرار داد٬نتایج حاصل نشان می داد که فقر احتمالا تاثیری مهم و مستقیم در کاهش رشد مغز کودکان در سالهای ابتدایی زندگیشان دارد بطوریکه فرزندان خانواده هایی با سطوح اجتماعی-اقتصادی بالاتر در سالهای ابتدایی زندگی رشد مغزی بیشتری را نسبت به کودکانی که در خانواده هایی با سطوح اجتماعی-اقتصادی پایین تر بودند نشان می دادند. این در حالی است که در ابتدای تولد تفاوت چندان و معنی داری را نمی شد بین آنها مشاهده کرد که این خود به روشنی نشان دهنده ی نقش محیط و تاثیر عوامل مرتبط با آن در این زمینه است. به باور گروهی از محققین فقر و مشکلات مالی به بسیاری از والدین فرصت و امکان کمتری برای صرف زمان و تلاش لازم به منظور تعامل و رسیدگی بهتر به فرزندانشان و فراهم آوردن محیطی امن و راحت (از جهات مختلف) برای آنها را می دهد. همینطور در پژوهشی دیگر مشخص شد که استرس در سالهای ابتدایی زندگی کودکان در رشد و عملکرد مغز آنها تاثیر مستقیم گذاشته و آنها را در آینده بیشتر در معرض مشکلات عاطفی و روانی و یا اعتیاد قرار می دهد. نتایج این تحقیقات مباحث بسیاری را از جهات گوناگون برانگیخته است. به باورم لازم است در این زمینه سه نکته مهم را مد نظر قرار داد؛ اول اینکه کاهش رشد مغز و یا تغییر عملکرد آن در مواجهه با عوامل استرس زا الزاما همیشه نمایانگر یک ضایعه یا نقص نمی تواند باشد بلکه می تواند صرفا نوعی تطابق و سازگاری با شرایط محیطی موجود به حساب آید (هرچند که در آینده منجر به بروز پاره ای مشکلات روانی بشود)٬دوم اینکه تغییراتی که در سالهای ابتدایی زندگی در مغز رخ می دهد (حتا بروز انواع آسیب های احتمالی) الزاما برگشت ناپذیر نیست بلکه مغز بنا بر ماهیت انعطاف پذیر و تغییرپذیرش (خصوصا در سالهای ابتدایی رشد) امکان جبران و تغییر ساختار (در سطوح شبکه های عصبی و..) و نیز عملکردی را دارد و سومین نکته اینکه با وجود نیاز به بررسی های بیشتر در این باره می توان از یک نظر مطمئن بود: یافته های نوین دانش عصب پژوهی شناختی اجتماعی به روشنی اثرات ناخوشایند فقر در سالهای اولیه زندگی کودکان (و نیز آتیه آنها٬در بزرگسالی) نشان می دهد و این پیامی کاملا روشن برای سیاست گزاران اجتماعی و… به منظور توجه به این مهم و تهیه و تدوین سیاست های درست و حمایت های لازم از خانواده های درگیر فقر و فرزندانشان را به همراه دارد


