Saturday, 26 July 2014

در مغز یک قاتل سریالی؛ آیا شما یک سایکوپت هستید؟


(گزارش ویژه) 



ما تنها دو چیز را در آدمها می بینیم: آنچه که می خواهیم ببینیم٬ آنچه که می خواهند نشانمان بدهند

دکستر


همه ما در مورد قاتلین سریالی و یا کسانی که آنها را اصطلاحا سایکوپت (به معنای تحت الفظی فرد جامعه ستیز) می نامند بسیار شنیده ایم٬خوانده ایم و یا حتا برنامه های تلویزیونی و فیلم و سریال های زیادی هم در مورد برخی از آنها دیده ایم. نمونه های تاریخی این افراد اصلا کم نیست از کالیگولا و نرون گرفته تا آدولف هیتلر و... و کمی نزدیک تر امثال تد باندی و زودیاک در آمریکا و یا خفاش شب در تهران و...؛ همینطور در عالم سینما و تلویزیون هم جمعی از معروف ترین و بیادماندنی ترین کاراکترهای اینچنینی توسط برخی از بهترین بازیگران تاریخ سینما در ذهن بیننده ها ساخته شده و جا گرفته اند: از هانیبال لکتر در سکوت بره ها٬آنتون در کشور جای پیرمردها نیست٬جان دوئى در هفت یا حتا جوردن بلفورد در گرگ وال استریت تا سریال های معروفی چون دکستر و خانه پوشالى و فارگو و… مهم ترين وجه مشترك تقريبا همگى اين افراد از نقطه نظر روانى و شخصیتی همان چيزيست كه آن را سايكوپتى مى ناميم. با اين حال نظرات غالب جامعه در مورد این افراد يك تفكر كليشه اى و قديميست كه شايد در بسيارى جاها هم کم و بیش یکسان باشد: افرادی شیطانی و پلید که اعمال وحشتناک و بعضا شنیعشان در نتیجه ی همین ذات خبیث و اهریمنی آنهاست. حال سوال روشنی وجود دارد: سایکوپتی واقعا چیست و یک سایکوپت چگونه آدمی است؟! همینطور سوالاتی از این دست که آیا همگی آنها موجوداتی خطرناک و... هستند؟! اصلا چرا و چطور گروهی از انسان ها که آنها را سایکوپت می نامیم تبدیل به موجوداتی میشوند که برخی از اعمال وحشتناکشان حتا ورای بدترین تصورات بسیاری از ماست؟! علم در این باره چه می گوید؟ 

خب٬ بطور خلاصه می توان گفت که امروزه علم پاسخ عموم جامعه (و نیز مذهب) به این مساله یعنی داشتن ذاتی پلید و ماهیتی شیطانی را یکسره نادرست و بی فایده می داند و در جست و جوی پاسخ آن به سرمنزل اصلی و ریشه اساسی ماجرا می رسد: مغز انسان. در این گزارش ویژه نگاهی دقیق تر به این داستان خواهم انداخت و تلاش می کنم تا از زاویه ای متفاوت این داستان جالب را از جنبه های مختلفی مورد بررسی قرار دهم؛ اینکه این افراد چه ویژگی هایی دارند و چه عوامل ساختاری یا کارکردی در مغزشان آنها را به سمت ارتکاب کارهایشان می برد٬دیدگاه جامعه نسبت به آن چه بوده و در طول زمان چگونه تحول یافته٬همینطور گرته ای از نقش آفرینی آن در اجتماع و سیاست را خواهیم دید و در نهایت می توانید با انجام آزمونی کوتاه و جالب میزان سایکوپت بودن خودتان را بسنجید و خودتان را کمی بهتر و بیشتر بشناسید 



منظور از سایکوپتی چیست؟! در اوایل قرن ۱۹ بود که گروهی از پزشکان در اروپا و انگلستان پی بردند برخی از مراجعین آنها افرادی هستند که به نظر ظاهری طبیعی و سالم دارند اما در واقع نوعی “جنون و یا انحراف اخلاقی” را از خود نشان می دهند و در نتیجه برای نامیدن آنها برای اولین بار از اصطلاح سایکوپتی استفاده کردند و در اوایل قرن ۲۰ بود که این کلمه برای توضیح این گروه از افراد و ویژگی های خاص آنها تبدیل به اصطلاحی مرسوم و متداول شد. در حال حاضر سایکوپتی را نوعی اختلال روانی می دانند که خود زیرمجموعه ای از “اختلال شخصیت جامعه ستیز” است و بطور ساده منظور از آن  نوعی مشکل روانی و رفتاری پیچیده است که در آن فرد از سنین پایین (کودکی) ممکن است مجموعه ای از رفتارهای پرخاشگرانه و یا تمایلات ستیزه جویانه و خشن را به اشکال مختلف نشان بدهد٬بعضا ممکن است بسیار در لحظه و تکانشی عمل کنند٬اغلب نسبت به احساسات و وضعیت روحی دیگران کم توجه هستند و اهمیت چندانی به آن نمی دهند٬مایل به انجام اعمال خلاف قانون و زیر پا گذاشتن هنجارهای اجتماعی و اخلاقی هستند و در نهایت افرادی بسیار خودخواه و خودشیفته و سنگ دل به نظر می آیند. خب این توضیحی بسیار کلی و مختصر از آن چیزی است که آن را سایکوپتی می نامیم. بسیاری از قاتلین زنجیره ای و مجرمین خطرناک و نیز افرادی که در مقدمه از آنها نام برده شد نمونه هایی مشخص از کسانی هستند که به درجاتی بالا در گروه سایکوپت ها جای می گیرند


جیمز فالون از محققین صاحب نام علوم اعصاب شناختی است که سالها در زمینه بررسی آسیب های روانی-اجتماعی در مجرمین خطرناک و قاتلین زنجیره ای که دچار سایکوپتی بوده اند تحقیق و کار کرده است. در سال ۲۰۰۶ او با استفاده از یکی از تکنیک های تصویربرداری مغزی (ام آر آی) مشغول انجام پژوهشی در همین زمینه و بررسی مغز افراد عادی و مجرمین بسیار خطرناک سایکوپت بود که ناگهان بطور اتفاقی و برای اولین بار در زندگیش پی به حقیقتی بس تکان دهنده برد: مغز خود او نشانه ها و الگوهایی کاملا مشابه مغز یک سایکوپت را داشت! کاملا غافلگیر و متحیر شده بود و بر حسب تصادف درست در همین موقع هم بود که نتایج یک بررسی ژنتیک (در تحقیق دیگری در زمینه آلزایمر که او بعنوان یکی از افراد گروه کنترل در آن شرکت کرده بود) همه چیز را در این باره بیشتر مورد تایید قرار داد! به نوعی باورنکردنی و خنده دار٬چه بسا مضحک! یک عصب شناس معروف در زمینه آسیب شناسی عصبی-روانی سایکوپتی که خودش سایکوپت از آب در آمد! با این حال به گفته ی خودش چهار سال طول کشید تا در نهایت بعد از انجام یک سخنرانی عمومی در دانشگاه اسلو در نروژ متوجه بشود که این تنها یک تصادف بامزه نیست که بتوان آن را صرفا به شوخی گرفت و باید این مساله و ویژگی های سایکوپتیک خود را واقعا جدی بگیرد. وقتی به آمریکا برگشت از اعضای خانواده و دوستان و همکارانش شروع به پرسش سوالاتی در این باره کرد و نظر آنها را در مورد خیلی از مسایل مربوط به خودش پرسید و متوجه شد که همگی آنها واقعا بر این باور بوده اند که او جدا یک سایکوپت است! تنها مادرش بود که برخلاف سایرین نمیخواست زیر بار این موضوع برود ولی در نهایت او نیز تسلیم شد و پرده از حقایقی برداشت که شگفتی و حیرت وی را دو چندان کرد؛ مسایل و مشکلات حادی که در سالهای ابتدایی زندگیش از خود نشان میداد و مادرش آنها را برای مدت ۵۰ سال از همگان مخفی کرده بود و در نهایت پی بردن به اینکه نسب خانوادگیش به یکی از بدنام ترین قاتلین زن تاریخ آمریکا می رسد! او فهمید که در اوان کودکی نشانه های زودهنگامی از این اختلال را نشان می داده و بعدها نیز آنها را همچنان داشته اما بواسطه ی شخصیت شاد٬شوخ و سرزنده٬مثبت و موفق و برون گرایش اینها عملا کمتر به چشم آمده است. در طول سالها بارها شده بود که چندین معلم٬پزشک یا کشیش به او گفته بودند به  نظرشان می آید که در پس این ظاهر جذاب٬او وجهی تاریک و ناخوشایند را در اعماق شخصیتش دارد اما او یکسره تمام این حرفها را نادیده گرفته بود٬مسخره شان میکرد و می خندید و بی اعتنا از کنارشان رد شده بود. او فهمید اینکه در دوران نوجوانی با دوستانش بارها سوار ماشین های دزدی می شد و از راندن آنها لذت می برد یا از مغازه ی مشروب فروشی چیزی بلند میکرد (و بعدا هم آن را به شکلی به صاحب مغازه بر می گرداند) و… دلیل اصلیشان چه بود! بطور واضحی متوجه شد که چطور در همه ی این داستانها وقتی پلیس جلویش را میگرفت و از او شروع به سوال پرسیدن می نمود فقدان اضطراب و خونسردی کاملش باعث میشد تا آنها را براحتی گمراه کند و بدین سان همیشه از دست آنها و قانون در می رفت و هرگز هم برایش مشکلی پیش نیامد و همواره از این فریبکاری لذت می برد. یا اینکه چرا در دوران جوانی حرفها و رفتارهای تحریک آمیزش در مهمانی ها رفته رفته باعث دعواهایی سخت و سخت تر میشد. فهمید حتا از به خطر انداختن جا دیگران ولو عزیزانش هم باکی نداشته است. در سال ۱۹۹۰ زمانی که در آفریقا زندگی میکرد برادرش از نیویورک به دیدنش رفت و در یک مسافرت تفریحی او را (مثلا برای تفریح) به یک منطقه بسیار خطرناک و دورافتاده و خالی از سکنه کوهستانی برد٬جایی که خاستگاه نوعی ویروس مرگبار بوده است و شب را هم در فضای باز و کنار آتش آن هم بدون هیچ احتیاطی نسبت به انواع حیوانات درنده آنجا اعم از شیر و شغال و گرگ و.. در کنار آتش سپری کردند. به گفته ی خودش: “دو سال بعد یک روز برادرم بهم زنگ زد و گفت تازه متوجه ماجرا و انواع خطراتی که وجود داشته شده و از آن تاریخ به بعد هم هرگز به من اعتماد نکرد” او همه ی اینها را از قبل بخوبی می دانست ولی حتا کلمه ای در مورد این خطرات به برادرش نگفته بود. در واقع عدم احساس ترس و اضطراب و تمایل به انجام رفتارهای خطرناک از جمله ۲۰ ویژگی خاص افراد سایکوپت هستند که در معروف ترین راهنمای تشخیصی آن (چک لیست تشخیصی هِیر) ذکر شده است 




