Saturday, 25 April 2015

یک پرتره عصبی از مغز انسان


 این یک ویدیوی کوتاه و بسیار جالب از یک نوروساینتیست خلاق و پیشرو در دانشگاه ام آی تی٬ پروفسور نانسی کن ویشر است 

در این دموی فراموش نشدنی می توانید به متفاوت ترین و واضح ترین شکل ببینید که چطور بخش های مختلفی از مغز ما به منظور درک و نهایتا خلق مفاهیم و جهان٬کارکردهای ذهنی خاص و متفاوتی را انجام می دهد؛ اینکه چگونه هر کدام از این بخش ها (مناطق رنگی در تصویر) در هنگام انجام عملکردهای مخصوص خود فعالیت متفاوت و بیشتری را نسبت به سایر بخش ها نشان می دهد

مثلا منطقه قرمز رنگ در هنگام دیدن چهره ی دیگری فعالیت بیشتری را (به منظور پردازش و ادراک آن) نشان می دهد 

   

همینطور در صورت تمایل و برای به دست آوردن درک و تصویری بهتر از مغز و ذهن انسان می توانید سخنرانی او را در مجموعه سخنرانی های معروف تد مشاهده نمایید. در صورت نیاز می توانید نسخه ی با زیرنویس فارسی این ویدیو را از طریق لینک مستقیم که در ذیل آن است مشاهده نمایید



برای دیدن ویدیوهای بیشتر می توانید به وبسایت نانسی کن ویشر مراجعه کنید

Friday, 24 April 2015

!بقایای جنین دوقلو در مغز یک زن



جراحان بیمارستانی در لوس آنجلس هنگام جراحی مغز یک زن جوان به منظور خارج کردن آن چه که گمان می رفت یک تومور مغزی باشد٬ با اتفاقی نادر مواجه شدند: آنها به جای تومور با بقایای جنین دوقلوی او مواجه شدند که در جایی کاملا دور از انتظار یعنی مغز این زن جای گرفته بود! یک رویداد کاملا استثنایی 

یامینی کارانان زن جوان ۲۶ ساله ای که دانشجوی دوره ی دکترا در دانشگاه ایندیاناپولیس آمریکاست مدتی قبل متوجه شد که در درک آنچه می خواند یا می شنود دچار مشکل شده است. به نزد پزشکش می رود و در نهایت تشخیص نوعی سرطان مغز را دریافت می کند. به او می گویند که احتمالا از دست کسی کاری برایش بر نخواهد آمد. تصمیم می گیرد تا خودش کمی بیشتر در این باره جست و جو کند و نهایتا پزشکی به نام دکتر شاهینیان را در لوس آنجلس پیدا می کند که روش خاصی را برای دسترسی به نواحی عمیق مغز و خارج کردن تومور از آنجا ابداع کرده است. به سراغ او می رود و پس از انجام معاینات لازم تصمیم می گیرند او را جراحی کرده و تومور را از مغزش خارج کنند. اما آنچه که در اتاق عمل اتفاق می افتد تیم جراحان را سخت غافلگیر و حیرت زده می کند: آنچه که مشکلاتی را برای این زن جوان  
پیش آورده بود در واقع بقایای "جنین دو قلوی" او بود که کامل رشد نکرده اما دارای "مو و دندان و استخوان" بود


دکتر شاهینیان می گوید که در طول دوران کاریش و در ۷۰۰۰ یا ۸۰۰۰ عمل جراحی که انجام داده٬این دومین مورد اینچنینی است (به این نوع خاص از تومورها تراتوما می گویند) که با آن مواجه شده


این زن جوان پس از این عمل می گوید که "ناامید کننده است که ببینی بسیاری از جراحان مغز و اعصاب از روش ابداعی دکتر شاهینیان بی اطلاعند و برای افرادی چنین مشکلاتی دارند این ناآگاهی واقعا غیرمنصفانه ست." انتظار می رود که او به زودی به طور کامل بهبود یابد


Saturday, 4 April 2015

اتیسم؛ از افسانه تا واقعیت




آنچه در پیش رو دارید مقاله ای است درباره "اتیسم" که به مناسبت ماه آگاه سازی اتیسم نوشته ام و روز شنبه مورخ ۱۵ فروردین ۱۳۹۴ در روزنامه شرق به شماره ۲۲۶۶ به چاپ رسیده است. در ادامه و در همین باره نیز می توانید مقاله ارزشمند استاد عزیزم دکتر عبدالرحمن نجل رحیم را که در همین شماره منتشر شده است مطالعه نمایید




اُتیسم؛ از افسانه تا واقعیت

شاید بسيارى از شما در بین دوستان و آشنایان، اينجا و آنجا راجع به اتیسم چيزهايى شنيده باشيد و یا حتا فراتر از آن در خانواده ی خود کودک یا بزرگسالی را دیده باشید که با تشخیص اتیسم مواجه شده است و تجربه اى مستقيم از آن داشته باشيد و حتا چه بسا در تقلایی سخت برای درک بهتر آن و کمک به فرزند یا عزیزانتان که احیانا به آن دچارند بوده باشید. اتُس در زبان یونانی به معنای خود است و بصورت تحت الفظى منظور از آن در اتيسم، ماندن در خود يا به زعم بسیاری در خود ماندگیست. کودک یا انسانی که (در اصطلاح عام و باور عموم) در خود مانده است تصویری مبهم و نه چندان خوشایند را به اذهان کمتر-آشنا با آن تداعی می کند و در ذهن و حافظه ی من يادآور تصاويری فراوان از خانواده های نگران بسياریست که در طول سالهای گذشته در مناطق مختلفى از ایران می دیدم، يادآور اينكه چطور در برابر چهره ی پر رمز و راز اتیسم كه فرزندانشان دچارش بوده اند به هر دری می زدند تا بلکه آگاهی و کمک بیشتری را برای یاری به آنها بیابند تا این نوع متفاوت از واقعیت را که فرزندشان در حال تجربه و زندگی کردنش است بهتر متوجه بشوند، واقعيتى عجیب و غيرمعمول که پر از مشکلات و چالش های کوچک و بزرگ و نگرانى و.. بوده و البته چه بسا هم گاهى بسیار جالب و حيرت انگيز؛ در نهایت امر تلاشی بی وقفه برای اینکه راهی برای بهتر و مفیدتر زیستنشان بیابند. مدتها بود بدنبال فرصتی بودم تا كمى بیشتر درباره ی اتیسم بنویسم و حالا سرانجام این فرصت مهیا شده تا بگویم و بنویسم از آنچه که به باورم همگان و علی الخصوص خانواده های درگیر با این مساله باید بشنوند و بدانند٬ از آنچه که به گمانم شکلی دیگر از واقعیت است كه انسان هاى بسيارى، زن و مرد و از كودك تا بزرگسال در اقصى نقاط دنيا در حال تجربه اش هستند. طبق آمارهای رسمی در حال حاضر در انگلستان بیش از نیم میلیون انسان با تشخیص اتیسم زندگی می کنند، کسانى که زندگی را بسیار متفاوت از مابقی ما تجربه کرده و می کنند. اتیسم ماهیتی بغایت پیچیده و مرموز دارد و با وجود آنکه بیش از ۷۰ سال از زمانی که برای اولین بار توسط یک پزشک اتریشی بنام لئو کانر شناسایی و نام گذاری شد می گذرد و با وجود پیشرفت های علمی فراوان در زمینه های گوناگون٬ باید اعتراف کرد که اطلاعات ما از آن چندان زیاد نیست و کماکان پرسش ها و نادانسته های ما بر پاسخ ها و یافته هایمان فزونی دارد. درک واقعیت ها و اساس و بنیان شکل دهنده ی اتیسم و تمیز آنها از مسایلی که چیزی جز افسانه ای بیش نیستند قدم نخست در شناخت و مواجهه با اتیسم است، چه بعنوان پدر و یا مادر یک کودک دچار اتیسم چه بعنوان فردی که دوستی با این شرایط را دارد چه متخصصی که بر حسب رشته ی حرفه ایش با این افراد سر و کار دارد و یا اصلا فردی عادی که مایل است در این باره بیشتر بداند. این تلاشی کوچک برای بهتر شناساندن اتیسم و تمیز برخى واقعيات از افسانه های مرتبط با آن بر اساس آخرين يافته هاى معتبر و مستند علمى است، تلاشی که در پایان آن خواهیم دید شناخت بهتر دنیای اتیسم نه تنها دیدگاه ما نسبت به آن و افراد درگیر با آن و نيز در ارایه ی کمک هایی بهتر به آنان٬ که در نهايت حتا شناخت ما از دنیای خودمان را نیز تغییر می دهد و گامی فراتر می برد  

اتیسم چیست؟ 

به راستی اتیسم چیست؟! چه تصوری در مورد آن می توان یا باید داشت؟! برای بررسی هر موضوعی لازم است در ابتدا تعریفی روشن از آن را داشته باشیم. اتیسم را در حقیقت باید بخشی از یک طیف دانست و از همین رو در راهنمای جامع تشخیصى و آمارى روانپزشکی به آن اصطلاحا "اختلال طیف اتیسم” می گویند. کلمه ی طیف در اینجا اشاره به تفاوت در شدت بروز و انواع متفاوت آن در افراد مختلف دارد و اين به زبان ساده يعنى آنكه ممكن است يك كودك دچار اتيسم بتواند بخوبى صحبت كند و كودك ديگر اصلا توانايى صحبت حتا در حد تك كلمه را هم نداشته باشد، يا يكى عقب مانده ى ذهنى باشد و ديگرى هوشى طبيعى يا حتا در حد يك نابغه داشته باشد، يكى كاملا منزوى باشد و ديگرى كمى علاقه مندتر به برقرارى ارتباط (در عين داشتن مشكلاتى خاص) و... بطور کلی برای تشخیص اتیسم لازم است دو مقوله ی اصلی در رفتارهای فرد مورد بررسی و ارزیابی قرار بگیرد: مورد اول وجود مشکلاتی خاص در برقراری ارتباط (کلامی و غیرکلامی) با سایرین و تعاملات اجتماعی است که هسته ی اصلی و اساسی مشکلات اتیسم را تشکیل می دهد و موارد مختلفى را در بر ميگيرد؛ بطور مثال تماس چشمى ضعيف با مخاطب، ضعف در درك ایما و اشارات و يا استفاده از آنها، مشكلاتى در شروع يا حفظ ارتباط، مشكلاتى در درك شوخى ها و كنايه ها و همينطور بسيارى موارد ديگر در اين زمينه. مورد دوم وجود علایق، رفتارها، عادات و بازیهای محدود و تکراری و بنوعی وسواس گونه است بدان معنا که مثلا توجه فرد بر روی یک موضوع، بازی یا رفتار خاص به شکلی غیرطبیعی متمرکز است و تمایلی غیرمعمول برای تکرار مداوم آن عمل یا بازی یا… دارد. البته در کنار اینها و تقریبا در تمامی موارد مشکلاتی دیگر و از جمله مشکلات حسی مختلف نیز به چشم می خورد. در ابتدا بسیاری از متخصصین بالینی بر این باور بودند که اگر به این کودکان صحبت کردن به شکلی مناسب را آموزش دهیم در آن صورت مشکلشان حل خواهد شد و نشانه های اتیسم را دیگر در آنها نخواهیم دید و بهبود می یابند. اما اکنون می دانیم که اتیسم و نشانه ها و شرایط خاص آن هرچند در طول زمان تغييراتى را نشان مى دهد اما در مجموع و اساسا تا پایان زندگی فردی که دچار آن است همراهش خواهد بود. اگر چه نسخه هاى پيشين راهنماى تشخيصى ذكر شده تا مدتی قبل اتیسم را به انواع مختلفی تقسیم بندی می کرد؛ از جمله اتیسم کلاسیک، سندروم آسپرگر، سندروم رت و.. حالا اما همه ی اینها را در زیر چتر یک عنوان تشخیصی واحد که همان "اختلال طیف اتیسم" باشد قرار داده که خود بسیار بحث برانگیز بوده است. بر اساس برخی مطالعات از جمله تحقیقی که اخیرا در دانشگاه هاروارد صورت گرفته به نظر می رسد که اتیسم و آسپرگر علیرغم وجود شباهت هایی اساسی، تفاوت هایی اساسی را نیز با یکدیگر دارند و به نظر می رسد واقعا دو وضعیت متفاوت و جداگانه باشند. مهم ترین تفاوت این دو در کسب مهارتهای کلامی در جریان رشد است به این صورت که کودکان دچار آسپرگر اغلب مشکل و تاخیر چندانی در یادگیری گفتار ندارند و یادگیری مهارت های کلامیشان در اکثر مواقع متناسب و همپای سایر کودکان هم سنشان است و در تاریخچه گیری رشدی کودک با پرسش از والدین می بینیم که اغلب به موقع شروع به صحبت كرده اند با این حال سایر مهارت های ارتباطی آنها کماکان حائز مشکلاتی اساسی است. از همین رو، بسیاری از متخصصین و همینطور خانواده هایی که فرزندشان قبلا تشخیص آسپرگر را دریافت کرده است نیز همچنان از این اصطلاح استفاده می کنند