کنترل آگاهی: جرالد اِدلمن یکی از برجسته ترین محققین علوم اعصاب و برنده جایزه نوبل پزشکی٬درباره “آگاهی” چنین می گوید: "آگاهی همان چیزی است که به هنگام یک خواب عمیق آن را از دست می دهیم و به هنگام بیدار شدن آن را دوباره بدست می آوریم. اکنونِ به یاد مانده٬پشتوانه ی همه ی آن چیزهایی است که ما با داشتن آنها و همراه با همه ی ارزش هایش خود را انسان بحساب می آوریم. از دست دادن همیشگی آگاهی با مرگ برابر است٬حتا اگر جسم ما به علایم حیاتی واکنش نشان بدهد” مساله آگاهی٬کیفیات و چگونگی شکل گیری آن از دیرباز یکی از اساسی ترین و پیچیده ترین مسایل مورد بحث فلاسفه و دانشمندان بوده است٬بعنوان مثال کارل مارکس در باب اهمیت آن اظهار کرده بود که انسان تنها با رسیدن به آگاهی به شان سزاوار خود می رسد. امروزه یافته های علمی مدقن فراوانی محققین علوم اعصاب را به این باور بنیادین رسانیده که آگاهی به تمامی در مغز انسان شکل می گیرد و نه در جایی خارج از آن٬با این حال پی بردن به ساز و کار دقیق این پدیده ی بسیار پیچیده یکی از اهداف غایی این حوزه از دانش است. سال گذشته مقاله ای در یک نشریه علمی نه چندان معروف به چاپ رسید که می توان آن را به مثابه نقطه ی عطفی عظیم (و حتا شاید انقلابی) در این زمینه بحساب آورد: گروهی از محققین عصب شناس در دانشگاه جرج واشنگتن در چندین نوبت با تحریک الکتریکی یکی از نواحی عمیق مغز (کلاستروم) یک بیمار زن مبتلا به صرع آگاهی وی را در حالیکه کاملا بیدار بوده مختل و بعبارتی خاموش کرده (در حالیکه وی به محرکات بینایی و شنوایی پاسخی نمیداده و تنها خیره به نقطه ای نگاه میکرده) و سپس آن را دوباره به وی برگردانیده اند! به بیانی دیگر به نظر می رسد عصب پژوهان پس از یک قرن جست و جو برای یافتن منطقه ای احتمالی در مغز انسان که نقش نوعی سوییچ روشن و خاموش آگاهی را ایفا نماید و پاسخی برای هزاران سال بحث و تردید و مجادله متفکرین باشد٬یک قدم به پاسخ نهایی نزدیک تر شده اند. شالوده فرضیات مختلف درباره شکل گیری و ساز و کار آگاهی در مغز بر این اساس استوار است که عملکرد مناطق و شبکه های عصبی مختلف و متفاوت در مغز انسان به طریقی (و احتمالا در نقطه ای از مغز) با یکدیگر یکپارچه و هماهنگ میشود٬درست به مانند اجزای یک ارکستر موسیقی که توسط یک رهبر ارکستر هماهنگ می شوند. فرانسیس کریک (کاشف ساختار دی ان ای) چند روز پیش از مرگش مشغول کار روی مقاله ای بود که در آن از لزوم وجود چیزی در مغز که کاری مشابه آن رهبر ارکستر را (برای آگاهی) انجام دهد صحبت کرده بود؛ جالب تر آنکه همسرش بعدها عنوان کرد وی ساعاتی پیش از درگذشتش و در بستر مرگ مکالمه ای هذیانی را با همکار صمیمیش داشته و در آن از نقش همین منطقه کلاستروم در این زمینه حرف می زده است. با وجود آنکه مطالعات و بررسی های بیشتری برای تایید نهایی این موضوع ضروری و در جریان است در صورت اثبات آن دانش مغز و اعصاب بی گمان گامی عظیم و رو به جلو با تبعاتی گسترده و نتایجی بسیار سودمند را بر خواهد داشت 



روزنامه شرق: دو مقاله درباره آخرین دستاوردها و تحولات عصب پژوهی شناختی اجتماعی


در این مقاله که امروز سه شنبه هفتم بهمن ماه ۱۳۹۳ در روزنامه شرق به شماره ۲۲۲۲ به چاپ رسیده است تلاش کردم تا برخی از مهم ترین و اثرگذارترین تحقیقات انجام گرفته در زمینه عصب پژوهی شناختی اجتماعی در سال ۲۰۱۴ را بطور ساده و خلاصه مورد بررسی قرار دهم. همینطور در مقاله ای دیگر که در همین راستا و به قلم استاد عزیزم دکتر عبدالرحمن نجل رحیم در همین شماره به چاپ رسیده تحولات نوین این عرصه مورد نقد و بررسی جالب توجهی قرار گرفته است




بزرگترین دستاوردهای دانش عصب پژوهی در سال ۲۰۱۴
آیا در آستانه ی تحولی در عصب پژوهی شناختی اجتماعی هستیم؟ ورود بازیگران جدید در عرصه پژوهش

Tuesday, 9 December 2014

"!بازیگری که عاقبت کارگردان می شود"