خب٬شاید ما در دیگران تنها آنچه که می خواهیم را ببینیم و یا آنچه را که می خواهند نشانمان بدهند؛ اما دانش علوم اعصاب به ما می گوید چیزهای دیگری هم هست که مغز به ما نشان می دهد و برای رسیدن به حقیقت بسیاری از مسایل لازم است آنها را بهتر و بیشتر و آن گونه که هستند ببینیم. تا همین دو سه دهه ی قبل در همین انگلستان بررسی ریشه ها و دلایل ارتکاب جرم و جنایت و یا صدور احکام مربوطه و سایر مسایل مربوط به آن بطور رسمی می توانست شامل عوامل اجتماعی٬مشکلات و محرومیت های محیطی باشد و نه عوامل زیستی٬عصبی (و احیانا وراثتی). در واقع می توان گفت این مساله بعد از جنگ جهانی دوم (و تراژدی پاکسازی نژادی نازی ها و آزمایشات پزشکی مربوط به نژاد برتر و...) برای دهه ها به منزله یک تابوی علمی و آکادمیک (و حتا اجتماعی) بزرگ و واقعی باقی مانده بود. آدریان رِین یک عصب شناس متخصص در زمینه ی جرم شناسی در دانشگاه پنسیلوانیاست٬مردی که شاید جزو اولین کسانی بود که در صدد شکستن این تابو و بررسی ریشه های زیستی این مسایل بر آمد و برای همین به توصیه ی استاد پرآوازه اش ریچارد داوکینز در سال ۱۹۸۷ به آمریکا رفت؛ جایی که ذهن ها در قبال این مساله بازتر بود و پول و صد البته مجرمین سایکوپتی بمراتب بیشتر از انگلیس در آنجا بود. با مطالعه ساختار و عملکرد مغز این قاتلین و مجرمین خطرناک و سایکوپت او به روشنی متوجه وجود تفاوت هایی آشکار (در قیاس با مغز افراد عادی) شد. بعد از مدتی طولانی کار در این زمینه نتایج کارش و سایر تحقیقات علمی در این زمینه را در کتابی به نوشت  اما سال ها گذشت تا اجازه چاپ پیدا کند 



نکته ی جالب اینکه او هم بطور کاملا تصادفی در ضمن انجام یکی از تحقیقاتش متوجه شد که مغز خودش هم الگوهایی مشابه با افراد سایکوپت دارد و با ارزیابی دقیق تر خود و برخی اتفاقاتی که برایش افتاده بود متوجه شد که واقعا درجاتی بالا از سایکوپتی را هم دارد. با این حال آنچه که او و سایر محققین نظیر فالون و... در این حیطه انجام دادند در نهایت منجر به تحولی بنیادین در بررسی ریشه ها و عوامل موثر در بروز سایکوپتی و یا جرم و جنایت و نیز صدور احکامی عادلانه تر برای افراد شد. در یکی از معروف ترین این موارد رین با بررسی مغز یک قاتل سایکوپت بنام آنتونیو باستامانته بوسیله اسکن مغزی و ارایه ی آن تصاویر به دادگاه که به روشنی توضیحی برای عمل مجرمانه و رفتارهای بخصوصش بود٬توانستند وی را از حکم اعدام نجات دهند (تصویر پایین سمت راست همان اسکن مغز اوست که به دادگاه ارایه کرد و تصویر سمت چپ اسکن یک مغز معمولی) امروزه همکاری بین رشته ای علوم اعصاب و حقوق کاملا پذیرفته شده و به شکل گسترده ای در حال افزایش است و این مسلما خبری خوب برای بهتر دیدن حقایق افراد و اعمالشان و البته قضاوت کردن در مورد آنهاست 



حال بپردازیم به ریشه های اصلی ماجرا. همانطور که در ابتدا گفتیم ریشه های سایکوپتی در جاییست که خاستگاه شکل گیری تمام رفتارها٬افکار و شخصیت ماست: مغز 

پیشتر در مطلبی با عنوان “در مدار صفر درجه همدلی؛ تعامل محیط٬وراثت و مغز در شکل گیری انسانیت” پیرامون اساس و بنیان عصبی-شناختی-اجتماعی سایکوپتی صحبت کرده ام. در واقع و بطور کلی برای بررسی دقیق تر اساس زیستی-اجتماعی سایکوپتی باید از همان ابتدا چشم ها را از باورهای مرسوم و نه چندان درست اجتماع شست و آن را جوری دیگر دید. اولین نکته این است که بدانیم یک سایکوپت (ولو بعنوان قاتلی زنجیره ای و بی رحم) یک موجود شیطانی نیست. چرا که این تصور می رساند نیرویی مافوق طبیعت و اهریمنی وی را مسخ کرده و اگر شخصیت شیطانی را معادل “عدم وجود هرگونه خیر و خوبی” بدانیم آن گاه تلویحا یا مستقیما منظورمان این خواهد بود که وی کار بد یا وحشتناکی انجام داده چون اساسا انسان خوبی نیست و اصلا نمی تواند که باشد. این دیدگاه نه از نظر علمی پذیرفته است و نه از نظر انسانی٬بعلاوه هیچ نتیجه ی مثبت و سازنده ای هم به همراه ندارد. دومین نکته این است که بدانیم امروزه علم مفهومی را به ما معرفی کرده که می تواند نوری بر تاریکخانه ی ناآگاهی ما از مساله بتابد و در درک و مواجهه بهتر آن یاریمان کند: همدلی. این مفهومی کاملا علمی و قابل سنجش است و منظور از آن توانایی درک و تشخیص و پی بردن به افکار و حالات و احساسات اشخاص دیگر است (همدلی شناختی) و نیز توانایی پاسخ مناسب دادن به آنها (همدلی عاطفی). پروفسور بارون کوهن که سالها در دانشگاه کمبریج در این زمینه مطالعه کرده بر این باور است که فقدان و یا کمبود “همدلی عاطفی” عامل اصلی و تعیین کننده میزان قساوت و بی رحمی یک فرد می باشد. در واقع همه ی ما میزان مشخصی از همدلی را دارا می باشیم حال گروهی کمتر یا بیشتر و اکثریت به میزانی متوسط. مطالعات نشان داده سایکوپت ها و بخصوص قاتلین زنجیره ای بطور کلی از توانایی همدلی شناختی بالایی برخوردارند اما فاقد همدلی عاطفی به میزانی کافی (آن اندازه که در جامعه بطور معمول انتظار می رود) می باشند. وی در یک پژوهش به گروهی از افراد سایکوپت و همینطور به گروه افراد عادی سه تصویر متفاوت را نشان داد؛ یک تصویر تهدید آمیز یک تصویر معمولی و نیز یک تصویر از فردی که دچار ترس و رنج بسیار هست؛ او در نهایت متوجه شد که پاسخ فیزیولوژیک افراد سایکوپت بر خلاف افراد عادی در مواجه با تصویر افراد دچار ترس و رنج کاهش یافته و مناطق بخصوصی از مغز آنها فعالیت معمول و لازم برای همدلی را نشان نمی دهد و در نتیجه از این جهت در قیاس با سایرین نوعی بی تفاوتی را نشان می دهند و این در عین حال ثابت میکند همدلی عاطفی در آنها دچار اشکالاتی اساسی می باشد. اینکه هر یک از ما چطور و چه میزان همدلی را نشان می دهیم در کنترل مدارهای عصبی خاصی هست که شبکه ای از بخش های مختلفی در مغز ما را شامل می شود که دو مورد از آنها را در تصویر زیر می بینید



یکی از مهم ترین این مناطق در لوب پیشانی مغز (قرمز) و دیگری در بخشی عمیق تر از مغز به نام آمیگدال (آبی) قرار دارد که از قدیمی ترین بخش های مغز و جزو اولین مناطقی بود که در جریان تکامل شکل گرفت و این بخش بطور اخص در درک احساسات (از جمله حالات و احساسات شدید مثل ترس٬خشم٬نزاع و...) همینطور در درک و شناسایی حالات چهره٬برانگیختگی جنسی و حتا حافظه و... نقش بسیار مهمی را بر عهده دارد. در صورت عدم کارکرد مناسب و یا بروز آسیب در این مناطق٬فرد نشانه هایی از کاهش یا فقدان همدلی و نیز تغییر رفتارهای اجتماعی مناسب را نشان می دهد. تصویر زیر بر اساس مطالعه ای که در مجله نیچر بچاپ رسید بخوبی نشان می دهد در هنگام تصمیم گیری های هیجانی و اخلاقی در افراد سایکوپت عملکرد این بخش از مغز کاهش می یابد 



هم مطالعه فوق و هم مطالعات دیگری نیز کاهش چشمگیر فعالیت در مناطقی از لوب پیشانی آنها را در مقایسه با سایرین نشان می دهد 