حال بهتر است به پاره ای از واقعیت ها و افسانه های رایج پیرامون اتیسم بپردازیم 


آیا اتیسم نادر است؟ 

اولین واقعیتی که لازم است به آن اشاره کنیم این است که اتیسم، به هيچ وجه نادر نیست. سابق بر این و چندین دهه قبل تصور می شد که اختلالی نادر باشد و مثلا در دهه ی هفتاد میلادی و در کتاب های مرجع عنوان می شد که میزان شیوع آن ۴ نفر در هر ۱۰۰۰۰ نفر است؛ اما امروز می دانیم که میزان شیوع اتیسم بطور متوسط معادل یک درصد از جمعیت است و براساس آخرین آمار بدست آمده توسط سازمان پیشگیری و کنترل بیماری های آمریکا، در حال حاضر در ایالات متحده شیوع آن به میزان یک کودک در هر شصت و هشت کودک رسیده و این آمار تنها نسبت به دو سال قبل سی درصد افزایش یافته است. بروز اتیسم در جنس مذکر به مراتب بیشتر از جنس مونث بوده بطوریکه نسبت پسرها به دخترها در اتیسم ۴ به ۱ و در آسپرگر ۹ به ۱ است٬ با این حال بر اساس همین بررسی اخیر در آمریکا مشخص شده که نسبت بروز اتیسم در پسرها و دخترها برخلاف گذشته ۵ به ۱ شده است! این تفاوت بروز اتیسم در دو جنس یکی از سوالات مهمى است که دانشمندان همچنان درصدد یافتن پاسخی برای آن هستند، اینکه جنسیت چه نقشی را در بروز اتيسم ایفا می کند و چرا آن را در مردان به مراتب بیشتر از زنان می بینیم. تقریبا شکی وجود ندارد که آگاهی بیشتر خانواده ها و متخصصين، امکان تشخیص بهتر و همینطور گسترده تر شدن معیارهای تشخیصی مهم ترین دلایل توجيه افزایش شیوع اتیسم هستند و چه بسا در گذشته نیز فراوانی آن به همین میزان بوده اما امکان تشخیص موارد کمتری وجود داشت. با این وجود بحث بر سر اینکه افزایش شيوع اتیسم صرفا نه بخاطر عوامل ذکر شده که بدلایلی ناشناخته مساله ای “واقعی” است و تعداد بیشتری نسبت به گذشته به آن دچار می شوند کماکان ادامه دارد؛ بخصوص که بر طبق آخرین آمارها در آمریکا و در سال ۲۰۱۲ این ميزان معادل یک کودک در هر هشتاد و هشت کودک بوده و تنها در ظرف دو سال اكنون به یک کودک در هر شصت و هشت کودک رسیده است در حالیکه شیوه ها و ابزارهای تشخیصی تغییری نکرده است

آیا اتیسم همان عقب ماندگی ذهنی است؟ 

دومین واقعیت این است که برخلاف گذشته، امروزه دیگر تشخیص اتیسم در یک فرد لزوما به معنای تایید عقب ماندگی ذهنی و یا داشتن مشکلات یادگیری نیست؛ این در حالیست که در گذشته اعتقاد بر این بود بیش از ۷۵٪ کودکان دچار اتیسم دارای بهره ی هوشی پایین تر از حد معمول می باشند اما امروز به نظر می رسد به شکلی تعجب برانگیز این آمار به صورت عکس در حال تغییر است. طبق آمارهای سال ۲۰۱۴ در آمریکا حدود ۶۲٪ از کودکان دچار اتیسم از بهره ی هوشی عادی و یا بالاتر از حد معمول برخوردارند. با این حال در بسيارى کشورهای دیگر آمار دقیقی در این زمینه وجود ندارد و کماکان تحقیقات بیشتری نیاز است تا ارتباط بین اتیسم و عملکردهای شناختی (ضریب هوشی یا آی کیو) آنها را در جمعیت های مختلف مورد بررسی قرار داده و مشخص نماید. در هر حال اگر چه در برخی موارد ممکن است شاهد وجود عقب ماندگی ذهنی همراه با اتیسم باشیم اما این مساله که اتیسم الزاما (و در همه افراد دچار آن) به معنای عقب ماندگی ذهنی است افسانه ای بیش نبوده و بر حسب آنچه امروز می دانیم در بسیاری از موارد می تواند به معنای برخورداری از هوشی طبیعی و یا حتا بسیار بالاتر از حالت عادی نیز باشد

تفاوت بنیادین: آنچه اتیسم را از انواع اختلالات دیگر متمایز می کند 

واقعیت سوم این است که بدانیم اتیسم یک تفاوت مهم و اساسی با ساير انواع اختلالات دارد، آن هم این که برخلاف اختلالات دیگر اتیسم تنها و تنها شامل یک مجموعه خاص از مشکلات و یا احیانا ناتوانی ها نیست بلکه در عین حال و همزمان مجموعه اى خاص از “توانمندی ها” را هم شامل می شود. به بیان ساده تر هر جا صحبت از یک اختلال می شود توجه ما فورا به سمت اشکالات و ناتوانی های مربوط به آن جلب می شود ولی در مورد اتیسم این گونه نیست و تصویری که میتوان و باید از آن در ذهن داشت “ترکیبی از مشکلات و توانمندی هایی خاص” است و نه صرفا و تنها مجموعه ای از ناتوانی های خاص. این پیامی بسیار مهم را برای خانواده ها و متخصصین مربوطه به همراه دارد؛ اینکه "نمی توانیم و نباید" نگاهمان به این کودکان را تنها معطوف به ضعف ها و مشکلاتشان کنیم و لازم است همزمان وجود برخی استعدادها و توانمندی های خاص را در آنها باور داشته باشیم و درصدد شناسایی و بهره برداری از آنها (و چه بسا كمك گرفتن از آنها برای غلبه بر برخى از مشکلاتشان و جبران آنها) باشیم. این چیزی است که امروزه و در مبحث آموزش و درمان بشدت مورد تاکید واقع می شود 

ماهیت اتیسم 

واقعیت دیگر ماهيت عصبی (نورولوژیک) اتيسم است و منظور از آن این است که مجموع خصوصیاتی که در اتیسم می بینیم در نتیجه ی برخى تفاوت ها در ساختار و نیز عملکرد مغز آنها (که خود ناشی از روند و مسیر غیرمعمول رشد مغز آنهاست) بوجود می آید. سال گذشته تحقیقی در دانشگاه کالیفرنیا-سن دیگو انجام شد که بر اساس آن به نظر می رسد برخی از تغییرات و تفاوت های موجود در قشر مغز کودکان دچار اتیسم مدتها قبل از تولدشان و در دوران جنینی آنها آغاز شده و بوجود می آید. برای روشن تر شدن ماهیت عصبی اتیسم و درک بهتر تفاوت های مغز این کودکان با سایرین مختصرا به چند مورد می توان اشاره کرد: اندازه ی سر این کودکان بطور متوسط از اندازه سر کودکان عادی بزرگتر است، مغز آنها وزن بیشتری نسبت به افراد دیگر دارد و تراکم سلولهای عصبی در بخش هایی از مغزشان بمراتب بیشتر از حالت معمول آن است. همینطور بخشی از مغز بنام آمیگدال (که در عمق مغز جای داشته و نقش مهمی در انجام پردازش های مربوط به ارتباطات اجتماعی و درک احساسات و تجارب عاطفی انسان و... دارد) اندازه ای غیرمعمول دارد و اندازه ی این بخش مهم از مغز در این افراد به مانند سایرین نیست و رشد معمول خود را ندارد. بجز این و بر اساس یافته های فراوان مشخص شده که عملکرد برخی دیگر از مناطق مغز آنان نیز در قیاس با افراد عادی٬ متفاوت (و نه مختل) است. مثلا بتازگی بر اساس نتایج یک تحقیق در دانشگاه تورنتو مشخص شده فعالیت بخشی از مغز (قشر پیش پیشانی) که در تنظیم هیجانات و احساسات ما نقش عمده ای را ایفا میکنند در این افراد به شکلی دیگر است و این خود در مواجهه با موقعیت های اجتماعی و یا ارتباط با سایرین بسیار تاثیرگذار است و در بروز کج خلقی و تندخویی های گاه و بیگاه و یا برخی رفتارهای خودآزارانه آنها نقش مهمی دارد و در صورت یافتن راه هایی جهت بهبود عملکرد این منطقه از مغز می توان تفاوتی مهم را در کیفیات زندگی آنها و اطرافیانشان بوجود آورد. دهه ها پیش متاسفانه باور بسیاری بر این بود که بروز این اختلالات در کودکان ناشی از عدم مراقبت و تربیت درست والدینشان است؛ مثلا در دهه ی پنجاه میلادی باور عمومی در آمریکا این بود که کودکان دچار اتیسم در خانواده ای با پدر و مادری بسیار موفق و یا تحصیلکرده بدنیا می آیند و از این جهت آنها زمان بیشتری را صرف امور شخصی خود می کنند تا توجه به کودکشان؛ و یا بعدها نظريه اى تحت عنوان مادران یخچالی مطرح شد که عنوان میکرد دلیل بروز اتیسم در کودکان داشتن مادرانی است که از نظر عاطفی سرد و بی روحند و مهر و توجه لازم به کودکشان را ندارند و… داستان هایی که امروزه بر اساس شواهد بسیار می دانیم فرسنگ ها دور از واقعیت و تنها افسانه هایی بی اساس و يكسره نادرست مربوط به دوران ناآگاهی گذشته است و بروز اتیسم ربطی به نحوه ی مراقبت و تربیت والدین نداشته و اساسا بواسطه تغییراتی (خارج از کنترل والدین) در مغز فرزندانشان و تفاوت هایی که در ساختار و عملکرد آن بوجود می آید رخ می دهد و هیچ پدر و مادری به هیچ وجه مسبب و مقصر بروز این مساله برای فرزندشان نبوده و نیستند

مظنونین اصلی در اتیسم: ژنها یا محیط؟ 

واقعیت پنجم مربوط به علت شناسى آن است، اينكه اتيسم در نتيجه ى تعامل پيچيده ى مجموعه اى از عوامل مختلف محيطى و وراثتى (هر دو باهم و نه صرفا یکی از آنها) بوجود مى آيد. تحقیقات نشان داده در دوقلوهای همسان در صورتی که یکی از آنها دچار اتیسم باشد شانس آنکه دیگری نیز دچارش باشد بسیار بالا (۶۰٪) می باشد ولی در دوقلوهای ناهمسان این احتمال بسیار کمتر (۵٪) می باشد. این تفاوت چشمگیر به خوبی نشان می دهد که ژنتیک در بروز اتیسم نقشی اساسی دارد چرا که در دوقلوهای همسان هر دو کودک به تمامی ژنهای یکسان و مشترکی را دارند. با این وجود نکته ی قابل توجه دیگر این است که حتا در بین دوقلوهای همسان که یکی از آنها دچار اتیسم است نیز با درصد قابل ملاحظه ای ممکن است کودک دیگر دچار آن نبوده و عادی باشد و این بخوبی نشان دهنده ی این است که برخی عوامل محیطی نیز در بروز اتیسم نقشی مهم و اساسی را ایفا می کنند. همینطور اخیرا و بر اساس نتیجه ی حاصل از تحقیق مشترک انستیتو روانپزشکی لندن و کارولینسکای سوئد که بر روی ۱۴۵۰۰ کودک سوئدی انجام گردید مشخص شد در خانواده هایی که اولین فرزندشان اتیستیک باشد احتمال اینکه فرزند دوم آن خانواده نیز دچار اتیسم باشد ده برابر (دقیقا ۱۰.۳ برابر) بیشتر از حالت معمول است که این به روشنی موید وراثتی بودن اتیسم در خانواده است. اگرچه هیچ شک و تردیدی درباره جنبه ى وراثتى (ژنتيكى) اتيسم وجود ندارد اما با این همه لازم تا بدانیم که این وراثتی بودن دقیقا به چه معناست؟! آیا به این معناست که یک ژن خاص از پدر یا مادر یا هر دوی آنها مقصر اصلی داستان است؟! آیا به این معناست که مى توان يك يا هر دوى والدین را بخاطر این مساله مورد شماتت قرار داد؟ یافته های فراوان در این زمینه نشان می دهد که تنها "یک ژن خاص" نمی تواند مسئول بروز اتیسم باشد بلکه "مجموعه ای متنوع از ژنها" در کروموزوم های مختلف دست اندر کار بروز آن هستند. این ژنها تحت تاثیر عوامل مختلف (و نه چندان شناخته شده محیطی) به طریقی رشد، ساختار و بويژه عملکرد مغز را از جنبه های مختلف تحت تاثیر قرار می دهند بنوعی که در نهایت ما شاهد بروز مجموعه ی نشانه ها و رفتارهای اتیستیک در فرد می باشیم؛ با این حال تحقیقات بسیاری لازم و در جریان است تا بتوانیم به دقت و درستی ژنهای درگیر در این مساله را شناسايى و نقش آنها را در بروز اتیسم تعیین کرده و عوامل محیطی موثر بر فعالیت یا خاموشی آنها را مشخص نماییم 