مقاله ای به قلم استاد عزیزم دکتر عبدالرحمن نجل رحیم که امروز سه شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۳ در روزنامه شرق به شماره ۲۸۹۳ به چاپ رسیده است


آسیب شناسان در کالبدشکافی از مغز «رابین ویلیامز» هنرپیشه و کمدین شهیر آمریکایی، متوجه میشوند که او به
بیماری مغزی خاصی مبتلا بوده است. در این بیماری ابتدا اختلالات خلقی و افسردگی و کندی در حرکت، سفتی عضلانی، اشکال در نشان دادن هیجانات در صورت، لرزش اندامها در هنگام بیحرکتی، یعنی علایمی شبیه به پارکینسون پیدا میشود که اگر «ویلیامز» به قصد خودکشی خود را دار نمیزد، این بیماری میتوانست او را به زوال عقل مبتلا کند. در این بیماری به علت نامعلومی، پروتئینی غیرطبیعی (اجسام لوی) در ابتدا در مناطق مهمی از مغز که تنظیمات خلق و هیجانات و عواطف و حرکت را بهعهده دارند، رسوب میکنند و سلولهای مغزی را از کار میاندازند. «ویلیامز» و پزشکان معالج او هیچکدام به وجود این بیماری وقوف نداشتند و به همین علت، پزشک «ویلیامز» برای کنترل اختلال حرکتی شبهپارکینسونی برای او داروی «الدوپا» تجویز میکند. «الدوپا» نهتنها علایم حرکتی او را علاج نمیکند، بلکه به توهمات حین افسردگی او دامن میزند که میتواند عاملی برای اقدام به خودکشی «ویلیامز» بوده باشد. در میان فیلمهایی که «ویلیامز» در آنها بازی کرده است، فیلم «بیدارشدگان» معروفتر از همه است. این فیلم اقتباسی سینمایی از کتاب معروف «الیور ساکس» نورولوژیست و نویسنده معروف است که داستان طبابت خود را در بیمارستانی در نیویورک در هنگام شیوع بیماری خواب یا آنسفالیت لتارژیک مینویسد. لازم به ذکر است که «ساکس» در کتاب، به نام دکتر «سایر» است و در فیلم «بیدارشدگان» هم نقش او را (دکتر «سایر») «رابین ویلیامز» بازی میکند. این کتاب و فیلم اقتباسشده از آن، قصه آدمهایی را میگوید که به علت ورم مغزی ناشی از بیماری ویروسی به خوابی طولانی میروند. جالب این است که بعضی از این بیماران، از خواب با علایمی پارکینسونی برمیخیزند. دکتر «سایر» (ویلیامز) به این بیماران داروی «الدوپا» میدهد که تازه کشف شده بود. این دارو میتواند جایگزین دوپامین شود که در مغز پارکینسونیها ساخته نمیشود. «الدوپا»یی را که «ویلیامز» در نقش دکتر «سایر» در فیلم به بیماران میدهد، نتایج خیرهکنندهای به همراه دارد. ولی جالب این است که در زندگی واقعی «الدوپا» برای «ویلیامز» (که تصور میشود به بیماری پارکینسون مبتلا شده است) معجزهای به همراه ندارد، بلکه ممکن است یکی از عوامل ایجاد توهم در حین افسردگی او بوده که خودکشی او را نیز تسهیل کرده باشد. در هر حال برای هنرپیشه و کمدین فعال و خلاقی چون او، ادامه زندگی با آیندهای که در انتظارش بوده، موهبت بزرگی نمیتوانست باشد. شاید «ویلیامز» هم دیر یا زود میبایست تسلیم این تراژدی گریزناپذیر در پشت کمدی زندگی باشد، که شد. اما مهم این است که او خواست در انتها خود هم بازیگر و هم کارگردان صحنه باشد




همچنین اگر تمایل داشتید می توانید در همين زمينه اینجا بیشتر بخوانید



Monday, 1 December 2014

آناتومی یک قتل



این مطلب یادداشت کوتاهیست که امروز دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۳ در صفحه ی اول روزنامه ی شرق به شماره ۲۱۷۶ به چاپ رسیده است و در آن از زاویه ای متفاوت به ماجرای قتل دبیر فیزیک یکی از دبیرستان های بروجرد توسط دانش آموزش پرداخته ام