نتایج حاصل از این تفاوت های عملکردی در مغز این افراد بطور کلی شامل: کاهش کنترل خشم٬تمایل به انجام رفتارهای خطرناک و اعتیاد به آن٬افزایش تمایل فرد به خشونت ورزی و.. خواهد بود. همینطور بر اساس مطالعه ای که در دانشگاه میشیگان صورت گرفت به تعدادی از کودکان بزهکار تصاویری نشان داده شد که منعکس کننده ی درد و ناراحتی بود و مغز آنها همزمان بوسیله تصویربرداری مغزی مورد بررسی قرار گرفت٬ نتیجه این بود که میزان فعالیت در برخی مناطق مرتبط با شبکه های عصبی همدلی از جمله در منطقه ای در عمق مغز این کودکان بنام آمیگدال نسبت به میزان فعالیت معمول آنها در مغز کودکان عادی٬کمتر است. گروهی دیگر از محققین با مطالعه بر روی تعدادی از نوجوانان بزهکار متوجه شدند که بیشتر آنها در سال های اولیه کودکی بنوعی مورد بی توجهی عاطفی قرار گرفته بودند و در نتیجه ی این٬شکل و عملکرد برخی از اجزا و شبکه های عصبی مرتبط با همدلی در مغز این افراد متفاوت از سایرین شده است. به نظر این پژوهشگران فقدان عشق و توجه مناسب از جانب والدین میتواند عامل دیگری برای کاهش یا فقدان همدلی باشد. با این وجود ما می دانیم هر کسی که در دوران کودکی خود احتمالا به اندازه ای مورد بی توجهی یا کم توجهی عاطفی قرار گرفته در نهایت و الزاما توانمندی همدلیش کاهش نمی یابد یا از دست نمی رود. از این جهت یک مطالعه دیگر در دانشگاه کینگز کالج لندن نشان داده در صورتی که فرد در سالهای ابتدایی کودکی مورد بدرفتاری و یا بی توجهی عاطفی قرار بگیرد احتمال کاهش همدلی و یا بروز رفتارهای ضداجتماعی در آینده ی وی بیشتر از سایرین (و نه قطعی) خواهد بود٬اما در عین حال در صورتی که این مساله همراه و همزمان با حضور یک ژن شناخته شده بخصوص و مرتبط با رفتارهای ضداجتماعی در آن فرد باشد این خطر به میزان بسیار قابل ملاحظه و چشمگیری بیشتر خواهد شد و فرد به احتمال بیشتری رفتارهای ضداجتماعی را در آینده از خود نشان خواهد داد و این بعبارتی ساده تر نشان دهنده ی تعامل عوامل محیطی و وراثتی (همان مساله ی قدیمی طبیعت یا تربیت) و نقش توامان آنها در ایجاد تغییر در ساختار و عملکرد مغز انسان و در نتیجه بروز رفتارهایی خاص در یک فرد می باشد 


از این رو باید در نظر گرفت که سایکوپتی به معنای این نیست که فرد دچار آن (برخلاف تصور بسیاری) بصورت بالقوه یا بالفعل یک قاتل سریالی یا مجرمی خطرناک هست و یا می تواند باشد. در حقیقت آنچه امروز می دانیم این است که سایکوپتی در واقع یک “طیف” است و این یعنی همه ی ما کمتر یا بیشتر مجموعه ای از این خصوصیات را ممکن است داشته باشیم٬ برخی کمتر و برخی بیشتر. یک سایکوپت خصوصیات مثبت بسیاری می تواند داشته باشد: آنها اغلب انسانهایی بسیار نترس هستند که از اعتماد به نفسی قابل ملاحظه٬شخصیتی کاریزماتیک٬قدرت هدایت و رهبری چشمگیری برخوردارند؛ همینطور قادرند تمام توجه و توانشان را برای رسیدن به هدفشان به بهترین شکل متمرکز نمایند و کاری که بهشان محول شده را به بهترین شکلی انجام دهند. خب٬حالا با در نظر گرفتن آنچه گفته شد خوب است که روی دیگر این داستان را در حیطه ی اجتماع و سیاست با نگاهی موشکافانه تر و البته متفاوت مورد بررسی قرار دهیم


جان رانسن خبرنگار بریتانیایی و نویسنده کتاب “آزمون سایکوپتی: سفری به صنعت دیوانگی” با همراهی گروهی از متخصصین دیگر سعی در بررسی خصوصیات سایکوپتیک در اجتماع و بطور اخص در بین صاحبان صنایع و نیز مدیران تراز اول شرکت هایی که بعنوان غول های اقتصادی دنیا شناخته می شوند داشته است. بطور متوسط میزان وقوع سایکوپتی در جامعه حدودا یک درصد است (در مردها بمراتب بیشتر از زنها دیده می شود) در حالیکه این آمار در بین ۵۰۰ نفر اول از ثروتمندترین و قدرتمندترین مدیران دنیا چیزی حدود چهار درصد است٬بعبارتی چهار برابر بیشتر از آنچه در جامعه دیده می شود! رانسن در همین باره به مجله فوربس می گوید: “اوایل فکر میکردم شاید این فقط یکی از همان گمانه زنی های مرسوم گروهی متخصص علوم شناختی و روانشناسی یا... باشد که غرق در نظریات خودشانند می خواهند به هر طریقی آن را ثابت کنند٬ حتا می دانستم گروه بسیاری از افراد جامعه هم مایلند تا بگویند خب فولانی خیلی موفق است چون خیلی بی شرف است یا هیولاست و اصلا آدم نیست و خلاصه چیزهایی از این دست٬تا اینکه با ال دونالپ (یکی از جنجالی ترین و موفق ترین مدیرها که البته در سال ۲۰۱۰ توسط مجله تایم در زمره ده تا از بدترین و نابکارترین مدیران هم قرار گرفت) ملاقات کردم٬مردی که در یک زمان ۱۱۰۰۰ کارمند شرکتش را اخراج کرد تا ارزش شرکت را در بازار بورس نیویورک به شکلی ناگهانی به رقمی نجومی برساند. او برایم تعریف میکرد که به همسر اولش میگفته چقدر دوست دارد طعم گوشت انسان را بچشد؛ و یا همینطور دومنک استراس کان که نامزدی پر امید برای رسیدن به ریاست جمهوری فرانسه در دوره ی قبل بود و کمی قبل از آن اسیر یک رسوایی جنسی پر دامنه شد که در صورت پذیرش کلیت ماجرا به وضوح می توان دید کنترل رفتاری ضعیف٬تصمیمات آنی و در لحظه اش و تمایلات و رفتار جنسی بی بند و بارش و… منجر به از دست رفتن آن فرصت و موقعیت سیاسی فوق العاده شد؛ همه ی اینها نشان از وجود واقعیتی آشکار بوده است و در نهایت دیدگاهم را تغییر داد. اینکه هوش سرآمد٬خطرپذیری بالا و مجموعه ای از خصوصیات افراد سایکوپت (که ناشی از برخی تفاوت ها و یا ناهنجاری ها در مغز آنهاست) در صورت به کنترل در آمده شدن توسط فرد میتواند بجای یک مجرم و یا قاتل خطرناک از او یک انسان بسیار موفق و قدرتمند را بسازد٬آنهم بخصوص در جوامع کاپیتالیستی نه چندان کارآمد غربی.” اما وجه دیگر و بسیار عمیق تر سایکوپتی آن هم در عالم سیاست را شاید بتوان در نتایج حاصل از مطالعه ای دیگر در همین زمینه که در دانشگاه اِموری آمریکا انجام شده نشان داد. گروهی از محققین با کمک گروهی از کارشناسان (از جمله زندگی نامه نویسان روسای جمهور آمریکا) شروع به بررسی سایکوپتی در بین تمامی روسای جمهور تاریخ آمریکا نمودند تا در نهایت بتوانند میزان خصوصیات سایکوپتیک هر یک را بصورت کمی بسنجند. نتایج جالب توجه بود و نشان می داد برخی از آنها نظیر جان اف کندی٬ روزولت و بیل کلینتون به درجاتی بالا بسیاری از علایم سایکوپتی را داشته اند و در این بررسی در رتبه ای بالاتر از سایر همقطاران خود قرار گرفتند. در مورد آخری یعنی بیل کلینتون٬ شاید حالا بهتر بتوانید وقتی ماجرای رسوایی جنسیش (با منشی خود) مونیکا لووینسکی در کاخ سفید را بخاطر میاورید و بخصوص زمانی که در دادگاه و یا چشم در چشم دوربین های تلویزیونی و ده ها میلیون بیننده به مردم کشورش و دنیا در مورد آن و در کمال خونسردی دروغ گفت٬ داستان از چه قرار بوده است 




با نگاهی دقیق تر به این مساله می بینیم که این نه تنها چندان دور از ذهن نیست که واقعا کاملا هم منطبق با ماهیت قضیه است. برای اینکه سیاستمدار موفقی باشید لازم است توانمندی بالایی در ارایه ی خودتان و قانع کردن دیگران داشته باشید٬از قدرت و کاریزمای لازم برای رهبری برخوردار باشید٬توانایی این را داشته باشید که بتوانید در صورت لزوم هر جا که لازم شد به بهترین شکل دروغ بگویید و فریب بدهید٬شرایط پرفشار و پر از استرس را به خوبی مدیریت کنید٬هزاران و یا میلیونها نفر را به جنگ بفرستید و باعث آوارگی و مرگ هزاران هزاران نفر شوید ولی با این حال براحتی با این موضوع کنار بیایید و در مقابل محنت و رنجی که برای عده ی بیشماری ایجاد کرده اید خم به ابرو نیاورید و در نهایت در صورت لزوم تصمیماتی بسیار سخت و دشوار بگیرید آنهم در حالیکه تنها گزینه های شما شاید بد و بدتر باشد. خب تا الان متوجه شدید که اصولا تمامی این خصوصیات را به بهترین شکل در یک فرد سایکوپت می توانید ببینید و در واقع به نظر هم می رسد که یک فرد برای آنکه سیاستمدار موفقی باشد به بسیاری از این ویژگی های سایکوپتیک نیازمند است. در همین باره تلویزیون بی بی سی گزارش کوتاه و جالبی را تهیه کرده که در آن به بررسی ویژگی های سایکوپتیک دو تن از مشهورترین سیاستمداران تاریخ بریتانیا پرداخته است: مارگارت تاچر و وینستون چرچیل  