در جست و جوی چرایی اتیسم 

واقعیت دیگر به ماهیت اساسی و دلايل بنيادين مشکلات و ناتوانی های این کودکان بر می گردد. در این زمینه نظریات مختلفی از جانب محققینی برجسته نظیر اوتا فریتس٬ سایمون بارون-کوهن٬ هنری مارکرام و… مطرح و در طی سالهای اخیر بیشتر از سایرین مورد قبول و توجه همگان واقع شده است. نقطه مشترک بسیاری از این نظریات برای توضیح مشکلات و ناتوانی ها و همینطور برخی توانمندی های افراد دچار اتیسم و چرایی آنها٬ بطور کلی و بصورتی اساسی حول مفهومی می گردد که آن را “همدلی” می نامیم. همان طور که پیشتر عنوان شد مشکل اصلی در اتیسم برقراری ارتباطات کلامی و غیرکلامی و تعاملات اجتماعی و کیفیات و کمیات مرتبط با آن است و بر اساس مطالعات متعدد مشخص شده که خود اینها اساسا ریشه در مشکلی پایه ای تر دارند که همان همدلی است. اما این واژه ی همدلی که شاید بسیار هم شنیده باشید یک تعریف علمی ساده و مشخص دارد: توانایی شناسایی و درک حالات، احساسات٬ عواطف٬ افکار٬ باورها و مقاصد فرد دیگر (همدلی شناختی) و نیز توانایی دادن پاسخ مناسب به آن (همدلی عاطفی). این نظریات مختلف به اشکال متفاوت و حتا بعضا متناقضی (با یکدیگر) تلاش کرده اند تا در مسیر علت شناسی اتیسم٬ بنیان و چرایی های آن و نقش همدلی در آن را از ظن خود توضیح دهند. در این قسمت تلاش می کنم دو نظریه متفاوت که در زمره مهم ترین و شاخص ترین آنها جای دارند را بطور خلاصه و ساده توضیح دهم
یکی از نظریاتی که اخیرا بیشتر مورد توجه گروهی از پژوهشگران قرار گرفته نظریه بیش-همدلی است که بطور ساده عنوان می کند علت اصلی بروز اتیسم احتمالا می تواند نوعی افزایش بیش از اندازه همدلی در این کودکان باشد که در نتیجه ی نوعی افزایش ارتباطات و اتصالات عصبی در مغز آنها بوجود  میآید. از این منظر کسب تجارب معمول در جریان رشد و مراحل مختلف آن (مشابه آنچه در کودکان معمولی می بینیم) دچار اشکال و مختل شده و در نتیجه تحریک پذیری حسی بیش از حد در این کودکان٬ ترس های بیش از اندازه و یا انزواطلبی و مشکلات ارتباطی و اجتماعی آنها را می توان توجیه کرد (به بیانی ساده تر طبق این نظریه می توان اینطور در نظر گرفت که این کودکان بیش از حد معمول دارای همدلی بوده و سرعت دریافت این اطلاعات از محیط اطرافشان آنقدر بالاست که قادر به پردازش و هضم مناسب آنها نبوده و در نتیجه با انبوهی از اطلاعات مواجه می شوند که نتیجه طبیعیش فرار از آن وضعیت بصورت گوشه نشینی٬ تکرار حروف و کلمات و رفتارهایی خاص٬ عدم برقراری تماس چشمی و... است که البته اینها رشد و یادگیری مهارتهای ارتباطی را نیز تحت تاثیر منفی خود قرار می دهد) به مانند هر نظریه ی دیگری گروهی از مخالفین با توجه به برخی یافته های اخیر این نظریه را از جهاتی چند به چالش کشیده اند. به تازگی در مطالعه ی جالب توجهی که در دانشگاه جان هاپکینز انجام و در مجله علوم اعصاب نیچر به چاپ رسید ارتباطات عصبی مغز افراد دچار اتیسم بوسیله تصویربردای مغزی کارکردی (در حین استراحت) مورد بررسی قرار گرفت تا ارتباطات مناطق مختلف مغز و میزان هماهنگی و همزمانی آنها را در شرایط معمولی مورد بررسی قرار بدهند و تفاوت این ارتباطات (و الگوهای احتمالی آن) در مغز افراد عادی و اتیستیک را بررسی کنند. نتیجه آن که برای اولین بار مشخص شد در برخی مناطق مغز افراد دچار اتیسم این ارتباطات عصبی بیشتر و در برخی مناطق دیگر کمتر از حد معمول (منظور از معمول آنچه که در بخش های مشابه در مغز افراد عادی می بینیم) است و بسته به اینکه کدام قسمت از مغز را مورد بررسی قرار می دهیم می توان مغز آنها را دارای اتصالات عصبی بیش از حد یا کمتر از حد دانست. در واقع به نظر می آید این یافته که مغز افراد دچار اتیسم (برخلاف افراد عادی) ترکیبی از این دو وضعیت را داراست می تواند به منزله یک اصل و شاخصه ی عصبی-زیستی اساسی در اتیسم باشد و نه صرفا کمتر یا بیشتر بودن ارتباطات در یک نقطه ی خاص از مغز. این مطالعه از این جهت اهمیت دارد که در آن برای اولین بار بخش های مختلف و متعددی از مغز افراد (و نه صرفا یک بخش مشخص از آن) مورد بررسی قرار گرفته است و شاید بتوان این یافته را نقطه ی پایانی بر مباحثات و مجادلات فراوانی دانست که در یک دهه ی اخیر بین بسیاری از متخصصین در جریان بوده است. همچنین از سوی دیگر مشخص شد این یکدست نبودن و آشفتگی در میزان ارتباطات عصبی مناطق مختلف مغز افراد دچار اتیسم هر اندازه بیشتر باشد نشانه های اتیستیک فرد نیز بیشتر و هر اندازه کمتر باشد علایم مرتبط نیز کمتر مشاهده می شود. در عین حال این نابسمانی ارتباطات عصبی حتا در بین خود افراد دچار اتیسم نیز از یک الگوی یکسان و واحد پیروی نمی کند (برخلاف افراد عادی) و بعبارتی به نظر می رسد مغز هر فرد دچار اتیسم از ابتدای رشد و در تقابل با محیط٬ ارتباطات و سیم کشی عصبی خاص و منحصر به فرد خود را شکل می دهد. آنچه مشخص است اینکه حتما و قطعا در بین افراد دچار اتیسم نوعی اشتراک زیستی-عصبی مشخص و یکسانی می بایست وجود داشته باشد اما در حال حاضر نیازمند مطالعات بیشتری هستیم تا بتوانیم پی به آنها ببریم. اما نظریه دیگر که در یک دهه ی اخیر بیشترین میزان اقبال را داشته و از جانب تعداد بسیاری نیز پذیرفته شده نظریه ای است که توسط سایمون بارون-کوهن در کمبریج مطرح شده و با استناد به انبوهی از تحقیقات صورت گرفته و بر خلاف نظریه قبلی این ایده را مطرح کرده که در افراد دچار اتیسم برخی جنبه های همدلی (شناختی و نه عاطفی) دچار اشکالاتی بوده ولی از جهاتی دیگر که در ادامه از آن صحبت خواهد شد برتری چشمگیری را نسبت به سایرین (مثلا افراد هم سن و سالان خود) نشان می دهند. بررسی های گوناگونی توسط محققین مختلف پیرامون این موضوع صورت گرفته که به چند مورد آنها مختصرا اشاره ای می کنم. در یک تست معروف که شاید اولین در نوع خود بود و در اواسط دهه ۸۰ میلادی در دانشگاه یو سی ال لندن طراحی و اجرا شد داستان ساده ای تعریف و به کمک دو عروسک اجرا می شود: یک کودک (عروسک) به نام سالی یک سبد حاوی تیله ای کوچک در مقابلش دارد٬ همینطور کودک دیگری بنام آن در کنار او نشسته و جعبه ای خالی در مقابلش است؛ سالی بیرون می رود و آن تیله او را داخل جعبه خودش میگذارد. سپس سالی بر میگردد و در این هنگام از کودکی که شاهد تمام این ماجراست می پرسیم به نظر او سالی کجا به دنبال تیله اش می گردد؟ کودکان سه ساله عادی می توانند به این سوال به آسانی جواب بدهند و خیلی ساده می گویند در سبد خودش، چرا که میتوانند خود را بجای او گذاشته و متوجه بشوند که او در هنگام برداشتن تیله اش توسط دیگری در اتاق نبوده و ندیده و طبیعتا در هنگام بازگشت هم اول به سراغ سبد خودش خواهد رفت اما ۸۵ درصد کودکان اتیستیک برخلاف آنها قادر به دادن پاسخ صحیح نیستند! در واقع آنها برخلاف گروه کودکان عادی چنان شرایطی به نظرشان گیج کننده است چرا که در حقیقت نمی توانند خود را بجای دو شخصیت داستان یعنی آن یا سالی متصور بشوند و درک ذهنیت آنها برایشان دشوار است در نتیجه تنها به حدس زدن روی می آورند. این مساله ارتباطی با ضریب هوشی این کودکان ندارد بلکه ریشه در مبانی اولیه همدلی آنها دارد (که به آن نظریه ذهن می گویند). در سالیان متمادی بررسی های بیشتری درباره این موضوع صورت گرفته است که اغلب مهر تاییدی بر وجوه مختلف این نظریه بوده است. مثلا در دانشگاه کمبریج آزمونی طراحی شد که در آن تصویری از چشمان افراد در حالت های روحی و روانی مختلف به افراد دچار اتیسم نشان داده میشد (چرا که چشم همواره حاوی اطلاعات بسیاری پیرامون وضعيت و حالت روحی و عاطفی فرد است) و از آنها می خواستند تا از بین چهار گزینه ی داده شده یکی را بعنوان پاسخی برای این پرسش که فرد نشان داده شده در عکس چه احساس یا حالتی دارد انتخاب نمایند. نتایج نشان داد که کودکان معمولی نتیجه ی بسیار بهتری از کودکان دچار اتیسم (آسپرگر) در ارایه پاسخ هاى صحیح گرفتند. همینطور نتایج انجام این تست در بزرگسالان هم نشان داد که در افراد عادی زنها نسبت به مردها با تفاوتی قابل ملاحظه قادر به تشخیص بهتر این احساسات و حالات می باشند ولی با این وجود مردها عملکردی بسیار بهتر از افراد (زنان و مردان) دچار اتیسم داشته اند. این تست عملا نشان دهنده ی آن است که در روند تکامل٬ عملکرد مغز زنها بگونه ای شکل گرفته است که آنها عموما توانمندی همدلی بیشتر و بهتری نسبت به مردان دارند. در نهايت مطالعات متعددى كه با استفاده از تصويربردارى مغزى صورت گرفته كاهش (و یا بعبارتی تفاوت) عملكرد بخش هايى از مغز كه در ايجاد همدلى نقش اساسى دارند را در افراد دچار اتيسم به روشنى نشان مى دهد. مدتی قبل در مطالعه ای که در انستیتو تکنولوژی کالیفرنیا (کلتک) صورت پذیرفت مشخص شد سلولهای عصبی خاصی در بخشی از مغز (آمیگدال) که در هنگام دیدن چهره ی انسان و برقراری تماس چشمی با دیگری فعال هستند در افراد دچار اتیسم فعالیتشان کمتر از سایرین است. در واقع در افراد عادی این سلولها در هنگام دیدن چهره ی یک فرد بیشتر به دیدن چشمان وی پاسخ می دهند و فعالند ولی در افراد اتیستیک اینطور نیست و به شکلی متفاوت بیشتر به دیدن دهان فرد پاسخ میدهند و فعال هستند. این می تواند بنوعی توضیحی برای این موضوع باشد که چرا پردازش چهره ی افراد در کسانی که دچار اتیسم هستند به شکلی غیرمعمول بوده بصورتى كه این را در رفتارهای ارتباطی آنها نیز بطور مشهودی می بینیم بطوریکه فقدان و یا ضعف تماس چشمی شاهد اصلی این مساله و یکی از خصوصیات بارز افراد دچار اتیسم است. اینکه چرا و چطور ممکن است دو قرائت متفاوت و متناقض از یک پدیده ی واحد (همدلی) در توضیح و توجیه اساس مشکلات اتیسم بکار برود بخشی از آن ناشی از پیچیده بودن خود مساله “ همدلی” است. با این همه باید این نکته مهم را بخاطر داشت که افراد دچار اتیسم همان طور که پیشتر هم گفته شد به کل فاقد توانایی همدلی نیستند و به درجاتی از آن برخوردارند (همدلی شناختی) اما نه به آن شکل و میزانی که در افراد عادی شاهد آن هستیم. از همین روست که بسیاری از افراد دچار اتیسم (آسپرگر) در جامعه مشغول انجام زندگی اجتماعی مشابه سایرینند و حتا ازدواج کرده و دارای فرزند هم هستند و علیرغم وجود برخی دشواری های اجتماعی توانسته اند سازگاری لازم را برای داشتن یک زندگی مستقل و موفق پیدا کنند 