خبر کوتاه و بغایت تکان دهنده بود: دانش آموزی در یکی از دبیرستان های شهرستان بروجرد در سر کلاس درس و در مقابل چشمان وحشت زده سایرین با ضربات چاقو معلم فیزیک خود را به قتل رسانید. شاید هر روز در صفحات حوادث روزنامه خبرهای مختلفی از انواع جرم و جنایت را بخوانیم و بشنویم٬ اما مختصات این حادثه آشکارا متفاوت بوده است. شاید اولین و مهم ترین پرسشی که پس از شنیدن این خبر در ذهن ما پدید می آید این باشد که: چرا؟ چرا و چطور یک نوجوان ۱۴ ساله ممکن است زندگی مردی محترم که آموزگارش هم بوده را با تیزی خود این گونه فاجعه بار پایان دهد؟ این سوالی بسیار مهم است که پاسخی درست و روشن را می طلبد. درک اهمیت ماجرا دشوار نیست؛ در بررسی چرایی بروز چنین حادثه ای٬ درک علت یا علل بروز آن می تواند در پیشگیری و یا مواجهه بهتر با آن به ما کمک نماید. اما در مقام پاسخ به این سوال در ظرف چند روز اخیر اظهارنظرهای متفاوتی از جانب افراد متفاوتی مطرح شده است؛ از مسایل و مشکلات تربیتی فرد تا میزان خشونت در جامعه و… طبیعتا ظرف روزهای آتی نظرات بیشتری هم عنوان خواهد شد و هر کس از ظن خود تلاش خواهد کرد تا بلکه بتواند ابعاد مختلف این ماجرا را مورد بررسی قرار دهد. با این وجود٬ وجه مشترک بسیاری از نظراتی که تاکنون در این باره در جراید رسمی و یا شبکه های مختلف اجتماعی مطرح شده مسکوت گذاشتن نکته ای مهم و اساسی است که نبض تپنده ی ماجراست٬ نکته ای که به باورم در کنار سایر نظرات موجود می تواند از زاویه ای متفاوت و به شکلی علمی و مستند تا حد زیادی توضیحی قابل اعتنا در زمینه چرایی این مساله را به ما ارایه کند و نوری بر تاریکخانه ی این تراژدی بتابد: "اختلال روانی شخصیت ضد اجتماعی” این جستار تلاشی است برای واکاوی چرایی این موضوع از این دیدگاه