مثال های بی شماری میتوان زد و من در اینجا تنها دو مثال ساده میزنم تا بهتر متوجه بشوید: در یک موقعیت خیالی تصور کنید شما در یک اتاق هستید و یک نوزاد که تازه بدنیا آمده هم آنجاست٬به شما می گویند که این نوزاد آدولف هیتلر است و ۳۰ یا ۴۰ سال بعد مسبب مرگ بیش از ۵۰ میلیون آدم خواهد شد و شما می توانید حالا و اینجا او را بکشید و ده دقیقه هم برای انجامش وقت دارید تا دنیا را از آن مصیبت تاریخی نجات دهید؛ در حالیکه فرض می کنیم شما مطمئن هستید دارند به شما راست می گویند و دروغی در کار نیست و ضمنا از نظر قانونی هم مشکلی برایتان پیش نمی آید٬ آیا حاضرید در آن موقعیت مثلا با یک بالش آن نوزاد را خفه کنید؟ در مثال دوم موقعیتی واقعی تر را مثال میزنم٬تصور کنید شما رییس جمهور آمریکا هستید و به شما می گویند میتوانیم با دو بمب اتمی و کشتن چند صد هزار نفر جنگی خونین و پرهزینه را با تسلیم بی قید و شرط دشمن بی رحممان پایان داده و یا اینکه بعنوان گزینه ی دوم این کار را نکرده و در نتیجه جنگ مدتی بسیار طولانی تر ادامه یابد و تعداد کشته ها به میلیون برسد و معلوم هم نباشد که پیروزی کی بدست می آید٬کدام را انتخاب می کنید؟ خب٬ مسلما هدف من پاسخ به این سوالات یا توجیه چیزی نیست بلکه هدفم بیان نمونه ای از مسایل و موقعیت ها و گزینه هاییست که سیاست مداران اغلب با آن مواجه هستند و برای روبه رو شدن و اخذ تصمیم نهایی نیازمند داشتن خصوصیاتی متفاوت از سایرین هستند و از مجموع آنچه گفته شد می بینید که برای موفقیت در سیاست واقعا خصوصیات سایکوپتیک فارغ از خوب یا بد بودن نتایجشان٬بکار می آید. همانطور که یک سیاستمدار مشهور انگلیسی گفته است: برای اینکه در عالم سیاست بفهمی یک نفر میخواهد از پشت به تو خنجر بزند٬ ببین آن شخص در ذهن و نظر کسی که در مقابل تو شمشیرش را از رو بسته چگونه است. نمونه های فاجعه باری از رفتارهای سایکوپتیک سیاستمداران را در تاریخ می توان دید؛ از فجایعی نظیر هلوکاست گرفته تا کشتار مردم بی دفاع و غیرنظامیان توسط دولت های مختلف به بهانه ها و دستاویزهای مختلف و یا کمی آشناتر٬ اعدام های دسته جمعی و بیشمار و بسیاری دیگر 


اما در حیطه ی هنر هم “سایکوپتی" الهام بخش بسیاری بوده تا مجموعه ای از بهترین٬ پرمخاطب ترین و بیاد ماندنی ترین آثار را خلق نمایند. مدتی قبل گروهی از محققین در دانشگاه بروکسل نتایج حاصل از سه سال تحقیق و بررسی خود را در این زمینه به چاپ رسانیدند. آنها با بررسی فیلم هایی که کاراکتر اصلیشان یک سایکوپت بود (بدون در نظر گرفتن فیلم های تخیلی و کاراکترهایی با ویژگی هایی غیرواقعی) تلاش کردند تا بر اساس یافته های روانپزشکی و علوم اعصاب شناختی-اجتماعی هر کدام را زیر ذره بین تشخیص تخصصی خود برده (چرا که سایکوپتی از جنبه تخصصی انواع مختلفی دارد) و در نهایت به گفته خودشان واقعی ترین کاراکتر سایکوپت را انتخاب نمایند. مسئولیت انجام این پژوهش بر عهده یک روانپزشک متخصص جرم شناسی بنام دکتر ساموئل لایشتت بوده است. او خودش برای مدتی طولانی و ساعتها با صدها قاتل و مجرم سایکوپت مصاحبه کرده بود و تیم تحقیقاتیش ۴۰۰ فیلم را مشاهده کرده تا در نهایت از بین آنها ۱۲۶ فیلم با محوریت یک شخصیت سایکوپت که در حد فاصل سالهای ۱۹۱۵ تا ۲۰۱۰ ساخته شده بود را برای بررسی بیشتر انتخاب نمودند. از این تعداد شخصیت های سایکوپت ۱۰۵ نفر مذکر و ۲۱ نفر مونث بودند. مجموعا ده متخصص عصب-روانپزشکی و نیز منتقد فیلم کار بررسی این شخصیت ها را بر عهده گرفتند 


در نهایت کاراکتر آنتون در فیلم “کشور جای پیرمردها نیست” ساخته ی برادران کوئن بعنوان یکی از واقعی ترین (البته به گمانم بهتر است بگوییم معمول ترین) کاراکتر سایکوپت (کلاسیک) در تاریخ فیلم های سینمایی شناخته شد؛ یک قاتل حرفه ای که به گفته لایشتت “نمونه ای تمام عیار از یک سایکوپت شدید است که در کمال خونسردی و آرامش تفنگش را به روی سرتان نشانه میگیرد و شلیک می کند و شب هم به راحتی و بی هیچ مشکلی می خوابد؛ راستش من خودم شخصا با چند نمونه ی واقعی از افرادی مشابه وی مصاحبه کرده ام و به نظرم اینها بطور کلی افرادی بی نهایت خونسرد٬باهوش٬فاقد عذاب وجدان و احساس گناه هستند که ترس و اضطراب را نمی شناسند و افسردگی برایشان غریبه است” از سایر کاراکترها میتوان به نورمن بیتس در فیلم روانی ساخته آلفرد هیچکاک اشاره کرد که آن را با الهام از اِد گین٬قاتلی سریالی که در سال ۱۹۵۷ در آمریکا دستگیر شد ساخت (البته به باور برخی دیگر از متخصصین نشانه های بالینی این شخصیت اگرچه نزدیک به سایکوپتی بوده اما در عمل بیشتر نشانه های اسکیزوفرنی را نشان میدهد). همینطور هانیبال لکتر در فیلم سکوت بره ها که در فیلم روانپزشکی بظاهر آرام با رفتارهایی کنترل شده٬مهارتی بی نظیر در کشتن و هوشی سرشار بود که همه را در خدمت کاریزمای مسخ کننده ی شخصیتی بغایت حیله گر بکار گرفته بود؛ شاید جالب باشد بدانید که در حقیقت کل این داستان جذاب در ذهن نویسنده اش توماس هریس (که خود یک گزارشگر جنایی بود) بواسطه ی ترکیب بغایت هوشمندانه و هنرمندانه اش از دو قاتل سریالی سایکوپت بنام های هنری مادزلی (که مغز افراد را میخورد و بخاطر تمایل وحشتناکش در به قتل رساندن آنی افراد در مرکزی بسیار محافظت شده و آنهم در سلولی انفرادی با شرایطی خاص نگهداری میشد) و دکتر سالازار در مکزیک (که خودش با وی در زندان مصاحبه کرده بود) شکل گرفته بود و یکی از نادرترین اما واقعی ترین موارد سایکوپتی بحساب می آید


نتایج حاصل از این تحقیق عملا نشان می دهد که در گذر زمانی نسبتا طولانی از اوایل قرن بیستم تا اوایل قرن بیست و یکم درک و دیدگاه علم و جامعه نسبت به سایکوپتی و افراد دچار آن چگونه تغییر کرده و تحول یافته است و این در تصویری که هالیوود از سایکوپتی ارائه کرده بوضوح می توان دید. به گفته لایشتت “روی هم رفته درک ما از سایکوپتی در طول زمان بهتر و واقع بینانه تر شده است اما کماکان نادانسته های ما در این باره بسیار است” همینطور در یکی از معدود فیلم های مطرح و پر سر و صدایی که در زمینه سایکوپتی رشدی (در کودکان) ساخته شده میتوان به فیلم تکان دهنده ی “باید در مورد کوین صحبت کنیم” اشاره کرد؛ ساخته ی تحسین برانگیز لین رمزی فیلمساز انگلیسی که کاندیدای دریافت نخل طلای جشنواره کن در سال ۲۰۱۱ شد و در این فیلم تقابل طبیعت و تربیت یا وراثت و محیط را در شکل گیری شخصیت یک انسان و البته بطور اخص یک سایکوپت میتوانیم به بهترین و فراموش نشدنی ترین شکل ببینیم. به گفته ی بارون کوهن: این فیلم به بهترین شکل به ما نشان می دهد که همدلی کردن با فردی فاقد همدلی (عاطفی) تا چه حد سخت و چالش برانگیز است 


بطور مشابه در مشهورترین سریال های تلویزیونی هم سایکوپت ها با اقبال فراوانی مواجه بوده اند از دکتر هاوس گرفته تا خانه ی پوشالی و فارگو و البته پرآوازه ترین آنها هم شاید سریال معروف “دکستر” باشد. دکستر مردی جوان٬خوش قیافه٬شوخ طبع و بسیار باهوش است که در دایره جنایی پلیس آمریکا بعنوان یک متخصص زبردست جرم شناسی مشغول به کار است اما در واقع او یک قاتل زنجیره ایست؛ ولی تفاوتش اصلیش با سایرین آنجاست که تنها به سراغ قاتلین و متجاوزین و آدمهای بدی می رود که از چنگ قانون در رفته اند و نه افراد عادی و بیگناه 