آن روی سکه اتیسم: توانمندی ها 

حال بد نیست در فراسوی مسایل و مشکلات ذکر شده به آن روی دیگر سکه‌ی اتیسم نیز نگاهی دقیق‌تر بیاندازیم٬به واقعیتی که اغلب یا نادیده گرفته شده و یا کمتر از آنچه که باید مورد توجه قرار گرفته است: نقاط قوت و توانمندی های آنان. همانطور که پیشتر هم گفته شد یکی از تفاوت‌های عمده و اساسی اتیسم با سایر اختلالات دیگر این است که برخلاف سایر اختلالات که تنها با مجموعه‌ای از مشکلات، ناتوانی‌ها و… شناخته می‌شوند اتیسم ترکیبی از مشکلاتی خاص و البته “توانمندی‌هایی خاص” است و این نکته‌ای مهم و جالب توجه در نگاه ما به این افراد٬درک بهتر دنیایشان و نیز مواجهه بهتر با آنها در زمینه‌ی آموزش و درمان و کم کردن مشکلاتشان و برنامه‌ریزی و فراهم‌کردن زمینه‌ای برای اشتغال و استقلال فردی آنها در آینده است که نه تنها در ایران که در بسیاری دیگر از نقاط جهان اغلب مورد غفلت بسیاری از والدین و متخصصین و مسئولین امر نیز واقع می‌شود. اما این توانمندی‌های خاص چه چیزهایی هستند؟ می‌توان آنها را در سه دسته‌ی کلی قرار داد: توجه به جزییات، نوعی وسواس فکری خاص نسبت به الگوها و سیستم‌های مختلف و نهایتا برخى رفتارهای تکراری. افرادی که در طیف اتیسم قرار دارند می‌توانند به جزییاتی که گاهی ممکن است بسیار پیچیده و حیرت‌انگیز هم باشند و اغلب از چشم افراد عادی دور می‌مانند توجه كنند. همینطور نوعی توجه و تمرکز وسواس‌گونه نسبت به بسیاری ساختارها و چیزهایی که با قاعده‌ای خاص ساخته شده یا عمل می‌کنند را در این افراد می‌توان دید؛ همان چیزی که برای سالها بعنوان یکی از نشانه‌های منفی اتیسم شناخته می‌شد و حتا بنوعی سعی می‌کرده‌اند تا این کودکان را همواره از انجامشان باز دارند امروزه از آن بعنوان نکته‌ای مثبت نام می‌برند که می‌توان از آن در آموزش و کمک به این افراد بهره برد چرا که آنها این توانایی را دارند تا تنها با نگریستن و تمرکز بر روی یک چیز (ولو از نظر ما یک سیستم پیچیده) ساختار یا عملکرد آن را به ذهن سپرده و فرا بگیرند. بطور مشابه سابقا تصور بر این بود که رفتارهای تکراری یکی از منفی‌ترین نشانه‌های اتیسم است و تلاش می‌شد آن را به حداقل برسانند حال آنکه امروزه آن را بعنوان بخشی از "روند خاص یادگیری" در این کودکان می‌دانند و در بسیاری موارد از خانواده‌ها خواسته و به آنها آموزش داده می‌شود كه بسيارى از این دسته از رفتارها (و نه البته تمامی آنها) را خصوصا از نظر مدت زمانی که کودک صرف آن می‌کند تنها "هدایت و کنترل" نمایند چرا که آنها عاشق “پیش‌بینی پذیری” هستند و در نتیجه از تکرار لذت می‌برند و در نهایت آنچه که تکرار می‌کنند را فرا می‌گیرند و در بسيارى موارد این واقعا بخشی از تلاش آنان برای یادگیریست؛ ضمن آنکه البته دلایل متفاوت دیگری هم برای این مساله و مشاهده این قبیل رفتارها می‌تواند وجود داشته باشد که ذکر آنها از حوصله این بحث خارج است. هر سه موضوع ذکر شده در واقع و اساسا از یک توانمندی بزرگتر و پایه‌ای ناشی می‌شوند: توانایی مغز ما در بررسی و كشف سیستم‌ها. در زبان انگلیسی به این توانایی سیستمایزینگ می‌گویند و در فارسی در حال حاضر براى آن معادلی كه به درستى دربرگيرنده مفهومش باشد وجود ندارد (شاید اصطلاحی چون "سازگان‌گرایی” بتواند جایگزینى كمتر شنيده شده اما مناسب براى آن باشد). بارون-کوهن در نظریه خود درباره علت‌شناسی اتیسم  که به “نظریه همدلی - سیستمایزینگ” معروف است و پیشتر درباره جز همدلی آن صحبت شد از این مفهوم برای توضیح بهتر اتیسم استفاده کرده است. این توانایی (به مانند همدلی) در افراد مختلف قابل سنجش است و بر اساس بررسی‌های مختلف مشخص شده که در افراد دچار اتیسم و در قیاس با سایرین٬نه تنها كمتر نيست كه حتا به شکل قابل ملاحظه و معناداری بیشتر از افراد عادی نیز است! بطور کلی اگر برای مغز دو کارکرد اصلی یعنی همدلی و سیستمایزینگ در نظر بگیریم افراد دچار اتیسم همانطور که پیشتر صحبتش شد نسبت به سایر افراد عادی دارای توانمندی “همدلی شناختی” کمتر بوده (که زیربنای مشکلات اجتماعی-ارتباطی آنهاست) و در عوض بر اساس يافته‌ها از “سیستمایزینگ” بیشتری برخوردارند. مجددا ذکر این نکته لازم است که همدلی بطور کلی در این کودکان کم نیست و آنها از همدلی عاطفی لازم برخوردارند (به معنای قابلیت ارایه پاسخ به محرکات ارتباطی اجتماعی٬هرچند به شکلی متفاوت و نامتناسب با عرف و نورم جامعه). راجع به همدلی صحبت کردیم اما منظور ما از این “سیستمایزینگ” دقيقا چیست؟ در واقع و طبق تعریف می‌توان آن را توانایی تجزیه و تحلیل سیستم‌های مختلف، كشف قوانين و الگوهاى مربوط به آنها یا ساخت آنها دانست و در اینجا منظور ما از سیستم می‌تواند شامل سیستم‌های ریاضی٬کامپیوتری٬مکانیکی٬اعداد٬حروف و یا جمع‌آوری اطلاعات و مجموعه‌ها یا کلکسیون و… باشد. آنچه در اینجا مطرح است این واقعیت است که این سیستم‌ها از قواعدی خاص پیروی می‌کنند و “سیستمایزینگ” به معنای تلاش برای دنبال کردن این قواعد٬یافتن و درک و بکار گرفتن آنها است تا از این طریق به نحوه‌ی عملکرد آن سیستم پی ببریم و در نتیجه رفتار آن را پیش‌بینی کرده و احیانا آن را به نفع خود مورد استفاده قرار بدهیم. از همین رو توانایی توجه به جزییات می‌تواند برای این منظور بسیار مهم و مفید باشد. با توجه به اینکه افراد دچار اتیسم علاقه و توانمندی خاصی را در این زمینه نشان می‌دهند محققین در دانشگاه کمبریج آزمونی را برای بررسی این شاخصه در این افراد و همینطور افراد عادی طراحی نموده‌اند تا میزان توانایی هر فرد و مغز او در سیستمایزینگ را مشخص نمایند. بر اساس نتیجه‌ی حاصل از انجام تحقیقی گسترده، مردان عادی نسبت به زنان عادی امتیازی بالاتر و افراد بزرگسال دچار اتیسم حتا امتیازی بسیار بالاتر از مردان عادی را از این نظر کسب نمودند. این خود می‌تواند به نوعى (و تا حدی) توجیهی برای این موضوع نيز باشد که چرا مردان عموما بیشتر به سمت رشته‌هایی در زمینه امور فنی و مهندسی و زنان عموما بیشتر به سراغ رشته‌های علوم اجتماعی یا درمانی می‌روند و اكثريت بزرگسالان دچار اتيسم يا آسپرگر در رشته‌هاى فنى و مهندسى و يا علوم پايه بسيار خوش مى‌درخشند و حتا دانشمندانى چون نيوتون، اينشتن و مارى كورى و يا بسيارى ديگر از مشاهير كه بر طبق شواهد و به احتمال فراوان در طيف اتيسم بودند مرزهاى دانش را با نبوغى حيرت انگيز گسترش دادند (اقلا در ده درصد از موارد دچار اتيسم انواع متفاوتى از نبوغ در زمينه‌هاى مختلف مانند رياضى، موسيقى، فعاليتهاى مرتبط با حافظه و.. ديده مى شود). در همین راستا در پژوهش دیگری یک تست فیزیک را به دو گروه از کودکان نشان دادند، گروه کودکان طبیعی ۱۲-۱۶ ساله و دیگری گروه کودکان دچار آسپرگر ۸-۱۱ ساله و نتیجه این بود که میانگین پاسخ درست در کودکان دچار آسپرگر علیرغم سایر مشکلاتشان (در برقراری ارتباط) و سن کمتر آنها به میزان چشمگیری بالاتر از کودکان عادى بزرگتر از آنها بود! از مجموع آنچه گفته شد می‌توان اینطور نتیجه‌گیری کرد که اتیسم زمانی که پای درک و انجام تعاملات ارتباطی با فرد یا افراد دیگر و برقراری روابط اجتماعی و درک مسایل مربوط به آن در ميان باشد مى‌تواند در برخی موارد (و نه در همه‌ی افراد دچار آن) عملا نوعی اختلال تلقی شود اما از سوی دیگر و همزمان دربرگیرنده‌ی نوعی توانمندی خاص در درک ساختار و عملکرد سیستم‌های مختلف است؛ از همین رو امروزه این ایده (بخصوص در انگلستان) به درستی در حال گسترش است که در صورتی که میزان قابل قبولی از مهارت‌های ارتباطی و اجتماعی در فرد دچار اتیسم وجود داشته باشد و در نهایت نوعی “انطباق پذیری” اجتماعی را در زندگی این افراد شاهد باشیم (که در بسیاری از آنها و بخصوص در موارد آسپرگر اين را می‌توان دید) دیگر اتیسم را "نمی‌توان و نباید" یک اختلال دانست و در این صورت علیرغم آنکه نیاز به دریافت حمایت‌های لازم و کمک‌هایی خاص از جانب متخصصین مربوطه٬خانواده‌ها و نهادهای دولتی و اجتماعی همچنان و ضرورتا وجود دارد اما آن را تنها بعنوان یک شرایط و وضعیت خاص و متفاوت (از حالت معمول و عادی) و نه اختلال یا بیماری در نظر گرفت. این همان چیزیست که یافته‌های روز افزون دانش عصب‌پژوهی شناختی نیز کاملا موید آن است، شواهد بسیاری که به روشنی نشان‌دهنده‌ی وجود “تفاوت” در ساختار و عملکرد مغز این افراد است و نه اساسا و الزاما "اختلال" در آن. و این تفاوتها در بعضی موارد و تحت تاثیر عوامل متعدد و نه چندان شناخته شده وراثتی و محیطی می‌توانند چنان شدید باشند که عملا شاهد نوعی ناتوانی و اختلال در فرد و ارتباطات و جریان عادی زندگی او باشیم و یا آنقدر خفیف که به کمک درمانها٬آموزشها و حمایت‌های لازم نهایتا فرد بتواند نوعی سازگاری را با محیط و اجتماع خویش بدست آورده و زندگی معمول و مستقلی را داشته باشد

برداشت آخر 

در حال حاضر هیچ راه حل و یا درمان قطعی برای اتیسم وجود ندارد و تلاش های گسترده برای پاسخ به سوالات بی شماری که در رابطه با اتیسم مطرح است و در نهایت یافتن راهی برای ارائه ى کمک هاى بهتر و بیشتر به افراد دچار آن در جریان است. در پایان بد نیست به این موضوع هم اشاره ای کرد که اگرچه تمامی محققین و متخصصین امر بر اهمیت و لزوم انجام آموزشهای فشرده و مداخلات درمانی زودهنگام در کودکان دچار اتیسم تاکیده کرده و تحقیقات فراوانی نیز موید ضرورت و اثربخشی آن خصوصا در سنين پايين است با این حال ذکر این نکته نیز شاید برای بسیاری جالب باشد که بسیاری از افرادی که دچار اتیسم بوده اند نظیر دكتر تمپل گرندین و... ضمن تایید این مساله و تاكيد بر آن براى كم كردن مشكلات ارتباطى-اجتماعى و كمك هر چه بيشتر براى انطباق پذيرى اجتماعى آنها؛ بارها و به صراحت عنوان کرده اند که در نهايت حتا اگر هم امكان درمانی قطعی (به معناى تبديل شدن به فردى عادى) وجود می داشت او و آنها حاضر به انجام آن نبودند چرا که اتیسم به آنها شیوه ای متفاوت از تجربه ی دنیا و در بسیاری موارد توانمندی هایی خاص و منحصر به فرد را داده است. مطالعه و کار کردن در این زمینه و با این انسان های جالب توجه برای من٬ صرف نظر از آنکه نشان دهنده ی اهمیت و لزوم وجود اراده و همتی واقعی برای شناساندن بهتر آن در جامعه و مواجهه بهتر با آن در چه در مقیاس فردی و چه در مقیاس سیاست گذاری های کلان سلامت و بهداشت و کمک به خانواده ها و متخصصین مرتبط با آن بوده است٬ این پیام را هم به همراه داشته که این افراد دنیا را به شكلى دیگر و متفاوت از ما می بینند و درک می کنند و واقعیات از دریچه ی چشم و ذهن این افراد شکل بغایت دگرگونه ای دارد که پر از چالش های کوچک و بزرگ است؛ چالش هایی که در عین غریب و حتا اسرارآمیز بودن ماهیتشان گاه گرته هایی از شادی و مسرت و حیرت را نیز با خود به همراه دارند و نهایتا پی برده ام که به راستی تلاش برای شناخت بهتر دنیای آنها نتیجه اش شناخت بهتر دنیای خودمان خواهد بود 





کارآیی هنر در شناخت سازوکار مغزی طیف «اُتیسم» و «آسپرگر»

دریچه‌ای ناگشوده به ذهن‌های پرتنش

عبدالرحمن نجل رحیم . عصب شناس و عصب پژوه

در عصب‌پژوهی و علوم شناختی امروزی، طیف اُتیسم و آسپرگر را پدیده‌ای ناشی از اتفاقات استثنایی در طول 
 رشد مغزی هنگام تکوین جنینی و سال‌های اولیه پس از تولد محسوب می‌کنند که در آن تفاوت‌های اساسی در رفتار اجتماعی شخص مبتلا، به درجات متنوعی بروز می‌کند. جالب اینکه این تفاوت رشد مغزی استثنایی با وجود ایجاد تفاوت‌های رفتار اجتماعی، اغلب با استعدادهای طبیعی و حتی استثنایی و بی‌نظیر در توانایی‌های کارکرد مغزی (ذهنی) همراه است. هنوز علت یا علت‌های این پدیده استثنایی در رشد مغزی معلوم نشده است ولی با افزایش ابزارهای علمی لازم برای شناخت آن و یافته‌های 30سال گذشته، نظریه‌های علمی چندی در پیرامون آن به‌وجود آورده است. با توجه به اینکه موارد مختلف طیف اُتیسم و آسپرگر، با توانایی کارکرد بالای مغزی و خلاقیت هنری همراه است، این سوال مهم در این مقاله مورد بحث قرار می‌گیرد که آیا می‌توان از این موضوع برای راست‌آزمایی نظریه‌ای علمی درباره طیف اُتیسم و آسپرگر استفاده کرد؟