در اوایل قرن نوزده میلادی بود که گروهی از پزشکان در اروپا و انگلستان پی بردند برخی از مراجعین آنها افرادی هستند که به نظر ظاهری طبیعی و سالم دارند اما در واقع نوعی “جنون و یا انحراف اخلاقی” را از خود نشان می دهند و در نتیجه برای نامیدن آنها برای اولین بار از اصطلاح "سایکوپتی" استفاده کردند و در اوایل قرن بیستم بود که این کلمه برای توضیح این گروه از افراد و ویژگی های خاص آنها تبدیل به اصطلاحی مرسوم و متداول شد. در حال حاضر سایکوپتی را نوعی اختلال روانی می دانند که خود زیرمجموعه ای از “اختلال شخصیت جامعه ستیز” است و بطور ساده منظور از آن نوعی مشکلات روانی و رفتاری پیچیده است که در آن فرد از سنین پایین (کودکی) ممکن است مجموعه ای از رفتارهای پرخاشگرانه و یا تمایلات ستیزه جویانه و خشن را به اشکال مختلف نشان بدهد٬ بعضا ممکن است بسیار در لحظه و تکانشی عمل کنند و اغلب بدون فکر و آنی دست به تصمیم گیری های عجولانه بزند٬ اغلب نسبت به احساسات و وضعیت روحی و روانی اطرافیان و دیگران کم توجه هستند و اهمیت چندانی نداده و عکس العمل مناسبی را هم نشان نمی دهند٬ مایل به انجام اعمال خلاف قانون و زیر پا گذاشتن هنجارهای اجتماعی و اخلاقیند و در نهایت افرادی بسیار خودخواه و خودشیفته و سنگ دل به نظر می آیند. خب این توضیحی بسیار کلی و مختصر از آن چیزی است که آن را سایکوپتی می نامیم. اگر احیانا با خواندن این سطور دچار نوعی نگرانی شده اید که آیا شما هم ممکن است سایکوپت باشید یا خیر٬ بهتر است خیالتان را راحت کنم و بگویم که نیستید. افراد سایکوپت اصولا از این بابت نگرانی و ناراحتی نشان نمی دهند و ندارند و در اغلب موارد حتا از این بابت احساس خوبی هم دارند و به گفته ی یک عصب شناس مشهور: اگر شما نگران این هستید که سایکوپت باشید این معنایش آن است که نیستید. امروزه علم اطلاق چنین عنوان و برچسب تشخیصی رسمی برای کودکان (افراد زیر ۱۸ سال) را غیرقابل قبول می داند که تا حد زیادی مرتبط با انگ های اجتماعی آن و تبعات ناخوشایند و تاثیر منفیش در شکل گیری شخصیت کودک است٬ با این وجود ماهیت عصبی (نورولوژیک) و علایم و نشانه های سایکوپتیک را در برخی کودکان و نوجوانان نه تنها نفی نکرده که حتا آنها را در حدود سنی پنج سالگی هم قابل بررسی و شناسایی می داند. اهمیت این مساله از آن جهت کلیدیست که بدانیم اگرچه بطور متوسط یک درصد از جمعیت جوامع دچار سایکوپتی است ولی بین ۱۵-۲۵ درصد مجرمین و جنایتکاران در زندانها دچار این اختلالند و بر اساس مطالعه ای که در آمریکا صورت گرفته مشخص شد همین مساله هزینه ای (خسارتی) معادل ۴۶۰ میلیارد دلار در سال را برای آن کشور در بر دارد. با توجه به همه اینها به روشنی می توان دید که این مساله ای شایع در جوامع مختلف است و نظام آموزش و سلامت جامعه هم ناگزیر از مواجهه با آن. حال برگردیم به حادثه اخیر. با توجه به آنچه که اتفاق افتاده می توان تقریبا از یک چیز مطمئن بود؛ اینکه این نوجوان به احتمال قریب به یقیین دچار اختلال شخصیت ضد اجتماعی است ولی شدت و شرایط و کیفیات دقیق آن لازم است با انجام مصاحبه و بررسی های تخصصی بیشتر تعیین بشود. از سوی دیگر و با در نظر گرفتن سن وی و آنچه که تحقیقات نشان می دهد می توان به اختلالاتی دیگر نظیر: بیش فعالی و نقص توجه نیز مشکوک بود. بسیاری از مجرمین در این سن نشانه هایی از رفتارهای تکانشی٬ مشکلات توجه٬ ضعف در بازداری های هیجانی و ارزش گذاری های شناختی را نشان می دهند. همینطور بررسی تاریخچه رشد روانی کودک٬ وضعیت خانوادگی و ارتباطاتش با افراد خانواده و شرایطش در محیط مدرسه و روابطش با معلم درگذشته و سایرین و سابقه ابتلا به سایر بیماری ها می تواند اطلاعات کافی را در این باره در اختیار ما قرار دهد. حتا انجام یک اسکن مغزی (آنگونه که در سایر کشورهای دنیا روال است) می تواند به متخصصین نشان دهد آیا احیانا می توان رد نشانه هایی از یک نقص ساختاری را در مغز وی یافت؛ چرا که در پاره ای موارد وجود چنین نقصی (مثلا در مناطقی از بخش های جلویی مغز مانند قشر اوربیتوفرونتال و..) می تواند باعث بروز چنین مسایلی گردد. از نقطه نظر جرم شناسی بالینی نوع٬ شدت و محل ضربه هم می تواند در انجام تشخیص بالینی وی به متخصصین کمک نماید (بطور مثال افراد دچار بیش فعالی و نقص توجه در اغلب موارد و نه همه٬ موقعیتهای شلوغ را برای این کار انتخاب نمی نمایند). ضمن اینکه بر اساس گزارش های مطرح شده وی احتمالا دچار افسردگی بوده است٬ این مساله به همراه "یاس و ناامیدی" حاصل از ضعف او در کسب نمرات لازم (که خود احتمال نوعی ناتوانی یادگیری را هم می تواند مطرح کند) و ترکیب مجموع آنها با برخی خصوصیات احتمالی سایکوپتیک٬ می تواند توضیح قابل قبولی برای بروز چنین فاجعه ای باشد. در صورت انجام بررسی های بیشتر و تخصصی تر پس از دستگیری وی می توان بهتر و دقیق تر در این باره صحبت کرد. با این همه یک چیز روشن است٬ این نوجوان دچار مشکل یا مشکلاتی جدی در حیطه ی سلامت روان بوده ولی به هر دلیل اقدامی مناسب و شایسته نه از جانب خانواده و نه از جانب مدرسه و در واقع نظام آموزشی برای شناسایی و کمک به رفع آن صورت نگرفته است. نتیجه متاسفانه خلق یک فاجعه غم انگیز بود. براستی خانواده ها چقدر از این قبیل مسایل و مشکلات و اهمیت آنها آگاهی دارند؟ نظام آموزشی ما برای شناسایی و کمک به دانش آموزانی که به هر شکل و میزانی درگیر مشکلاتی اینچنین هستند چه برنامه و تمهیدات عملی را اندیشیده و بکار بسته است؟ آیا در تمامی مدارس کشور چه در تهران چه در مناطق دور از مرکز٬ مشاورین و کارشناسانی حضور دارند که نسبت به این مسایل از مشکلات روانی گرفته تا ناتوانی های یادگیری و… اطلاعاتی کافی و به روز را داشته و بتوانند آنها را شناسایی کرده و بنوعی کمکشان نمایند تا خدمات درمانی و حمایتی لازم را دریافت نمایند؟ حقیقت آن است که بروز چنین مشکلاتی در برخی کودکان و نوجوانان اجتناب ناپذیر است اما شناسایی و کمک به آنها به منظور جلوگیری از خلق فجایع مشابه در دستان خود ماست. باید این را اذعان داشت که در این زمینه تمام وظیفه هم تنها بر دوش نظام آموزشی (و البته بهداشت و سلامت) نیست٬ که خود خانواده ها شاید اصلی ترین نقش را می توانند ایفا نمایند. از بدو تولد٬ کودکان هر ساله مراحل مختلفی از رشد فیزیکی٬ روانی٬ زبانی٬ رفتاری و.. را پشت سر می گذارند و آگاهی هر چه بیشتر از اینها و چند و چونشان می تواند به خانواده ها برای رشد و تربیت بهتر و پیشگیری از بروز مشکلات احتمالی نقشی اساسی را ایفا نماید. بطور نمونه٬ بسیاری از کودکانی با خصوصیات سایکوپتیک در دوران کودکی و مدرسه نسبت به سایر کودکان هم سن و سالشان پرخاشگری بیشتری را نشان می دهند٬ از اذیت و آزار و مسخره کردن دیگران لذت می برند٬ ممکن است براحتی وارد درگیری و نزاع کلامی و فیزیکی با دیگران بشوند٬ از آسیب زدن به افراد یا اشیا ترس و ناراحتی و پشیمانی نشان نمی دهند و شکستن قواعد و نیز انجام برخی کارهای خطرناک (مثلا بازی با آتش و...) برایشان چه بسا لذت بخش است٬ همینطور تقریبا تمامی آنها از آزار و یا کشتن حیوانات لذت می برند٬ بعلاوه در بسیاری موارد و بطور مرتب و شدید ممکن است دست به اذیت و آزار جدی و شدید برادر یا خواهر کوچکتر خود بزنند و… اینها نشانه هایی ناخوشایند اما واقعی از کودکانی است که ممکن است با احتمال بالایی در بزرگسالی تشخیص اختلال شخصیت جامعه ستیز یا سایکوپتی را دریافت نمایند٬ البته اگر خوش شانس باشند و این را در مطب یک روانپزشک دریافت نمایند و نه در زندان. تشخیص سریع تر این مشکلات می تواند در یاری رساندن و کمک به آنها بسیار کمک نماید و آینده ی بمراتب بهتری را برای آنها رقم بزند