دکستر نمونه ای تمام عیار از یک سایکوپت واقعی است و نویسندگان داستان از جنبه علمی٬دقت فوق العاده ای را در به تصویر کشیدن درست چنین کاراکتری برای مخاطبین تلویزیونی به خرج داده اند (البته نکاتی را هم از جنبه ی هنری بدان اضافه کرده اند؛ مثلا آن صدایی که نشان می دهد او با خود دایم در حال صحبت یا فکر کردن و.. است که این در افراد سایکوپت چندان دیده نمی شود و برعکس ويژگی بارز افراد دچار اسکیزوفرنی است و نمونه ی جالبی از این وضعیت را در فیلم “آقای بروکس” با بازی کوین کاستنر می توان دید) در این سریال سیر تحولات رشدی-روانی یک سایکوپت را می توان از همان ابتدا دید: مثلا در کودکی تمایلات خشونت طلبانه اش را با کشتن حیوانات خانگی در و همسایه نشان می داد. در بزرگسالی تبدیل به مردی بسیار جذاب موفق می شود که توانسته میل باطنیش برای خشونت ورزی و کشتن و.. را به شکلی متفاوت تحت کنترل درآورده است (تنها سراغ آدمهای بد جامعه می رود). یک نکته ی جالب دیگر اینجاست که فقدان همدلی عاطفی دکستر و رویکرد منحصر به فرد او در کنترل تمایلات نابهنجار و جامعه ستیزش که بنوعی به نفع و خدمت جامعه در آورده است٬همدلی بسیاری را در عالم واقعیت و در بین میلیون ها مخاطبش برانگیخته و بسیاری را در شبکه های اجتماعی همراه و حامی خود یافته است؛ بعبارتی همدلی اجتماع با یک قاتل زنجیره ای که برای هدفی خوب اعمالی بد و قبیح و ناپذیرفتنی را انجام می دهد! او در عین حال استاد بی چون و چرای مخفی کاریست و این زمانی رنگ و بوی دیگری از جنس واقعیت به خود می گیرد که بدانیم این ویژگی مشترک بسیاری از قاتلین سریالی موفق چون او بوده که در طی قرون و سالهای گذشته در همه جا بوده اند و وحشت آفرینی می کرده اند بدون آنکه ردی از خود بر جای بگذارند٬کسانی چون زودیاک در آمریکا که به گفته ی بسیاری هرگز دستگیر نشد و شاید یکی از آن ۵۰ قاتل زنجیره ای زنده ای باشد که طبق آمار رسمی پلیس فدرال آمریکا در حال حاضر در این کشور مشغول زندگی هستند و هرگز هم شناسایی و دستگیر نشده اند


در واقع بسیاری از این کاراکترهای سایکوپت نه صرفا در فیلم و سریال که در عالم واقعیت٬ از دیدن درد و رنج و محنت دیگران بنوعی دچار شور و شعف و لذت می شوند و اگر خودشان هم بنوعی آن را ایجاد کرده باشند چه بسا بیشتر. هر اندازه درجه سایکوپتی فرد بیشتر باشد این را در او بیشتر هم می بینیم. ممکن است تعمدا با حرف یا عملشان بطور مکرر دیگران را ناراحت٬عصبانی یا برآشفته کنند و یا از اذیت و آزار دیگران به شدت لذت ببرند و حتا بلند بلند بخندند در حالیکه شما یا بقیه در تعجب از این رفتارهای عجیب هستید٬همینطور بسیاری اوقات نسبت به حیوانات هیچ رحمی نشان نمی دهند و این اتفاقا و واقعا یکی از اولین و مهم ترین نشانه های سایکوپت بودن فرد (چه در کودکی یا بزرگسالی) می تواند باشد. تحقیق جالبی در هلند انجام شده که نشان می دهد ممکن است برخی از آنها در پاره ای از شرایط نسبت به فرد یا افرادی بخصوص٬نوعی “تغییر وضعیت همدلی” را نشان بدهند به این معنی که نسبت به افکار و احساسات و وضعیت آنها پاسخی مناسب ارائه دهند٬اما البته به  نظر نمی رسد همه ی آنها اینطور باشند


کوین داتن٬ یک آسیب شناس روانی معروف در دانشگاه آکسفورد است و در زمینه سایکوپتی تحقیقات فراوانی را انجام داده و کتابی با عنوان “خرد سایکوپت ها: درسهایی برای زندگی از قدیسین٬ جاسوس ها و قاتلین زنجیره ای” را نوشته که در آن خصوصیات و جنبه های مثبت این مساله را مورد بررسی قرار داده است. او صحبت از این می کند که سایکوپت همه جا هستند و ممکن است دوست شما٬همکار٬رییس شرکت٬سیاستمدار٬پزشک٬همسایه یا یکی از اعضای خانواده و عزیزانتان باشند. به باور او یک سایکوپت ممکن است در یک محیط بد و یا فقدان آموزش مناسب تبدیل به فردی بسیار جامعه ستیز بشود ولی قرار گرفتن در محیطی مناسب و آموزشی درست می تواند از او یک مدیر موفق٬وکیل٬جراح٬روانشناسی قابل و یا احیانا یک قاتل زنجیره ای موفق بسازد. در این ویدیو می توانید از زبان خودش کمی بیشتر در این باره بشنوید 


او پس از ملاقاتی با مایکل سی هال بازیگر نقش دکستر که در مراسم معرفی کتابش در آمریکا حضور بهم رسانیده بود به خبرنگار گاردین می گوید: “می توانم به ضرس قاطع بگویم که او خودش به هیچ وجه یک سایکوپت نیست٬ اما از او پرسیدم دوست داشت در زندگی واقعیش کدام وجه شخصیتی دکستر را می داشت؟ و او پاسخ داد خونسرد بودنش هنگامی که تحت فشار قرار می گیرد. فکر می کنم شاید این خونسردی یکی از مهم ترین دلایل جذابیت سایکوپت ها برای افراد عادی باشد؛ چرا که بطور کلی مجازات شدن برای آنها هیچ اثر تنبیهی و یا پشیمانی یا… را به همراه ندارد و تازه برانگیزاننده هم است و در کمال خونسردی و تمرکز و بدون اینکه ذره ای اهمیت به طرف مقابل یا دیگران بدهند کار خودشان را می کنند تا به هدفی که دارند برسند” در همین زمینه و از چندی قبل٬داتن و تیم تحقیقاتیش در دانشگاه آکسفورد یک پرسشنامه ی آنلاین را طراحی کرده اند که با پاسخ دادن به تعدادی پرسش کوتاه (در مدت پنج دقیقه) می توانید ببینید شما خودتان در کجای طیف سایکوپتی قرار دارید! تاکنون در این سرشماری آنلاین نزدیک به دو میلیون دویست هزار نفر شرکت کرده اند و در نهایت می توانید اطلاعاتی بیشتر را هم در این باره کسب کنید (البته بهتر است این اطلاعات را بعد از انجام تست مشاهده کنید!) اینکه مثلا در بین این تعداد افرادی که در این سرشماری شرکت کرده اند افرادی با بیشترین میزان سایکوپتی بیشتر چه سبک موسیقی را می پسندند یا حیوان خانگی مورد علاقه شان چیست و… در پایان در نظر داشته باشید نتیجه ی حاصل از این تست کوتاه از نقطه نظر بالینی جنبه ی تشخیصی ندارد و تنها دیدگاهی کلی از وضعیت شما را در اختیارتان می گذارد








Sunday, 20 July 2014

!یادگیری یک زبان جدید٬ وقتی خواب هستید




تقريبا همه ى ما به دفعات تبلیغات پر آب و رنگ بسیاری را در زمینه های آموزشی و زبان آموزی دیده ایم که ادعاهای مطرح شده شان هم اغلب غیرواقعی و کذب است. یاد گرفتن یک زبان جدید در هنگام خواب هم خیلی شبیه به یکی از همان حرف ها و تبلیغات الکی است٬ با این تفاوت که بر اساس نتایج حاصل از یک مطالعه ی جدید که اخیرا در دانشگاه زوریخ در سوئیس صورت گرفته مشخص شده این یکی استثنا و تحت شرایط خاصی "واقعا" امکان پذیر است 

محققین علوم اعصاب در این پژوهش درصدد بررسی این موضوع بودند که آیا دانشجویانی که در حال یادگیری زبان هلندی بودند (و زبان مادریشان هم همگی آلمانی بود) می توانند حافظه ی کلامیشان را با گوش دادن مجدد (در هنگام خواب) به کلمه های جدیدی که به تازگی یاد گرفته اند٬ تقویت کنند یا نه. آزمایش به این صورت بود که به همه ی دانشجوها ساعت ۱۰ شب یک لیست از کلمات جدیدی که هرگز نشنیده بودند (و بصورت جفت کلمه های هلندی-آلمانی بودند) را دادند تا بخوانند و یاد بگیرند٬ سپس از نیمی از آنها خواستند تا بخوابند و از نیمی دیگر خواستند تا بیدار باشند و برای هر دو گروه خواب و بیدار صدای ضبط شده برخی از آن جفت کلمات را پخش کردند. این کار برای آن بود تا ببینند آیا شنیدن مکرر واژه هایی که تازه یاد گرفته اند اثر مفید و مضاعفی در یادگیری آنها دارد یا خیر. در نهایت ساعت دو نیمه شب از هر دو گروه یک تست زبان گرفتند. به شکلی بسیار تعجب برانگیز و حیرت آور٬ نتایج این تست نشان می داد آن گروه از افرادی که خوابیده بودند کلمات جدید را بهتر از گروهی که بیدار بودند یاد گرفته بودند! این تحقیق نشان می دهد گوش دادن به کلمات جدید (که بتازگی آنها را فرا گرفته ایم) در حین خواب می تواند به ما در یادگیری بهتر و سریعتر آنها کمک کند



دلیل این مساله احتمالا می تواند این باشد که بوسیله ی صدا و در مواجهه با آن٬ مدارهای عصبی حافظه (مرتبط با آن موضوع٬ در اینجا یاد گرفتن واژه های جدید از یک زبان دیگر) در مغز مجددا فعال می شود و در نتیجه آن موضوع در حافظه تقویت شده و بهتر ثبت می گردد. همچنین از سوی دیگر بررسی امواج مغزی این افراد نشان میداد فعالیت مغز در برخی مناطق که در پردازشهای مرتبط با حافظه٬ یکپارچگی اطلاعات حسی و پردازش های زبانی نقش اساسی بر عهده دارند (بخش هایی از لوب های آهیانه ای و پیشانی) بواسطه ی پخش صدا در حین خواب بیشتر شده است و در نتیجه نمیتوان گفت که عملکرد بهتر آنها صرفا بخاطر خواب آلودگی گروه بیدار بوده است

دکتر یورن راش٬ یکی از محققینی که این بررسی را انجام داده می گوید: بر اساس نتایج این تحقیق ما تنها می توانیم آن دسته از کلماتی که به تازگی و قبل از خواب آنها را فرا گرفته ایم٬ با گوش دادن مجدد در حین خواب بهتر و سریعتر فرا بگیریم؛ در صورتیکه در حین خواب به کلماتی کاملا جدید (که قبلا آنها را یاد نگرفته ایم) گوش بدهیم این تاثیری در یادگیری ما نخواهد داشت 