بر اساس یافته‌ها، طیفی از مبتلایان به اُتیسم و آسپرگر، درعین‌حال که در نشان‌دادن احساسات خود در برخوردهای رودررو و چشم‌درچشم با دیگران در زندگی اجتماعی، دچار مشکل هستند، ممکن است استعدادهای مغزی شگفت‌انگیزی داشته باشند. طبق نظریه «سایمون بارون کوهن»، افراد در طیف اُتیسم و آسپرگر، به درجاتی نمی‌توانند خود را به جای دیگری بگذارند و احساسات آن دیگری را درک کنند، یعنی همدلی یا هم‌احساسی (امپاتی) داشته باشند. از طرف دیگر پژوهش‌ها نشان می‌دهد در میان افراد با اُتیسم شدید، گاه استعدادهای شگفت‌انگیزی برای خلاقیت‌های هنری، علمی و فنی بروز می‌کند. بررسی‌ها تاییدگر نشانه‌هایی از وجود صفات بارز نوعی اُتیسم یا آسپرگر در هنرمندان نقاش، موسیقیدان‌ها، نویسندگان داستان، کارگردانان، بازیگران تئاتر و سینما و مجریان معروف تلویزیونی است که در نزد عموم، محبوب و مشهور هم می‌شوند. پرسش این است که چگونه می‌توان هنرمند بود، ولی احساس همدلانه نسبت به دیگری نداشت؟ بنابر شواهد موجود و احتمال بروز استعداد هنری در طیف اتیسم و آسپرگر و امکان وجود هنرمندانی با صفاتی بارز، اگر طبق نظریه «کوهن»، ما در این پدیده مغزی، با فقدان یا ضعف رشد همدلی یا هم‌احساسی در مغز مبتلایان روبه‌رو هستیم، پس چرا آنها در خلاقیت‌های هنری و ابراز احساسات همدلانه خود موفق عمل می‌کنند؟ آیا احساس همدلانه در رابطه با دیگری در خلاقیت هنری آنها نقش ندارد؟ آیا می‌شود بازیگری بدون اینکه بتواند خود را در جای دیگری بگذارد، نقش آن‌دیگری را به‌خوبی بازی کند؟ بنابراین وجودخلاقیت هنری همراه با هردرجه‌ای از اتیسم یا آسپرگر، خودبه‌خود می‌تواند ادعایی علیه این نظریه باشد.
نظریه دیگری که در سال‌های اخیر، هوادارانی پیدا کرده است، بر عکس نظریه اول، جهان مبتلایان به اتیسم و آسپرگر را جهانی پرتنش همراه با احساساتی افراطی ارزیابی می‌کند و علت فرار و گریز آنها از ارتباط چشم‌درچشم با دیگران را نه به علت فقدان احساسات برای دیگران، بلکه نتیجه شدت این احساسات می‌داند. در طیف اُتیسم و آسپرگر، همدلی یا هم‌احساسی زیاد از حد و افراطی (هیپرامپاتی) وجود دارد و آنها برای حفظ خود از هجوم احساساتی ویرانگر، از رویارویی با دیگران فرار می‌کنند و چاره‌ای دیگر می‌جویند و گاه این چاره، به صورت توانایی‌های استثنایی در هنر و علم بروز پیدا می‌کند
از پیشگامان نظریه جهان پرتنش بر اساس نوروبیولوژی اُتیسم، «کاملیا» و «هنری مارکرام» از موسسه پژوهش مغزی در پلی‌تکنیک لوزان سوئیس هستند. آنها بر اساس یک یافته بالینی که مصرف قرص ضدتشنج و تنظیم‌گر خلق‌وخو (به نام سدیم والپرات) در زنان حامله، احتمال تولد فرزند دارای اُتیسم را بالا می‌برد، مقدار زیادی سدیم والپرات را به موش‌های حامله، تزریق کرده و اثر آن را در مغز بچه‌موش‌ها بررسی کردند، تا مدلی حیوانی برای بررسی اساس بیولوژیکی این پدیده رشدی در مغز آنها پیدا کنند. در آزمایش‌های متعدد و پیچیده انجام‌شده نشان داده شد به علت افزونی ارتباطات رشته‌های عصبی در مناطق مهم مغز از جمله کورتکس جدید و آمیگدال (هسته بادامی)، نوعی تظاهرات رفتاری شامل حساسیت مفرط به محرکات حسی، پرحافظگی و تمرکز و توجه افراطی روی جزییات، اعمال از روی استیصال همراه با ترس و اضطراب بروز پیدا می‌کنند. این رفتار زاییده هجوم محرکات در نتیجه وفور شکل‌گیری ارتباطات و پیوندهای زودرس در مغز است که شانس فرصت انسجام و هماهنگی در ضمن رشد مغزی را کاهش می‌دهد. هجوم احساسات ناشی از پرعملی مدارهای خاصی از مغز، موجب ترس و وحشت از رویارویی با هجوم محرکات و تقویت مکانیسم گریز و فلج‌شدن فعالیت ذهنی در بعضی از موارد می‌شود. واقعیتی که جسته و گریخته در این شرایط پرتنش ساخته می‌شود، واقعیتی پر از جزییات افراطی (هیپررئالیتی) است. در این وضعیت، به‌دست‌آوردن تصویری کلی از جهانی که ساخته می‌شود، گاه غیرممکن می‌شود. چنین جهانی پرتنش، اغلب ترسناک، گیج‌کننده و با اضطرابی فلج‌کننده همراه است. طبق این نظر، در این وضعیت، گاه گریز از مهلکه، دیگری و جمع، الزام‌آور می‌شود. پس شاید بتوان گفت این گریز از جمع و پناه‌بردن به خلوت، نشانه کم‌بودن همدلی و هم‌احساسی در آنها نیست، بلکه نشانه لبریزی احساساتی بیش از توان تحمل است
حال طبق این نظریه، اگر در طیفی از اُتیسم و آسپرگر، با چنین تفاوت کارکری مغزی نسبت به افراد عادی و حساسیت زیاد به محرک‌های بیرونی از جمله محرک‌های هیجانی از جانب دیگران، توان غلبه بر بحران و آشوب ناشی از این پرکاری تنش‌آمیز مغزی به‌وجود‌ آید که به نظمی نو منجر شود، راه رسیدن به خلاقیت هنری نیز هموار می‌شود. اینچنین است که نظریه وجود احساسات همدلانه بیش از حد معمول در طیف اُتیسم و آسپرگر، با کارکرد بالای مغز، راه را برای توضیح استعدادهای استثنایی در عرصه خلاقیت هنری در این طیف باز می‌کند. وجود حساسیت بسیار بالای این افراد در مقابل پدیده‌های محیطی در عرصه‌های مختلف، قدرت پرداختن به جزییات فراتر از میدان توجه افراد دیگر، حافظه بیش از حد معمول آنها، قدرت تکرار و وسواسی بیش‌ازحد معمول الگوهای عملی و اصرار در ادامه آنها برای فرار و گریز از هجوم متغیرهای آزاردهنده، همه و همه می‌تواند در کار خلاقانه هنری به‌کار گرفته شود. از طرف دیگر، در برخی موارد پرداختن به رشته‌های مختلف هنری، خود می‌تواند توانایی‌های استثنایی طیف اُتیسم و آسپرگر با کارکرد بالای مغزی را در مسیری خلاقانه و سازنده هدایت کند



Wednesday, 18 March 2015

آتش بازی یا بازی با آتش


مطلبی کوتاه و بسیار خواندنی به قلم استاد عزیزم دکتر عبدالرحمن نجل رحیم درباره چهارشنبه سوری




چهارشنبه‌سوری نزدیک می‌شود. به‌نظر من این مراسم سنتی بیش از هرچیز می‌تواند توجه را به نقش آتش در تکوین شناخت انسان در طول تاریخ جلب کند؛ اینکه چگونه ما انسان‌ها یاد گرفته‌ایم بر آتش تسلط پیدا کنیم و آن را دراختیار خود درآوریم و از مزایای آن برای زندگی در شرایط سخت جوی و علیه خطرات محیطی بهره بگیریم؛ آتشی که قبل از ظهور انسان، مایه ترس هرجانداری روی زمین بود. مهار آتش شاید یکی از اولین موفقیت‌های جمعی و نشانه رشد شناخت اجتماعی نزد انسان‌های اولیه بوده است. در جمع‌های اولیه انسانی، نور و گرمای آتش در شب‌های سرد و تاریک، ساخت و کار عواطف، اندیشه و خلاقیت، زبان، قدرت داستان‌سرایی و رویاپردازی در طول خواب شبانه را در مغز انسان‌ها تقویت کرد. این تاثیر شگرف در استفاده از استعاره آتش در مفاهیم شناختی و زبانی در فرهنگ ما ایرانیان نیز به‌خوبی منعکس است. آتش که مهار می‌شود، در مغز ما مفهوم آتش در کنار عشق و مهربانی، صلح، دوستی، امید و آرزو می‌نشیند، آن‌گاه که آتش، سرکش و توفانی و آسیب‌رسان می‌شود، خشم، غضب، عصیان و شورش و جنگ را تداعی می‌کند. این دومفهوم متضاد، اما مکمل از آتش در تمامی مناسک و مراسم تاریخی فرهنگی ازجمله در چهارشنبه‌سوری انعکاس داشته و نشانه آگاهی ما انسان‌ها از ماهیت آتش در طول تجربیات تاریخی و زندگی اجتماعی‌مان است. به‌همین‌معنا «آتش‌بازی» در چهارشنبه‌سوری، جشنی متاثر از تسلط انسان بر آتش و لذت زیبایی‌شناختی حاصل از هیجانات و عواطف مثبت برانگیخته‌شده از آن است. رنگین‌کمانی از نور و گرمایش آتش، چون خورشید، انرژی حیات‌بخش به ما هدیه می‌دهد، اما اصطلاح «بازی با آتش» که در بسیاری از زبان‌ها ازجمله فارسی معنای خاصی را القا می‌کند، وجه دیگر رابطه انسان با آتش را بازنمایی می‌کند. ما را با تهدید خطر ویرانگر و نابودکننده آتش، آشنا می‌کند، آن‌گاه که مهار آتش از اختیار اراده‌مان خارج می‌شود، چون خشم و کینه و جنگ‌طلبی و خشونت‌ورزیمان، هراسناک و زندگی‌بربادده می‌شود. رسومی فرهنگی چون چهارشنبه‌سوری، تمرینی مغزی‌-روانی است که به ما می‌آموزد چگونه آتش مهر و عشق و تفاهم بیفروزیم و در مهار آتش هیجانات، اختیار از کف ندهیم و مواظب باشیم آتش کینه، خشم و خشونت، انسانیت ما را نبلعد

تاریخ طبیعی صلح


این مطلب ترجمه ی مقاله ای است که در نشریه 
Foreign Affairs 
منتشر شده و توسط کاوه فیض اللهی برگردان و در شماره ۱۶ ماه نامه ی مهرنامه به چاپ رسیده است