چند روز پیش اتفاق مشابهی در شهر لیدز انگلیس رخ داد٬ نوجوانی پانزده ساله معلم خود را در سر کلاس درس و در مقابل دیدگان وحشت زده سایرین با ضربات متعدد چاقو به قتل رسانید؛ زنی مهربان که پس از چهل سال کار در آستانه ی بازنشستگی خود قرار داشت و او را مادر مدرسه می نامیدند. بررسی های روانپزشکی و تخصصی نشان داد که وی دچار مشکل روانی و دارای “خصوصیات سایکوپتیک” بوده است٬ بطوریکه حتا به روشنی نشان داد از کرده خود پشیمان نبوده و این را به صراحت بیان کرد. در نهایت او را به بیشتر از بیست سال زندان محکوم نمودند و در مرکزی روانی بستری شد. تا همین دو سه دهه ی قبل در انگلستان بررسی ریشه ها و دلایل ارتکاب جرم و جنایت و یا صدور احکام مربوطه و سایر مسایل مربوط به آن بطور رسمی می توانست شامل عوامل اجتماعی٬ مشکلات و محرومیت های محیطی باشد و نه عوامل زیستی-عصبی (و احیانا وراثتی). در واقع می توان گفت این مساله بعد از جنگ جهانی دوم (و تراژدی پاکسازی نژادی نازی ها و آزمایشات پزشکی مربوط به نژاد برتر و...) برای دهه ها به منزله یک تابوی علمی و آکادمیک (و حتا اجتماعی) بزرگ و واقعی باقی مانده بود تا اینکه مطالعات مختلف عصب پژوهی با استفاده از تصویربرداری های مغز شواهد روشنی از وجود تفاوت هایی آشکار در ساختار و عملکرد مغز این افراد با سایرین را به همراه داشت بطوریکه حتا در یک مورد مشهور در آمریکا بررسی های یک عصب شناس متخصص جرم شناسی معروف بنام ادرین رین و تصاویری که از اسکن مغز یک قاتل دچار سایکوپتی بنام آنتونیو باستامانته به دادگاه نشان داد بیانگر نقصی آشکار در مغز وی و توجیهی برای عمل مجرمانه اش بود و به این صورت او را از مجازات اعدام نجات داد