شاید جالب باشد بدانید که دو سال قبل گروهی از پژوهشگران انستیتو علوم اعصاب وایزمن در اسرائیل در تحقیق جالبی پی بردند که مغز در شرایط خاصی قادر است در خواب اطلاعاتی کاملا جدید را فرا بگیرد. آنها با استفاده از شرطی سازی٬ برخی صداها را با عطری خوشایند و برخی دیگر را با عطری ناخوشایند ترکیب کرده و شرکت کننده ها را در حین خواب در معرض آنها قرار دادند و بعد صدای خالی را پخش کردند و شدت تنفسشان را مورد بررسی قرار دادند و متوجه شدند که در هنگام شنیدن صداهایی که قبلا با عطر خوشایند ترکیب شده اند تنفسشان شدیدتر میشود و برعکس. در واقع مغز این افراد (که بی خبر از ماجرا هم بودند) این الگو و ارتباط شنوایی - بویایی را دریافته و بعبارت بهتر فرآیند “یادگیری” صورت پذیرفته بود٬ بطوریکه در ظرف شبهای آینده (تا یک هفته) هم این را بخوبی حفظ کرده بودند. در نتیجه مشخص شد مغز قادر است اطلاعاتی کاملا جدید را هم در حین خواب فرا بگیرد

حالا راش نسبت به استفاده های عملی از این کشف تازه و شیوه جدیدشان کاملا خوشبین و امیدوار است: روش ما یک روش بسیار راحت است و هر کسی می تواند از آن استفاده کند



حال اگر شما هم احیانا در حال فکر کردن به این موضوع هستید که این روش را بنوعی امتحان کنید٬ این محققین به شما پیشنهاد می کنند که بهتر است آن را در مرحله 
NREM 
خوابتان بشنوید. این مرحله ای عمیق از خواب است که در آن خواب نمی بینید و اغلب بطور متوسط در ۹۰ دقیقه ابتدایی خواب اتفاق میوفتد. پس اگر میخواهید مثلا ساعت ۱۱ شب بخوابید بهتر است زمان پخش صدا را حدودا بین ۱۱ تا ۱ شب تنظیم کنید. بهتر است صدا کم (قابل شنیدن) باشد تا از خواب بیدارتان نکند و در نهایت حتما لازم است کلمات یا آنچه که میخواهید فرا بگیرید را قبلا مطالعه کرده باشید و برایتان جدید و ناآشنا نباشد






Saturday, 19 July 2014

پر طبل تر از حیات٬ من مرگ را٬ سرودی کردم




تصور کنید در کار و تخصص خود انسان موفقی هستید. یک روز خیلی ساده به مطب پزشکتان می روید و او در کمال خونسردی ناگهان به شما می گوید که متاسفانه دچار بیماری زوال عقل (آلزایمر) شده اید و بعبارت ساده تر تنها چند سال دیگر بیشتر زنده نیستید. احتمالا دچار نوعی شوک و ناباوری می شوید٬ هضم کردن بعضی مسایل کار ساده ای نیست و این هم یقینا یکی از آنهاست. اما ماجرا همین جا تمام نمی شود و کمی زودتر یا دیرتر عمق فاجعه را زمانی در می یابید که متوجه میشوید بدترین قسمت ماجرا آن است که به شکلی اجتناب ناپذیر و آرام آرام مغزتان رو به فروپاشی خواهد رفت و بسیاری از توانمندی های ذهنی و روانی خود از جمله حافظه٬ استدلال٬ تفکر و هر آنچه از شما ماهیت منحصر به فرد انسانی تان را ساخته و می سازد را از دست خواهید داد تا در نهایت مرگ پایانی بر این تراژدی عظیم باشد. به نظر بغایت ترسناک و تکان دهنده می آید٬ چیزی شبیه به برخی فیلم های سینمایی یا آن دسته خیالات ترسناکی که هرگز دوست نداریم بهشان فکر کنیم و حتا چه بسا شاید در ناخودآگاهمان هم دوست داشته باشیم آن را از آن نگون بختانی دیگر بدانیم و نه سرنوشت محتوم خودمان. اما فقط یک لحظه تصور کنید اگر واقعا این اتفاق برای شما می افتاد٬ چه می کردید؟ 



آنچه گفته شد نه بخشی از سناریوی یک فیلم دراماتیک هالیوودی٬ که گرته ای از پلان آخر زندگی “ویلیام اوترموهلن” هنرمند فقید آمریکایی بود که در سال ۱۹۹۵ اتفاق افتاد. او نقاشی چیره دست و ساکن لندن بود و کارنامه کاری و هنری درخشانی را از خود بجا گذاشته بود. وی در سال ۱۹۳۳ در آمریکا بدنیا آمد٬ در دانشگاه فیلادلفیا هنرهای زیبا خواند و در اواخر دهه ی پنجاه میلادی به آکسفورد رفت و در نهایت در لندن اقامت گزید و تا آخرین روز حیاتش آنجا بود. او در طول زندگی حرفه ایش آثار بسیاری از خود بجا گذاشت و در گوشه و کنار دنیا نمایشگاه های بسیاری برپا کرد. در سال ۱۹۹۵ پزشکان تشخیص دادند که وی دچار آلزایمر شده است و این آغازی برای پایان بود؛ اما پایانی که وی با جسارت و جاه طلبی مثال زدنیش از آن نه یک تراژدی که میراثی تحسین برانگیز و جاودان برای خود ساخت. “از همان موقع که متوجه وضعیتش شد٬ تصمیمش را گرفت تا با هنرش آنچه که با آن مواجهه شده بود را بهتر بشناسد و به سایرین نشان بدهد؛ آن هم با کشیدن پرتره هایی از خود” اینها را همسرش پاتریشا به خبرنگار نیویورک تایمز می گوید


از سال ۱۹۹۵ تا سال ۲۰۰۰ و در یک بازه ی زمانی ۵ ساله٬ پرتره هایی که اوترموهلن هر سال از خود کشید سیر زوال عقلش را در نتیجه ی آلزایمر به شکلی گویا و شگرف نشان می دهد و در حقیقت بازتابی بی نظیر از دگرگونی مغزش در نتیجه ی این بیماریست. بخاطر مشکلات حاصل در کنترل حرکتی (که در نتیجه ی اثر مخرب بیماری بر مراکز مربوط به تنظیم و کنترل حرکات در مغز است) تصمیم گرفت بجای کار با رنگ روغن از آب رنگ و مداد رنگی استفاده کند. از سویی دیگر به نظر می رسد که انگار نوعی کشف دوباره ی رنگ در قالبی هنری را در آثارش می توان دید؛ مثلا در پرتره  ی سال ۱۹۹۶ چهره اش را به رنگ زرد زنده و درخشانی کشیده است و در حاشیه شانه هایش نوار نارنجی رنگی قابل مشاهده است اما در پرتره ی سال ۱۹۹۹ می بینیم که رنگ ها در پرسپکتیو مسطح چهره اش به شکلی مفرط بکار رفته و در نهایت در آخرین پرتره اش در سال ۲۰۰۰ او تنها از رنگ های سیاه و سفید برای به تصویر کشیدن چهره ی خود استفاده کرده است





 به باور شخصیم بکار بردن عبارت “افول هنری” برای او و آثار سالهای پایانی حیاتش شاید واقعا غیرمنصفانه و حتا بنوعی بی رحمانه باشد. “او در سال ۲۰۰۷ از دنیا رفت اما در واقع او سالها پیشتر مرده بود٬ سال ۲۰۰۰ یعنی همان وقتی که متوجه شد دیگر نمیتواند بخاطر پیشرفت بیماریش هیچ نقاشی و یا پرتره ای از خود بکشد. در نهایت دیدن اینکه دیگر حتا نمی تواند نقاشی های خودش را بخاطر آورد غم انگیزترین بخش داستان بود” این ها را پاتریشیا که خود کارشناس تاریخ هنر است در برابر جمعی از بازدیدکننده های نمایشگاهی از آثار همسرش در حالیکه آکنده از حس همدردی عمیقی بودند بیان می کند



 در واقع بر اساس آنچه تحقیقات علوم اعصاب نشان میدهد و بتازگی نیز این یافته ها بیشتر مورد تایید قرار گرفته٬ هنر و از جمله نقاشی و موسیقی می تواند به بسیاری از افرادی که دچار وضعیت مشابهی هستند کمک نماید تا سیر پیشرفت بیماری را کند نمایند و از نظر ارتباطی و اجتماعی٬ توان و پویایی خودشان را بیشتر حفظ نمایند. ”راستش در چنین موارد خاصی٬ شاید بهتره واقعا امیدوار باشی تا فرد اگر قراره توانمندیهای ذهنیش را از دست بدهد هر چه زودتر این اتفاق بیافتد؛ چون وقتی مغز و توانمندی های گوناگونی که زندگی را بعنوان یک انسان برای تو و سایرین معنادار می کند در حال از دست رفتن و نابودیست و تو همچنان به نوعی و به طریقی از آن آگاهی داری و متوجهی که چه اتفاقی برایت در حال رخ دادن است٬ در واقع این یک تجربه بی نهایت وحشتناک و دردناک می تواند باشد. چیزی که آن را در آثار اوترموهلن و بخصوص آخرین پرتره هایش به روشنی می توان دید٬ اینکه او در پایان حتا از همین میزان آمرزندگی کوچک هم بی نصیب ماند.” این ها را استفان جنتلمن٬ استاد آسیب شناسی عصبی (نوروپاتولوژی) در کالج سلطنتی لندن می گوید 

در این ویدیو بنام "با آلزایمر می رقصد" دگرگونی رابطه انسانی بین دختر و پدری که دچار چنین وضعیتی شده است را به 
شکلی زیبا و نمادین و به زبان هنر می توان دید  




در نهایت می توان گفت که عشق و تعهد و شجاعت اوترموهلن در خلق آخرین شاهکار زندگیش٬ تصویری بی نظیر و منحصر به فرد از چگونگی اثر پذیری مغز در جریان پیشرفت این بیماری ویرانگر را در اختیار ما قرار داده است