رابرت ساپولسكی استاد عصب‌پژوهی دانشگاه استانفورد و يكي از برجسته‌ترين دانشمندان علوم اعصاب در جهان است. از اين گذشته نخستی شناسی است كه نزديك به ۳۰ سال بابون‌های ساوانا را در كنيای بررسی كرده است و علاوه بر تقريباً ۱۷۰ مقاله علمی آكادميك يكي از بهترين نويسندگان مقاله‌های علمی عمومی در زمان ماست. مقاله‌های ساپولسكی عمدتاً در نشريه‌هايی مانند ديسكاوری، ساینتيفيك امريكن، نچرال هيستوری، نيويوركر و مانند آنها چاپ مي‌شود. استعداد نويسندگی ساپولسكی هنگام بررسی بابون‌ها در طبيعت و در تنهايی اش در دشت‌های آفريقا شكوفا شد. خودش می گويد: «وقتی راديو يا هيچ همدم ديگری نداشته باشيد سرانجام ناگزير به هر آدمی كه در زندگيتان می شناسيد نامه خواهيد نوشت به اين اميد كه شايد جواب نامه‌‌تان را بدهد.» او جوايز متعددی از جمله جايزه مك آرتور و جايزه «امپراتور برهنه است» را برده است. مقاله زير درباره پيامدهای بررسی نخستی ها درباره خشونت در انسان است كه معتبرترين نشريات حوزه روابط بين‌الملل به چاپ رسيده است 
تئودوزيوس دابژانسكی، زيست‌شناس تكاملي شهير، يك بار گفته بود: «همه ی گونه‌ها يكتا هستند، اما انسان از همه يكتاتر است.» انسان از ديرباز به بی مانندی خويش باليده است. اما بررسی نخستی های ديگر، چنين برداشتی از استثنايی بودن انسان را روزبه‌روز بيشتر در غبار ترديد فرو می برد. بخشی از اين فرآيند كاستن از شأن نسبتا خوشايند نيز بوده است، از جمله آنچه به طرز كار بدن ما مربوط ميشود. به اين ترتيب است كه اكنون می دانيم قلب يك بابون را می توان به بدن يك انسان پيوند زد و اين قلب تا چند هفته كار می كند. گروه‌های خونی انسان كه با عامل ار.اچ مشخص مي‌شوند نيز نام خويش را از ميمون‌های رزوس گرفته‌اند كه تغييرات مشابهی در خونشان دارند
از اين نااميدكننده‌تر پيوستاری است كه در قلمرو شناخت يافته شده است. برای مثال اكنون می دانيم كه گونه‌های ديگر ابزارهايی اختراع می كنند و با چيره‌دستی و تغييرات فرهنگی محلی آنها را به كار می برند. نخستی های ديگر در ارتباطهايشان چنان «معناداری» (استفاده از نماد در اشاره به اشيا و اعمال) نشان می دهند كه هر زبان‌شناسی تحت تاثير قرار خواهد گرفت. و آزمايش‌ها وجود يك «نظريه ذهن» در نخستی های ديگر را ثابت كرده‌اند، يعني توانايی تشخيص اين واقعيت كه افراد مختلف ممكن است انديشه‌ها و آگاهی های متفاوتی داشته باشند
با اين همه بي‌همتايی مورد ادعای ما بيش از همه در مورد زندگی اجتماعی مان به چالش كشيده شده است. معدودي از نخستی ها (نظير اورانگوتان) هستند كه همچون زاهدان گوشه‌نشين نوعا غيراجتماعی اند. اما اينها به كنار، معلوم شده كه يك نخستی را جدا از گروه اجتماعی اش نمی توان درك كرد. در ميان حدود ۱۵۰ گونه از نخستی ها، هرچه ميانگين اندازه گروه اجتماعی بزرگتر باشد، نسبت قشر مخ به بقيه مغز نيز بيشتر است. به عبارت ديگر به نظر می رسد ممتازترين بخش مغز نخستی ها را تكامل طوری شكل داده است كه ما را قادر به وراجی و جوريدن همديگر، همكاری و تقلب و اشتغال ذهنی به اين وسواس سازد كه چه كسی با چه كسی جفت‌گيری می كند. خلاصه آنكه با تمام اين احوال انسان هنوز نخستی ديگری است در ميان نخستی ها با يك زندگی اجتماعی پرمايه و تنگاتنگ. اين واقعيت پرسشی را موجب مي‌شود: آيا نخستی شناسی می تواند درباره بخشی بسيار مهم از اجتماعی بودن انسان، يعني جنگ و صلح، چيزی به ما بياموزد؟
معمولا چنين پنداشته مي‌شد كه انسان تنها نخستی با خشونت وحشيانه است. چند دهه پيش، در انتهای فيلم‌های مستند راز بقا، شنيدن اين جمله با لحنی خشك و جدی رايج بود كه «ما تنها گونه‌ای هستيم كه خودش را می كشد». اين ديدگاه در دهه ۱۹۶۰ وقتی روشن شد كه بعضی نخستی های ديگر همتايان خويش را در حد وفور می كشند، كنار گذاشته شد. هم نرها می كشند، هم ماده‌ها می كشند. بعضی فرزندان يكديگر را با چنان نيرنگ‌های بی رحمانه‌ای می كشند كه بيشتر لايق ريچارد سوم است. بعضی از مهارتهای ابزارسازيشان برای ساخت چماق‌های بزرگتر و كارآمدتر استفاده می كنند. بعضی نخستی های ديگر درگير چيزی می شوند كه آن را تنها جنگ می توان ناميد ـ خشونت گروهی و سازمان‌يافته‌ای كه جمعيت‌های ديگر را هدف گرفته است
با گسترش بررسی های ميدانی نخستی ها، آنچه بيش از همه چشمگيرشده تغييرات رسوم اجتماعي در ميان گونه‌های مختلف بود. بله، درست است كه زندگي بعضي گونه‌های نخستی، همواره و به اشكال گوناگون آكنده از خشونت است. اما در ميان گونه‌های ديگر زندگی سرشار از همه داشت‌خواهی، برابری خواهی و پرورش همكارانه بچه‌‌هاست. الگوی اين تغييرات آشكارشده است. در گونه‌‌هايی كه تهاجم كمتری نشان می دهند، مانند گيبون‌ها و مارموزت‌ها، گروه‌ها معمولا در جنگل‌‌های بارانی سرسبز زندگی می كنند كه در آن غذا فراوان و زندگی آسان است. نر و ماده معمولا هم جثه‌اند و نرها فاقد نشانگرهای ثانويه جنسی نظير دندان‌های نيش تيز و بلند يا رنگبندی های پرزرق و برق هستند. جفت‌ها تا پايان عمر با هم می مانند و نرها در مراقبت از بچه‌ها كمك‌های چشمگيری می كنند. از سوی ديگر در گونه‌های خشن، نظير بابون‌ها و ميمون‌های رزوس، عكس اين شرايط حاكم است
پريشان‌كننده‌ترين واقعيت در مورد گونه‌های خشن، ناگزيری آشكار رفتارشان بود. به نظر می رسيد بعضی گونه‌ها صرفا همان‌طوری هستند كه هستند، فرآورده‌های تغييرناپذير برهمكنش تكامل و بوم‌شناسی، همين و بس. و اگرچه انسان‌های نر شايد به طور انعطاف‌ناپذيری چند همسر نبودند يا كفل‌هايی به رنگ قرمز روشن و دندان‌های نيش 15 سانتي‌متری مناسب برای نبرد دندان در برابر دندان نداشتند، روشن بود كه گونه ما دست‌كم به همان اندازه كه با نخستی های ملايم مشترك است با نخستی های خشن نيز اشتراكاتی دارد. به اين ترتيب «در طبيعت آنها» به «در طبيعت ما» تبديل شد. اين نظريه «انسان به مثابه انسانريخت قاتل» بود كه توسط نويسنده‌ای به نام رابرت آردری رواج داده شد و براساس آن احتمال آنكه انسان ذاتا صلح‌جو شود همانقدر است كه احتمال دارد دمی ‌گيرنده در انسان برويد
دقت علمی اين ديدگاه هرگز بيش از فيلم سياره ميمون‌ها نبود،‌ اما پژوهش‌های ميدانی بسياری بايد انجام می شد تا معلوم شود چه نظريه‌ای بايد جانشين آن شود. پس از چندين دهه كار و تحقيق، اكنون اين تصوير به راستی جالب شده است. معلوم شده كه بعضي گونه‌های نخستی درواقع يا صرفا خشن هستند يا صرفا آرام هستند و رفتارشان ناشي از ساختارهای اجتماعی و محيط بوم‌شناختی شان است. اما از آن مهم‌تر اينكه بعضی گونه‌‌های نخستی با وجود داشتن خصلت‌های خشنی كه به نظر می رسد وارد طبيعتشان شده است، می توانند در صلح و آرامش به سر ببرند. اكنون مساله تعيين آن است كه اين وضعيت تحت چه شرايطی می تواند ايجاد شود و آيا انسان می تواند اين كلاه را سر خودش بگذارد يا خير
صلح بونوبويی
نخستی شناسی از ديرباز زير سايه بررسی شمپانزه‌ها بوده است و اين تا حدود زيادی ناشی از پژوهش‌های فوق‌العاده تاثيرگذار جين گودال است كه يافته‌هايش طی چندين دهه مشاهده شمپانزه‌ها در طبيعت از معروفيت بسياری برخوردار شده‌اند. ويژه برنامه‌های نشنال جئوگرافيك كه براساس كارهای گودال تهيه می شدند همواره با يادآوری اين نكته همراه بودند كه شمپانزه‌ها نزديك‌ترين خويشاوندان ما هستند، تصوري بر پايه اين واقعيت كه ما به ميزان حيرت‌انگيز بيش از ۹۸ درصد از دی ان ای مان را با آنها مشتركيم. اين در حالی است كه گودال و ديگر شمپانزه‌‌پژوهان موارد بيشماری از قتل، همنوع‌خواری و خشونت گروهی سازمان‌يافته را در ميان سوژه‌‌هايشان به دقت ثبت و مستند كرده‌اند. از اين‌ رو با توجه به جنايتهای اين عموزاده‌های درجه يك به نظر می رسيد سرنوشت تكاملی انسان مهر و موم و از پيش تعيين شده است
اما در تمام اين مدت يك گونه شمپانزه ديگر نيز وجود داشت، گونه‌ای كه همواره ناديده گرفته می شد، زيرا تعدادش اندك بود؛ زيستگاهش در جنگل‌های بارانی دورافتاده و دست‌نيافتنی قرار داشت؛ و اين واقعيت كه نخستين نوشته‌ها درباره آن به زبان ژاپنی چاپ شد. اين موجودات لاغراندام ريزنقش در ابتدا «شمپانزه كوتوله» ناميده و به عنوان يك جور زيرگونه پسرفته و نه‌ چندان جالب از شمپانزه واقعی در نظر گرفته شدند. امروزه اين شمپانزه‌ها كه اكنون با نام بونوبو معروفند، گونه‌ای جداگانه و متمايز به حساب می آيند كه از نظر رده‌بندی و ژنتيكی درست به‌ اندازه شمپانزه معمولی با انسان خويشاوندی نزديك دارند. اما آيا اين انسانريخت تفاوت‌های ديگری نيز دارد؟
بونوبوهای نر چندان مهاجم نيستند و از عضلات حجيم معمول در گونه‌‌هايی كه زياد درگير مبارزه با يكديگر می شوند (نظير شمپانزه‌های معمولی) در آنها خبری نيست. از اين گذشته، در نظام اجتماعی بونوبوها ماده‌ها غالبند، غذا اغلب تقسيم می شود و برای خاتمه دادن به تنش‌‌های اجتماعی روش‌های كارآمدی وجود دارد و از همه اينها مهم‌تر روابط جنسی است. روابط جنسی بونوبوها به يادماندنی ترين بخش كنفرانس‌‌های نخستی شناسی است و پدر و مادرها را وا می دارد هنگام تماشای فيلم‌های مستند، دستشان را روی چشم بچه‌هايشان بگذارند. بونوبوها در هر وضعيت قابل تصوری و نيز در بعضی وضعيت‌‌های به زحمت قابل تصور، براي خوشامدگويی به يكديگر و براي حل اختلاف، براي خالی كردن عقده خود پس از وحشتی كه يك جانور شكارچی ايجاد می كند، برای گرفتن جشن پيدا كردن غذا يا چاپلوسی به منظور سهيم شدن در آن، يا همين‌جور الكی، با هم رابطه جنسی دارند. به قول معروف شمپانزه‌ها اهل مريخ‌اند و بونوبوها اهل ونوس
اما در جمع بونوبوها همه چيز ايده‌‌آل نيست و هنوز در ميان آنها سلسله مراتب و درگيری وجود دارد (وگرنه اصلا چرا بايد روش‌هايی براي حل اختلاف اختراع می كردند؟) با اين همه در حال حاضر آنها از جمله مد روزترين گونه‌ها برای تحليل و پادزهر حيرت‌آوری براي خويشاوندان خشك و بی احساسشان هستند. مشكل آنجاست كه گرچه ما خيلی خوب می دانيم بونوبوها چه جوری اند، كوچكترين تصوری نداريم كه چگونه به اين شكل درآمده‌اند. علاوه بر اين، به نظر می رسد تمام بونوبوها اساسا از اين نظر مثل همديگرند - موردی كلاسيك از «در طبيعت‌شان» بودن. حتی به تازگی شواهدی مبنی بر وجود يك جزء ژنتيكی برای اين پديده به دست آمده است. بونوبوها (اما نه شمپانزه‌ها) نسخه‌ای از يك ژن دارند كه رفتار پذیرفتاری (رفتاری كه انسجام گروهی را افزايش می دهد) را براي نرها لذت‌بخش‌تر می سازد. به، عجب گونه‌ای! (و اتفاقا گونه‌ای كه طبق انتظار در يك قدمی انقراض قرار دارد). اما بونوبوها غير از سودمندی شان در خالی كردن باد تقديرباوران انسان شمپانزه‌دان، چيز زيادی برای گفتن به ما ندارند. ما بونوبو نيستيم و هرگز هم نمی توانيم باشيم
جنگجويان بر صحنه ظاهر می شوند