واقعیت آن جاست که چنین مسایل و مشکلاتی در همه جا و همه ی کشورها وجود دارد٬ چه در بروجرد ایران چه در لیدز انگلستان. کاملا روشن و بدیهیست که راه حل مواجهه با آنها و پیشگیری از بروز حوادثی مشابه نیز پاک کردن صورت مساله از سوی مسئولین یا عموم جامعه نیست. صرف نظر از جنبه های مرتبط با مسایل قضایی و صرفا از نقطه نظر علمی باید در نظر داشت که در این موارد خاص تنبیه و مجازات این قبیل افراد با چنین پروفایل شخصیتی هم اساسا نه می تواند برای آنها مفید فایده باشد و نه احیانا سرمشقی برای آن دسته از کسانی که خصوصیاتی مشابه دارند؛ چرا که تحقیقات نشان داده برخلاف افراد عادی تنبیه و مجازات در تغییر دیدگاه و روش این افراد هیچ نقش و تاثیر مثبتی به همراه ندارد. در نتیجه تنها راه عملی و درست٬ می تواند افزایش توانمندی خانواده ها و نیز سیستم آموزشی و سلامت جامعه برای شناسایی و تشخیص زودهنگام و سریع تر این دست از مشکلات در کودکان و نوجوانان و تلاش در جهت کمک و رفع آنها باشد. استفاده از کارشناسان مجرب در مدارس و برگزاری دوره های آموزشی مناسب و به روز رسانی مرتب آنها از پیشرفت های صورت گرفته٬ می تواند قدمی موثر در این راستا باشد. با اتخاذ رویکردی صحیح٬ می توان امیدوار بود که احتمال وقوع چنین رخدادهای دردناکی در جامعه را به حداقل رسانید



نسخه ی پی دی اف این مطلب را می توانید به ترتیب از اینجا و اینجا و اینجا دریافت نمایید