مشاهده ی این پرتره ها بصورت متوالی٬ تصویری دردناک اما باشکوه از تلاش بغایت انسانی هنرمندیست که افول ناگزیر انسانیتش را در نتیجه بیماریش بر نتابید و به جسورانه ترین و هوشمندانه ترین شکل بهترین تلاشش را کرد تا ذهنش را زنده نگه دارد٬ تا آنچه بر او می گذشت را نه با کلامی که هر روز کم رنگ تر می شد که با جوهره ی زندگیش یعنی هنر و به مثابه زبان مشترک انسانیت ابراز نماید و هویتش را تا آنجا که می تواند زنده نگه دارد و آنچه که همچون میلیون ها نفر دیگر چون خودش در سراسر دنیا در حال تجربه اش بود را به روشنگرانه ترین شکل به تصویر کشد و برای آیندگان میراثی باشکوه و ارزشمند از خود باقی گذارد؛ شاید بتوان گفت مصداق راستین آن گفته ی شاملو بوده که: پر طبل تر از حیات٬ من مرگ را٬ سرودی کردم





Thursday, 17 July 2014

!آیا به دین اهمیت می دهید؟ پاسخ احتمالا در ضخامت قشر مغزتان است



شما چقدر به دین و مذهب اهمیت می دهید؟! به تازگی محققین علوم اعصاب دانشگاه کلمبیا پی برده اند که میزان اهمیتی که هر شخص برای دین و مسایل مذهبی قائل است با ضخامت قشر خاکستری مغز وی ارتباطی مستقیم دارد. قشر خاکستری مغز خارجی ترین بخش آن است که سراسر سطحش را شامل می شود و با چین خوردگی های بسیارش شناخته می شود. “میزان توجه و اهمیتی که برای مسایل مذهبی و بطور کلی معنویات قايل هستیم با ضخامت قشر خاکستری مغز در لوب آهیانه ای (پریتال) و پس سری (اکسی پیتال) و نیز بخش های میانی لوب پیشانی (فرونتال) مغز مرتبط است” این را یکی از محققین تیم تحقیقاتی مذکور عنوان می کند. این ارتباطی که او از آن حرف می زند در مناطقی از مغز که بر اساس یافته های پیشین گمان می رود نازک تر بودن قشر خاکستری در آنها بعنوان یکی از عوامل موثر در بروز افسردگی در برخی خانواده ها (که انواع اختلالات روانی از جمله افسردگی در آنها بیشتر شایع است و دیده می شود) است٬ بصورت چشمگیرتری قابل مشاهده است


در تحقیق پر سر و صدای قبلی این تیم پژوهشی٬ مشخص شده بود که خطر بروز افسردگی در بزرگسالانی که در خانواده هایی با خطر و احتمال بالای افسردگی زندگی می کرده اند و در عین حال علاقه و گرایش بیشتر و قوی تری به مسایل دینی و مذهبی داشته اند به میزان ۹۰ درصد کمتر از آن دسته افراد بزرگسالی است که در همان خانواده ها بوده اما گرایش و علاقه ی چندانی به این مسایل نداشته اند. در مطالعه ی اخیر٬ محققین از ۱۰۳ نفر بزرگسال ۱۸ تا ۵۵ ساله در مورد میزان اهمیتی که برای دین و معنویات در زندگیشان قایل هستند و نیز میزان مشارکتشان در فعالیت ها و مراسم مذهبی سوالاتی را پرسیدند. این سوالات را مجددا پنج سال بعد از آنها پرسیدند. تعدادی از این افراد فرزندان یا نوه های همان افرادی بودند که در تحقیق قبلی این محققین در زمینه افسردگی حضور داشتند و در نتیجه در همان خانواده هایی که بیشتر در معرض خطر ابتلا به افسردگی بودند زندگی می کرده اند؛ برخی دیگر نیز هیچ سابقه ی خانوادگی از بیماری های روانی را نداشتند و در نتیجه بعنوان گروه کنترل مد نظر قرار گرفتند. در نهایت با استفاده از تصویربرداری مغزی ضخامت قشر خاکستری مغز آنها را نیز مورد اندازه گیری قرار دادند. فکر می کنید نتیجه چه بود؟ 

آن دسته از بزرگسالانی که علاقه و گرایش بیشتری به مسایل مذهبی داشتند ضخامت قشر خاکستری مغزشان در مناطقی که پیشتر گفته شد (در هر دو نیمکره ی مغزشان)  بیشتر بود. البته آنطور که این محققین عنوان می کنند این نتیجه بدان معنا نیست که گرایش بیشتر به امورات مذهبی لزوما و حتما به معنای ضخیم تر بودن قشر مغز است و یا برعکس. در نهایت به نظر می آید با توجه به نتایج حاصله٬ ضخیم تر بودن قشر مغز با اهمیت بیشتر قائل شدن برای دین و معنویات در ارتباط است و در عین حال می تواند به طریقی منجر به مقاومت بیشتر در برابر بروز اختلال افسردگی گردد حال آنکه در افرادی با قشر مغزی نازک تر (که بخصوص در خانواده هایی با سابقه ی مشکلات روانی بوده اند) احتمال بروز افسردگی بیشتر است


از طرف دیگر در مطالعه ای دیگر در دانشگاه میزوری در آمریکا گروهی دیگر از پژوهشگران که بطور مشابه در جست و جوی نشانه های معنویات در مغز بودند پی برده اند که در هنگام دست دادن حس تعالی (در حین عبادت) در شخص٬ فعالیت های عصبی مغز در لوب آهیانه ی نیمکره ی راست کاهش می یابد اما در عین حال سایر جنبه های دیگر از فعالیت های مذهبی موجب افزایش عملکرد مغز در لوب پیشانی می شود

پروفسور بریک جانستون٬ یکی از کسانی که در این پژوهش نقش داشته می گوید: “به نظر می رسد که ما اساس و مبنایی عصبی-روانی برای معنویات یافته ایم٬ اما این تنها مربوط و منحصر به یک منطقه ی خاص در مغز نیست.” جانستون و همکارانش سال گذشته ۲۰ فرد دچار جراحات ضربه ای مغز که لوب آهیانه ی نیمکره راست آنها٬ جایی تنها چند سانتیمتر بالاتر از گوش راستشان٬ دچار آسیب شده بود را مورد مطالعه و بررسی قرار دادند. از آنها در مورد اعتقادات مذهبیشان سوالاتی پرسیدند٬ همینطور اینکه آیا با یک منبع قدرت بالاتر و برتر (خدا) احساس نزدیکی می کنند و خود را با آن در ارتباط می بینند و یا اینکه آیا زندگیشان را در گرو مشیت و تقدیری الهی (و از پیش تعیین شده) می دانند و می بینند. آنها متوجه شدند در بین این افراد٬ آن دسته از کسانی که آسیب بیشتر و شدیدتری به آن منطقه از مغزشان (لوب آهیانه راست) وارد شده بود احساس نزدیکی بسیار بیشتری به یک قدرت الهی و برتر (خدا) می کردند. “محققین علوم اعصاب در تحقیقات متعدد و بشکل ثابتی این را نشان داده اند که بروز آسیب در مناطقی از نیمکره ی راست مغز افراد باعث کاهش تمرکز فرد به خویشتن می شود” این را جانستون میگوید. یکی از این مطالعات چند سال قبل بر روی راهب های بودایی و نیز راهبه های فرقه فرانسیسکن صورت گرفت که در آن با بررسی فعالیت های مغز این افراد در هنگام مدیتیشن٬ انجام عبادات و مراسم آئینی شان (بوسیله تصویربرداری مغز با ام آر آی کارکردی) مشخص شد سطح فعالیت های مغزشان در قسمت های تحتانی لوب آهیانه راست دچار کاهشی چشمگیر می شود. با توجه به این موضوع و همینطور یافته های اخیر در دانشگاه میزوری٬ اینطور به نظر می رسد که تجربه های معنوی و مذهبی با کاهش فعالیت مغز در مناطقی از لوب آهیانه راست و در نتیجه کاهش توجه و تمرکز فرد نسبت به خویشتن در ارتباط است



 تیم تحقیقاتی فوق الذکر میزان مشارکت این افراد در انجام فعالیت ها و مراسم مذهبی را نیز مورد بررسی قرار دادند٬ اینکه بطور مثال در طول هفته یا ماه چند بار به کلیسا می روند یا چند بار برنامه های مذهبی را از رادیو و تلویزیون دنبال می کنند و.. سپس میزان مشارکت آنها را با میزان فعالیت لوب پیشانی مغزشان مورد مقایسه قرار دادند و متوجه شدند بین این دو ارتباطی مستقیم وجود دارد! به این معنا که افزایش فعالیت در این بخش از مغز با افزایش مشارکت در فعالیت های مذهبی مرتبط است. به گفته ی پروفسور جانستون:  این یافته ها نشان می دهد که تجارب روحی و معنوی انسان با فعالیت های بخش های مختلفی از مغز در ارتباط است٬ مناطق مشخصی از مغز نقش پررنگ تر و عمده تری را نسبت به سایر قسمت ها ایفا می کنند اما در نهایت مجموعه ای از فعالیت های مختلف در مناطق مختلف است که همراه با یکدیگر منجر به ایجاد تجربه ای معنوی در انسان می گردد



Tuesday, 15 July 2014

!دوستان خصوصیات ژنتیکی مشترک بیشتری نسبت به غریبه ها دارند





بر اساس نتایج حاصل از یک مطالعه که در یکی از شهرهای کوچک آمریکا و بر روی ۲۰۰۰ نفر صورت گرفته٬ به نظر می رسد که خصوصیات ژنتیکی مشترک ما با دوستانمان به میزان قابل ملاحظه ای بیشتر از غریبه هاست! محققین در این بررسی کنجکاو بودند تا بدانند آیا دی ان ای کسانی که باهم دوست هستند و نسبت خانوادگی هم با یکدیگر ندارند دارای شباهت ها و خصوصیات ژنتیکی مشترکی است یا نه. نتایج هر چند به نظر بحث برانگیز اما جالب توجه بود٬ آنها پی برده اند که میزان شباهت های وراثتی دوستان بطور متوسط حدودا ۰.۱ درصد است و این یعنی شباهت خصوصیات ژنتیکی دوستتان با شما به اندازه شباهت خصوصیات ژنتیکی فامیل درجه چهارمتان با شماست! "به نظر می رسد ما به نوعی٬ از بین تمام حالات و احتمالات موجود٬ کسانی را بعنوان دوست انتخاب می کنیم که بنوعی با آنها خویشاوندی و تبار وراثتی نزدیک و مشابهی داشته باشیم” این را پروفسور کریستاکیس استاد زیست شناسی و جامع شناسی تکاملی دانشگاه ییل می گوید٬ مردی که عهده دار انجام این پژوهش بوده است. این محققین با بررسی ۱.۵ میلیون نشانگر ژنتیکی در بین افراد شرکت کننده در این تحقیق پی بردند که بیشترین میزان شباهت های وراثتی در بین دوستان را در حس بویایی آنها می توان یافت و کمترین میزان شباهت را هم در ژن هایی که مسئول کنترل سیستم ایمنی بدنشان هستند می تواند دید