برخلاف زندگی اجتماعی بونوبوها، زندگي اجتماعی شمپانزه‌ها اصلا قشنگ نيست. زندگی اجتماعی ميمون‌های رزوس يا بابون‌های ساوانا- گونه‌اي كه در گروه‌ های ۵۰ - ۱۰۰ تايی در علفزارهای آفريقا يافته می شوند و من نزديك به ۳۰ سال آنها را بررسی كرده‌ام – نيز همين‌طور. سلسله مراتب در ميان بابون‌ها سختگيرانه و پيامدهای آن كاملا روشن است. رتبه عالی در ميان نرها معمولا از طريق يك‌سری مبارزه‌های خشن موفقيت‌آميز به دست می آيد. غنايمی نظير گوشت نابرابر تقسيم می شوند. بيشتر نرها در اثر عواقب خشونت جان خويش را از دست می دهند و تقريبا نيمی از تهاجمشان اشخاص ثالث را هدف می گيرد (بعضی نرهای عاليرتبه هنگام بدخلقی، دق و دلی شان را سر رهگذری بیگناه خالی می كنند كه معمولا يا يك ماده است يا نری زيردست)
از اين گذشته مبارزه ميان بابون‌های نر مي‌تواند به طور خيره‌كننده‌ای ناجوانمردانه باشد. چند سال پيش در يكي از دسته‌هايی كه بررس می كنم، شاهد چنين اتفاقی بودم: دو نر با هم مبارزه كرده بودند و يكی از آنها كه شكست‌ جانانه‌ای خورده بود، حالت قوزكرده‌ای به خود گرفت، يعنی انتهای عقبی بدنش را هوا كرد. اين در ميان تمام بابون‌های ساوانا به معنای ژست خفت‌بار دون‌رتبگی است و علامت پايان درگيری، و پاسخ متعارف از سوی نر پيروز آن است كه با نوعی ژست چيرگی آيينی طرف را مطيع خويش سازد (مثلا آنكه سوارش شود). اما در اين مورد گرچه بابون برنده طوری به بازنده نزديك شد كه گويی می خواهد سوارش شود، ناگهان با دندان‌های نيش‌اش چاك عميقی در تنش داد
خلاصه آنكه يك گروه بابون بستر بعيدی برای رشد صلح‌خواهان است. با اين حال چند استثنای جالب هم وجود دارد. براي مثال در سال‌هاي اخير، پي برده‌اند كه يك شيوه سنتي خاص از انديشيدن تكاملي كه مي‌توان آن را به شكل كوبيدن مشت بر تخت سينه تصوير كرد، نادرست است. طبق منطق پذيرفته‌شده، نرها به منظور دستيابی به رتبه بالا و نگه داشتن آن خصمانه با يكديگر رقابت می كنند كه به نوبه خود آنها را قادر خواهد ساخت توليدمثل را در دست بگيرند و به اين ترتيب تعداد نسخه‌های ژن‌هايشان كه به نسل بعد منتقل می شود را به حداكثر برسانند. اما اگرچه تهاجم در ميان بابون‌ها به راستی بی ارتباط با دستيابی به رتبه بالا نيست، معلوم شده كه تقريبا هيچ ارتباطی به نگهداری آن ندارد. نرهای غالب به ندرت خيلی مهاجم هستند و آنهايی هم كه خيلي مهاجم‌اند عموما در سراشيبی سقوط قرار دارند: آنهايی كه نياز به كاربرد تهاجم دارند اغلب كسانی هستند كه در آستانه از دست دادن مقامشان ايستاده‌اند. در عوض، حفظ برتری نيازمند هوش اجتماعی و كنترل اميال است - توانايی تشكيل ائتلاف‌های دورانديشانه، صبر و تحمل نسبت به زيردستان و ناديده گرفتن بيشتر تحريك‌ها
علاوه بر اين پژوهش‌‌های اخير نشان داده‌اند كه ماده‌‌ها نيز در مورد اينكه كدام نرها ژن‌هايشان را منتقل كنند، حرفی برای گفتن دارند. ديدگاه سنتی بر مدل توليدمثل «دستيابی خطي» مبتنی بود: اگر ماده‌ای فحل شود، نر آلفا با او جفت خواهد شد؛ اگر دو ماده فحل شوند، نر آلفا و نر رده دوم فرصت را غنيمت خواهند شمرد و به همين ترتيب. اما اكنون می دانيم كه بابون‌های ماده اگر بخواهند به راحتی مي‌توانند خود را حتی از دست قهرمانان رقابت ميان نرها خلاص كرده و در عوض با نر ديگری جيم شوند كه واقعا دلشان می خواهد. و آن كدام نر است؟ چنانكه انتظار می رود نری است كه استراتژی متفاوت برقراری روابط حمايتی با آن ماده را در پيش گرفته است- او را خيلی می جورد، در مراقبت از بچه‌‌ها كمكش می كند و او را كتك نمی زند
تعداد نسخه‌هايی كه اين نرهای بچه‌ مثبت از ژن‌هايشان منتقل می كنند ظاهرا دست كمی از همتايان مهاجم ترشان ندارد، به خصوص آنكه بدون خستگی عمركاه و آسيب‌هايی كه گلادياتورها می بينند، می توانند سال‌‌های سال همين‌ روش را در پيش بگيرند. پس اين پندار خام كه تنها راه رسيدن به موفقيت تكاملی مبارزه است، درست نيست. يك بابون نر معمولی مسير مبارزه را انتخاب می كند، اما در زندگی اش برهه‌های حساسی وجود دارد كه در آنها اهميت تهاجم خيلی كمتر از هوش اجتماعی و خويشتن‌داری است و خط‌ مشی های ديگری وجود دارند كه از نظر تكاملی پربارترند
حتی در دنيای بی‌محابای تهاجم نر با نر، اكنون داريم پايگاه‌های حيرت‌آوری از فرهيختگی در ميان نخستی ها را تشخيص می دهيم. يكي اينكه نخستی ها پس از مبارزه می توانند آشتی كنند. اين نوع آشتی ها  نخستين‌بار در اوايل دهه ۱۹۸۰ توسط فرانس دوال از دانشگاه ايموري توصيف شد؛ اين رفتار تاكنون در نزديك به ۲۷ گونه مختلف نخستی ها، از جمله شمپانزه‌های نر، مشاهده شده است و چنانكه بايد به كار كاهش احتمال تهاجم بيشتر ميان دو مبارز سابق می آيد. و نخستی های گوناگون، از جمله بابون‌های نر، نيز گاهي با يكديگر همكاری می كنند، براي مثال با پشتيبانی از هم در مبارزه با ديگری
ائتلاف‌ها ممكن است داد و گرفت يا عمل متقابل را نيز دربرگيرند و حتی باعث ايجاد چيزی شوند كه مانند نوعی حس عدالت يا انصاف به نظر می رسد. در پژوهشی چشمگير توسط دوال و يكي از دانشجويانش، ميمون‌های كاپوچين در قفس‌های مجاور جای داده شدند. هر ميمون می توانست به تنهايی (با كشيدن يك سينی غذا به طرف قفسش) يا با كمك يكی از همسايگان (با كشيدن يك سينی سنگين‌تر به كمك هم) به غذا دست يابد؛ در مورد دوم تنها يكي از ميمون‌ها به غذای مورد بحث دسترسی می يافت. معلوم شد ميمون‌هايی كه همكاری می كنند احتمال بيشتری دارد كه غذا را با همسايه خويش شريك شوند
از اين جالب‌ تر الگوهای مادام‌العمر همكاری ميان بعضي شمپانزه‌های نر از جمله آنهايی است كه باندهای برادران تشكيل می دهند. در ميان بعضی گونه‌های نخستی، تمام اعضای يك جنس با نزديك شدن به سن بلوغ دسته زادگاهشان را ترك می كنند تا به اين ترتيب احتمال هم‌آميزی زيان‌آور از نظر ژنتيكی را منتفی سازند. در شمپانزه‌ها ماده‌ها خانه را ترك می كنند و در نتيجه شمپانزه‌های نر معمولا عمرشان را در كنار خويشاوندان نر نزديك سپری می كنند. رفتارشناسان جانوری غرق در نظريه‌بازی ها زندگی شان را صرف تلاش برای محاسبه آن می كنند كه همكاری متقابل در ميان غيرخويشاوندان چگونه آغاز می شود، اما اين نكته روشن است كه همكاری متقابل پايدار در ميان خويشاوندان به آسانی شكل می گيرد
بنابراين حتی نخستي‌های خشن نيز آشتی و همكاری می كنند، اما فقط تا حدی. برای تازه‌كارها، همانطور كه در رابطه با بونوبوها گفته شد، بدون خشونت و درگيری در گام نخست، چيزی برای آشتی وجود نخواهد داشت. علاوه بر اين، آشتی همگانی نيست: براي مثال بابون‌‌های ساوانای ماده در اين كار استادند اما نرها نه. از همه مهمتر آنكه حتی در ميان گونه‌ها و جنسيت‌هايی كه آشتی می كنند نيز اين يك پديده اتفاقی و حساب‌نشده نيست؛ احتمال آشتی افراد با كسانی كه ممكن است به دردشان بخورند بيشتر است. اين واقعيت در پژوهشي برجسته توسط مارينا كوردز از دانشگاه كلمبيا به اثبات رسيده است. در اين بررسی ارزش بعضی رابطه‌ها در ميان نوعی ميمون مكاك به طور مصنوعی افزايش داده شد. اين بار هم جانوران مورد آزمايش در مجاورت يكديگر و در شرايطی به قفس انداخته شدند كه در آن می توانستند به تنهايی يا از طريق همكاری به غذا دست يابند. احتمال آشتی كردن جفت‌هايی كه قابليت همكاری در آنها ايجاد شده بود پس از تهاجم برانگيخته، سه برابر همكاری نكننده‌ها بود. به عبارت ديگر آشتی تنش‌كاه به احتمال قوی در ميان جانورانی صورت می گيرد كه از پيش به همكاری عادت كرده و انگيزه لازم برای تداوم اين همكاری را داشته باشند
از بررسی هايی كه در مورد مساله همكاری انجام شده نيز نكات نااميدكننده‌ای پديدار شده است، از جمله اين واقعيت كه ائتلاف‌ها به طرز وحشتناكی ناپايدارند. در دسته‌ای از بابون‌ها كه در اوايل دهه ۱۹۸۰ بررسی شان می كردم، عمر ائتلاف‌های نر با نر پيش از فروپاشی به طور متوسط به دو روز هم نمی رسيد. علت اين فروپاشی ها در بيشتر موارد كوتاهی يك طرف در انجام عمل متقابل (بازپس گرداندن لطف طرف مقابل-م) يا حتی بدتر از آن تنها رها كردن طرف مقابل در طول يك مبارزه است. سرانجام و دلسردكننده‌تر از همه، كاربردی است كه بيشتر ائتلاف‌ها به منظور آن شكل می گيرند. به لحاظ نظری، همكاری برگ برنده فرديت برای مثلا بهكرد جمع‌‌آوری غذا يا دفاع در برابر شكارچيان است. اما در عمل دو بابونی كه با يكديگر همكاری می كنند، معمولا اين كار را برای بيچاره كردن طرف سوم انجام می دهند
گودال نخستين كسی بود كه از اين واقعيت عميقا نگران‌كننده گزارش داد كه دسته‌های شمپانزه‌های نر خويشاوند با همكاری هم «گشت‌های مرزی» انجام می دهند، يعني به جست‌وجو در امتداد مرز جغرافيايی جداكننده گروهشان از گروه‌های ديگر می پردازند و اگر با نرهای همسايه روبه‌رو شوند به آنها حمله برده و حتی تا حد كشتار تمام اعضای گروه‌‌های ديگر پيش می روند. بنابراين همكاری درون‌گروهی ممكن است نه به صلح و آرامش، بلكه به نابودگری كارآمدتر بينجامد. از این رو همكاری و حل اختلاف در گونه‌هايی از نخستی ها با تهاجمی ترين و طبقاتی ترين ساختار اجتماعی ديده شده است، اما نه به طور دائم، نه الزاما برای مقاصد خيرخواهانه و نه به شيوه‌ای انباشتی كه می تواند به برخي پيامدهای اجتماعی اساسا غيرهابزی بينجامد. درسی كه می گيريم از قرار معلوم اين نيست كه نخستی های خشن می توانند از طبيعت خويش برگذرند، بلكه صرفا آن است كه طبيعت اين گونه‌ها تودرتوتر و چندجنبه‌ای تر از آن است كه پيش از اين پنداشته می شد. دست‌كم تا اين اواخر كه درس همين بود
نخستی های كهن و نيرنگ‌های نو
بحث ديرپای «طبيعت در برابر تربيت» تا حدی احمقانه است. عمل ژن‌ها با محيطی كه در آن عمل می كنند كاملا درهم تنيده است؛ به تعبيري حتي سخن گفتن از آنكه ژن اکس چه می كند بی معناست و در عوض بايد اينطور در نظر آورد كه آن ژنها در محيط های مختلف چه می كند. با اين حال، چنانچه ناگزير شويم رفتار جانوری را تنها براساس يك واقعيت پيش‌بينی كنيم، شايد هنوز بخواهيم بدانيم آيا سودمندترين واقعيت به ژنتيك مربوط می شود يا به محيط
نخستين دو پژوهشی كه نشان‌ دادند نخستی ها تا حدی از طبيعت‌شان مستقل هستند با استفاده از يك تكنيك كلاسيك در ژنتيك رفتار به نام تعويض سرپرست انجام شدند. فرض كنيد جانوری نسل‌ها رفتاری خاص را نشان داده است- آن را رفتار الف می ناميم. می خواهيم بدانيم آيا اين رفتار ناشی از وجود ژن‌های مشترك است يا محيطی كه ميان چندين نسل مشترك بوده است. پژوهشگران تلاش می كنند با تعويض سرپرست جانور به اين پرسش پاسخ دهند، يعني مادر جانور را هنگام تولد عوض مي‌كنند تا زيردست مادر ديگری با رفتار ب بزرگ شود و بعد تماشا می كنند ببينند جانور وقتی بزرگ شد كدام رفتار را به نمايش می گذارد. يكی از مشكلات اين رويكرد آن است كه محيط يك جانور از لحظه تولدش آغاز نمی شود- جنين در محيط بسيار صميمانه‌ای با مادرش مشترك است، يعنی همان جريان خون بدن، آكنده از هورمون‌ها و مواد غذايی كه می توانند در كاركرد مغز و رفتار تغييرات مادام‌العمر ايجاد كنند. در نتيجه اين رويكرد را تنها به شيوه‌ای نامتقارن می توان به كار برد؛ اگر رفتاری در محيط جديد باقی بماند، نمی توان نتيجه گرفت كه ژن‌ها علت آن هستند، اما اگر رفتاری در محيط جديد تغيير كند، آنگاه می توان نتيجه گرفت كه ژن‌ها علت آن نيستند. اكنون نوبت به آن دو پژوهش می رسد