مطالعات اخیر و متعددی هم نشان داده افراد دوستان خود را اغلب (بصورت ناخودآگاه) بر مبنای تفاوت های سیستم ایمنی بدنشان انتخاب می کنند٬ دلیل این مساله هم احتمالا می تواند این باشد که وقتی فرد در یک گروه اجتماعی یا دوستی قرار میگیرد که قادرند در مقابل انواع مختلف و متفاوتی از عوامل بیماری زا مقاومت نمایند در نهایت احتمال گسترش انواع بیشتری از بیماری ها کمتر و شانس ادامه ی بقای آنها بیشتر می شود


به گفته ی پروفسور جیمز فاولر استاد دانشگاه کالیفرنیا - سن دیگو و یکی از کسانی که در انجام این پژوهش نقش داشته “به نظرم اینها یافته هایی جالب و غیرمعمول است٬ از آنهایی که اغلب بحثهای بسیاری را بر می انگیزد؛ اینکه در یک جمعیت مشخص ما عملا دی ان ای مشترک بیشتری با دوستانمان داریم تا با غریبه ها. ما ادعا و صحبتی پیرامون یک یا مجموعه ی مشخصی از ژنها نداریم بلکه مساله شباهت در خصوصیات ساختاری و کلی خزانه ی ژنتیکی افراد است." با این حال چگونگی انتخاب دوستان یا شریک زندگی بر مبنای خصوصیات ژنتیکی افراد کماکان امری ناشناخته و اسرارآمیز است. در یک آزمایش معروف که در سال ۱۹۹۴ توسط یک زیست شناس سوییسی بنام کلاوس وِدکین صورت گرفت به تعدادی از زنها چندین پیراهن مردانه که گروهی از مردان هر کدام دو روز آنها را پوشیده بودند و بوی تن (عرق) آنها را گرفته بود داده شد و از آنها خواسته شد از بینشان تنها بر همین اساس (بدون اینکه آن مردان را دیده باشند) جذاب ترین فرد را (بعنوان شریک احتمالی خود) انتخاب نمایند٬ بررسی ها نشان داد زنها مردانی را انتخاب کرده اند که خصوصیات ایمنی (سیستم دفاعی بدنشان) کمترین میزان شباهت را به خصوصیات ایمنی بدن آنها داشت٬ و این یعنی تنوع ژنتیکی بیشتر در سیستم ایمنی فرزندان احتمالی که طبیعتا شانس مواجه و مقابله با عوامل بیماری زای متنوع تر و بیشتری را به آنها میدهد و در نهایت شانس بقایشان را بیشتر می کند



همچنین پروفسور فاولر بر این باور است احتمالا به یک دلیل ساده تر دیگر هم میتوان این مساله را توجیه کرد که چرا افراد با خصوصیات وراثتی مشابه با یکدیگر دوست میشوند؛ اینکه مثلا شما قهوه دوست دارید و دوست شما هم٬ خب این باعث می شود که احتمالا بیشتر به کافه بروید و یا باهم دیگر قهوه ای نوش جان کنید و گپ و گفت و معاشرت بیشتری داشته باشید و دوستی تان عملا بیشتر بشود

از سوی دیگر این یافته می تواند احتمالا این مساله را هم بنوعی توجیه کند که چرا و چطور تکامل انسان در ظرف مدت ۳۰۰۰۰ سال اخیر با سرعت و شتاب بیشتری صورت گرفته٬ اینکه محیط های اجتماعی خودشان به منزله ی یک نیروی تکاملی در پیشبرد آن موثرند. بعبارتی به نظر می رسد که در سازگاری ما با محیط برای بقا تنها خصوصیات ژنتیکی ما نیست که نقش بازی می کند٬ بلکه بطور مشابه خصوصیات ژنتیکی دوستان ما نیز در این زمینه موثر است



این تیم پژوهشی حتا مقیاسی را با عنوان “امتیاز دوستی” طراحی کرده اند که میزان دوست بودن افراد را بر اساس شباهت های ژنتیکی و دی ان ای آنها درجه بندی و تعیین می کند












Monday, 14 July 2014

!تشخیص زودهنگام آلزایمر: از رویا تا واقعیت




یکی از ترسناک ترین نام ها در پزشکی!  تقریبا همه ی ما کمتر یا بیشتر راجع به آن شنیده ایم و بعضی هم٬ چه بسا تجربه ای 
عینی تر از آن را بواسطه ی یکی از اعضای خانواده یا بستگان یا آشنایانی که دچارش شده اند داشته و دارند. خب واقعیت این است که مسایل بسیاری در مورد چگونگی شکل گیری و بروز آلزایمر همچنان ناشناخته باقی مانده است٬ امکان پیش بینی یا پیشگیری آن در حال حاضر عملا وجود ندارد و در نهایت هیچ درمانی هم برای آن موجود نیست. از سوی دیگر ماهیت ویرانگر این بیماری است که در آن فرد آرام آرام حافظه٬ قدرت استدلال و قضاوت و تصمیم گیری درست٬ تفکر و بسیاری از مهارت های اولیه و اساسی پیشین خود را بتدریج از دست می دهد تا اینکه در نهایت زندگیش خاتمه یابد. به اینها آمار رو به رشد آن را هم اضافه کنید (بطور متوسط در بین افراد بالای ۶۵ سال یک نفر در از هر ۱۴ نفر و در بین افراد بالای ۸۰ سال یک نفر از هر ۶ نفر به آن دچار می شوند و البته در حال حاضر در آماری خوش بینانه حداقل ۱۷۰۰۰ نفر در انگلستان در سنینی بسیار پایین تر در حال دست پنجه نرم کردن با آن هستند) تا کاملا متوجه بشوید چرا چرا آلزایمر تا این حد بدنام و ترسناک است 



در ظرف سالها و دهه های متمادی آزمایشات و بررسی های بسیاری برای تشخیص زودهنگام آلزایمر با شکست مواجه شده است. تشخیص زودهنگام این بیماری از این جهت حائز اهمیت است که راه را برای بررسی بهتر و بیشتر سیر پیشرفت بیماری باز میکند و در نتیجه امکانی واقعی برای ساخت داروهایی جهت پیشگیری یا درمان آن را به محققین می دهد. حال اما به نظر می رسد این رویا در حال تبدیل شدن به واقعیت باشد. به تازگی محققین توانسته اند از طریق انجام معاینه چشم مراحل اولیه ی بروز آلزایمر را با درستی ۸۰ درصد پیش بینی نمایند! دو گروه از متخصصین آمریکایی و استرالیایی با استفاده از دو روش متفاوت و با بکارگیری تکنولوژی هایی جدید موفق شده اند تا یکی از مهم ترین نشانگرهای زیستی آلزایمر٬ پروتئینی که در بروز آن نقشی اساسی دارد٬ را در عدسی و شبکیه چشم افراد مورد بررسی و اندازه گیری قرار دهند. از مدتها قبل گروهی از متخصصین علوم اعصاب دانشگاه مونیخ پی برده بودند که میزان این پروتئین در چشم افراد دچار این بیماری دچار تغییر می شود اما تا امروز راهی برای بررسی میزان این تغییرات و استفاده از آن برای تشخیص زودهنگام آلزایمر وجود نداشت. شان فراست مسئول یکی از این تیم های تحقیق می گوید: در صورتیکه بررسی های تکمیلی بر روی تعداد بسیار بیشتری از افراد انجام شود و نتایج اولیه مورد تایید قرار بگیرد میتوان در آینده ای بسیار نزدیک با معاینه و چکاپ چشم بطور مستمر بروز آلزایمر را از همان ابتدا تشخیص داد



همینطور در تحولی دیگر در همین زمینه٬ گروهی از متخصصین علوم اعصاب دانشگاه کینگز کالج لندن موفق شدند  تا با انجام آزمایش خون (و بررسی ده پروتئین) بر روی بیش از هزار نفر مراحل اولیه آلزایمر را بطور مشابه و با درستی ۸۷ درصد پیش بینی نمایند! این آزمایش ساده و کم هزینه (۲۰۰-۳۰۰ پوند) است و انتظار می رود ظرف دو سال آینده بطور گسترده مورد استفاده قرار بگیرد. “آلزایمر سالها قبل از آنکه فرد یا متخصصین بتوانند متوجه آن بشوند و آن را تشخیص بدهند شروع می شود و پیش می رود و تقریبا همیشه زمانی متوجه آن می شویم که دیگر بسیار دیر شده است و کار از کار گذشته است. یک آزمایش خون ساده که بتواند مراحل اولیه ظهور و بروز بیماری را شناسایی کند به ما برای بررسی بهتر روند این بیماری٬ پیشگیری و در نهایت ساخت داروهایی جهت درمان آن کمک عظیمی می کند. قدم بعدی بهبود دقت تشخیصی این آزمایش است” اینها را پروفسور لووستون مسئول گروه تحقیقاتی می گوید

از سویی دیگر چندی پیش نیز محققین دانشگاه هاروارد در تلاشی دیگر پی برده اند که اندازه ی دو بخش مرتبط با حافظه در مغز افرادی با حس بویایی ضعیف تر از سایر افراد عادی کوچکتر است و از آنجاییکه مشکلات بویایی یکی از اولین نشانه های بروز آلزایمر در سنین بالاست٬ این یافته می تواند گامی مهم در طراحی آزمایش هایی باشد که به ما در تشخیص زودهنگام آلزایمر کمک می نماید 

از مجموع آنچه گفته شد به نظر می رسد به شکستن قفل اسرار آلزایمر و تشخیص اولیه آن و در نهایت پیشگیری و درمانش “واقعا” بسیار نزدیک شده ایم. اما تا آن روز آیا در مورد انجام کارهایی که می تواند تا حد زیادی مانع از بروز آن شود٬ چیزی می دانید؟! در پست های بعدی در این زمینه بیشتر صحبت خواهم کرد