در اوايل دهه ۱۹۷۰، نخستی شناسی بسيار معتبر به نام‌هانس‌كومر در اتيوپی مشغول به كار بود، در منطقه‌ای كه دوگونه بابون با نظام‌های اجتماعی بسيار متفاوت را در خود جای داده است. بابون‌های ساوانا در دسته‌های بزرگ با تعداد زيادی نر و ماده بالغ زندگی می كنند. بابون‌های هامادرياس، درست برعكس، جامعه‌ای چند سطحی و پيچيده‌تر دارند.‌ هامادرياس‌ها از آنجا كه در منطقه‌ای بسيار خشك‌تر و خشن‌تر زندگی می كنند، مشكل بوم‌شناختی خاصی دارند. بعضی منابع استثنايی و كميابند و خيلی ها دلشان می خواهد در آنها سهيم شوند - مثلا يك گودال آب منحصربه‌ فرد يا لبه پرتگاهی مناسب برای خواب‌ شبانه و دور از دسترس شكارچيان. منابع ديگر، از جمله گياهانی كه می خورند، محدود و با فاصله بسيار از هم پراكنده‌اند كه موجب می شود اين جانوران ناگزير در گروه‌های كوچك و جداگانه عمل كنند. در نتيجه در‌ هامادرياس‌ها ساختار «حرم» تكامل يافته است - يك نر بالغ كه اطرافش را يك مشت ماده بالغ و بچه‌هايشان فرا گرفته‌اند - و در مقاطعی كوتاه روی دامنه صخره‌ای يا لب بركه آبی اتفاقی و گرانبها، تعداد زيادی حرم در آرامش به هم می رسند و موقتا يكی می شوند
كومر با گرفتن يك بابون ساوانای ماده بالغ و رها كردنش در يك دسته‌ هامادرياس و به دام انداختن يك ماده‌ هامادرياس بالغ و رها كردنش در يك دسته ساوانا، آزمايش ساده‌ای انجام داد. در ميان‌ هامادرياس‌ها اگر نری ماده‌ای را تهديد كند، تقريبا به طور قطع همين حيوان است كه حرم را در اختيار دارد و تنها راه پرهيز از آسيب ديدن برای ماده آن است كه به او نزديك شود – يعني به آغوش او باز گردد. اما در ميان بابون‌های  ساوانا اگر نري ماده‌ای را تهديد كند، راه پرهيز از آسيب ديدن آن است كه بگريزد. در آزمايش كومر، ماده‌هايی كه در ميان گونه ديگر انداخته شدند، در ابتدا رفتار ويژه‌گونه خودشان را انجام دادند كه در محله جديد خطای بزرگی به شمار می آمد. اما به تدريج به قواعد جديد گردن نهادند. می پرسيد اين يادگيری چقدر طول كشيد؟ حدود يك ساعت. به عبارت ديگر، هزاران سال تفاوت ژنتيكی براي جداسازی اين دو گونه، يك عمر تجربه يك قاعده اجتماعی حياتی برای هر بابون ماده و زمانی ناچيز برای وارونه كردن كامل همه چيز
آزمايش دوم توسط دوال و يكي از دانشجويانش به نام دنيس يوهانوويچ در اوايل دهه ۱۹۹۰ روی دو گونه ميمون مكاك ترتيب داده شد. مكاك‌های رزوس نر با هر معيار انسانی، جانورانی ناخوشايند‌ند. سلسله مراتب‌هايشان سخت و انعطاف‌‌ناپذير است، آنهايی كه در راس هستند سهم نامتناسبی از غنايم را تصرف می كنند، اين بي‌عدالتی را با تهاجم بی رحمانه تحميل می كنند و پس از مبارزه به ندرت آشتی می كنند. در نقطه مقابل آنها، مكاك‌های بی دم نر كه تقريبا در تمام ژن‌هايشان با پسرعموهای رزوس خويش مشتركند، تهاجم بسيار كمتری نشان می دهند، رفتارشان پذیرفتاری‌تر است، سلسله مراتب‌هايشان آنقدر سختگيرانه نيست و برابری خواه‌ترند
دوال و يوهانوويچ از آنجا كه با نخستی ها در اسارت كار می كردند، با تركيب مكاك‌های رزوس و بی دم با يكديگر، گروهی اجتماعی از مكاك‌های نابالغ از هر دو جنس نر و ماده به وجود آوردند. جالب آنكه به جای گردن‌كلفتی مكاك‌های رزوس برای بی دم‌ها، با گذشت چند ماه، رزوس‌های نر شيوه اجتماعی بی دم‌ها را پذيرفتند و سرانجام حتی در درجات بالای رفتار آشتی جويانه به پای بی دم‌ها رسيدند. علاوه بر اين اتفاقا مكاك‌های بی دم و رزوس هنگام آشتی ژست‌های متفاوتی به خود می گرفتند. مكاك‌های رزوس مورد بررسی، ژست‌های آشتی جويانه بی دم‌ها را تقليد نكردند بلكه در عوض درصد وقوع ژست‌های ويژه‌ گونه خودشان را افزايش دادند. به عبارت ديگر، آنها صرفا رفتار مكاك‌های بی دم را تقليد نمی كردند، بلکه مفهوم آشتی مكرر را در عرف اجتماعی خودشان می گنجاندند. هنگامی كه سرانجام اين مكاك‌های رزوس از هپروت دنيای جديدشان به گروهی بزرگتر و فقط رزوسی بازگردانده شدند، طرز رفتار جديدشان حفظ شد. اين چيزي كم از حادثه‌ای خارق‌العاده ندارد. اما آخرين تك‌ پرسش را به ذهن می آورد؛ آن ميمون‌های رزوس وقتی كه سرانجام به دنيای تمام‌-رزوسی بازگردانده شدند، آيا بينش‌ها و رفتارهايشان را به ديگران سرايت دادند؟ افسوس كه چنين نشد. به خاطر همين لازم است به سراغ آخرين مستنداتمان برويم
بر جا مانده
در اوايل دهه ۱۹۸۰، گروهی از بابون‌های ساوانا به نام «دسته جنگل» كه سال‌ها بررسی اش كرده و در واقع با آن زندگی كرده بودم، در يك پارك ملی در كنيا سرش به كار خودش گرم بود تا آنكه يك روز شانس در خانه گروه بابون همسايه را زد: قلمرواش يك اقامتگاه جهانگردی را دربرمی گرفت كه فعاليت‌‌هايش را توسعه داد و در نتيجه آن مقدار غذايی كه به زباله‌دانی پرتاب می شد افزايش يافت. بابون‌ها همه چيز‌خوارند و «دسته زباله‌دانی» با سورچرانی از ران‌های مرغ پس‌مانده، همبرگرهای نيم‌خورده، باقيمانده‌‌ كيك شكلاتی و هر چيز ديگری كه سر از آنجا در می آورد، شاد بودند. چيزی نگذشت كه آنها برای خواب به درختان بالای چال زباله نقل مكان كردند و هر روز صبح درست موقع بيرون ريختن روزانه زباله‌ها پايين می آمدند (به زودی در نتيجه پرخوری و كم‌تحركی چاق شدند، اما اين خودش داستان ديگری است)
اين ساخت‌وساز در رفتار اجتماعی دسته‌جنگل نيز تغييری تقريبا به همين اندازه چشمگير به وجود آورد. هر روز صبح، حدود نيمی از نرهای بالغ اين دسته وارد قلمرو نرهای دسته زباله‌دانی می شدند، موقع تخليه روزانه زباله كنار چال می نشستند و براي دستيابی به زباله با نرهای مقيم درگير می شدند. آن عده از نرهای دسته جنگل كه اين كار را می كردند در دو ويژگی با هم مشترك بودند: خيلی جنگجو بودند (كه برای دور كردن غذا از بابون‌های ديگر لازم بود) و علاقه چندانی به روابط اجتماعی نداشتند (اين تجاوزها و دستبردها صبح زود و در ساعاتی اتفاق می افتاد كه بخش عمده جوريدن‌های دسته‌جمعی روزانه در بابون‌های ساوانا در آنها روی می دهد)
اندكی بعد، بيماری سل كه با سرعت و شدت ويرانگری در ميان نخستی های غيرانسانی انتشار می يابد، در دسته زباله‌دانی شايع شد. طی سال آينده، بيشتر اعضای آن و نيز تمام نرهای دسته جنگل كه از چال زباله غذا پيدا می كردند، مردند. نتيجه آن شد كه در دسته جنگل نرهايی باقی ماندند كه صلح‌جوتر و اجتماعی تر از حد ميانگين بودند و نسبت ماده به نر آن در مقايسه با قبل اكنون دو برابر شده بود. پيامدهای اجتماعی اين تغيير چشمگير بود. سلسله مراتب ميان نرهای دسته جنگل باقی ماند، اما نه به قوت سابق: در مقايسه با گروه‌های ديگر و عادی تر بابون‌های ساوانا، نرهای عالی رتبه كنونی دسته جنگل به ندرت زيردستان را آزار می دادند و حتی گاهی منابع مورد مجادله را به آنها واگذار می كردند. تهاجم، به‌ويژه تهاجم به اشخاص ثالث، بسيار كمتر شده بود و نرخ رفتارهاي پذيرفتاری نظير جوريدن يكديگر توسط نرها و ماده‌‌ها يا با هم نشستن به شدت افزايش يافت. هر از گاهی حتی مواردی وجود داشت كه نرهای بالغ يكديگر را می جوريدند، رفتاری كه تقريبا به‌ اندازه بال درآوردن بابون‌ها بی سابقه است
اين محيط اجتماعی بی همتا صرفا به عنوان تابعی از نسبت جنسی يكسويه پديد نيامد؛ نخستی شناسان ديگر، در مواردی از دسته‌هايی با نسبت‌های جنسی مشابه گزارش داده‌اند اما در هيچ‌ كدام از آنها چنين جو اجتماعی ديده نشده است. كليد اين مساله نه فقط در بيشتر بودن ماده‌‌ها بلكه در نوع نرهايی بود كه باقی مانده بودند. اين فاجعه جمعيت‌شناختی - كه زيست‌شناسان تكاملی براي آن اصطلاح «گلوگاه انتخابی» را به كار می برند - دسته‌ای از بابون‌های ساوانا به وجود آورده بود كه با آنچه اكثر كارشناسان انتظار داشتند كاملا متفاوت بود
اما بزرگترين شگفتی چند سال بعد ظاهر شد. بابون‌های ساوانای ماده تمام عمرشان را در دسته‌ای سپری می كنند كه در آن به دنيا می آيند، در حالی كه نرها حوالی بلوغ دسته زادگاهشان را ترك می كنند؛ بنابراين تمام نرهای بالغ يك دسته در جای ديگری بزرگ شده و هنگام نوجوانی وارد گله می شوند. تا اوايل دهه ۱۹۹۰ هيچ‌ كدام از نرهای كم‌تهاجم/بيش‌پذيرفتار اوليه دوران سل دسته جنگل ديگر زنده نبودند؛ تمام نرهای بالغ گروه پس از آن همه‌گيری به دسته ملحق شده بودند. با وجود اين، محيط اجتماعی بی همتای اين دسته به همان شكل باقی ماند و امروزه نيز با گذشت نزديك به ۲۰ سال از آن گلوگاه انتخابی، وضع بر همان منوال است. به عبارت ديگر، نرهای نوجوانی كه پس از بزرگ شدن در جای ديگر وارد دسته جنگل می شوند، سرانجام سبك‌رفتاری منحصربه‌ فرد نرهای مقيم را می پذيرند. «فرهنگ» آنطور كه هم انسان‌شناسان و هم رفتارشناسان جانوری تعريف می كنند، به آن تغييرات رفتاری محلی اطلاق مي‌شود كه به دلايل غيرژنتيكی و غيربوم‌شناختی به وجود می آيند و بيش از زمان پيدايش خويش دوام می آورند. جامعه كم‌تهاجم/بيش‌پذيرفتار دسته‌جنگل بی گمان پايه‌گذار يك فرهنگ دلپذير فرا-نسلی است
بررسی مداوم اين دسته پرده از راز چگونگی انتقال اين فرهنگ به تازه‌واردان برداشته است. واضح است كه ژنتيك هيچ نقشی ايفا نمی كند و از قرار معلوم خودگزينی نيز همين‌طور؛ نرهای نوجوانی كه به اين دسته می پيوندند هيچ تفاوتی با آنهايی كه به دسته‌های ديگر وارد می شوند ندارند و هنگام ورود مانند بقيه تهاجم بسيار و پذيرفتاری اندك نشان می دهند. شواهدی نيز در دست نيست كه نرهای مقيم به نرهای جديد آموزش دهند رفتار ملايمی داشته باشند. نمی توان اين احتمال را منتفی دانست كه از طريق مشاهده يادگيری هایی صورت گيرد، اما با توجه به اينكه ويژگی شاخص اين فرهنگ نه انجام يك رفتار بی همتا بلكه انجام رفتارهای عادی با نسبت‌هايی به شدت غيرعادی است، تشخيص آن دشوار است
تا به امروز جالب‌ترين سرنخ در مورد مكانيسم این انتقال، شيوه برخورد ماده‌‌های مقيم دسته‌جنگل با نرهاي تازه‌وارد است. در يك دسته‌ عادی بابون‌های ساوانا، نرهای نوجوان تازه‌وارد سال‌ها تلاش می كنند تا ذره‌ذره راهی به متن جامعه پيدا كنند؛ رتبه آنها فوق‌العاده پايين است - ماده‌‌ها آنها را ناديده می گيرند و نرهای بالغ تنها به عنوان اهداف دم‌دستی تهاجم به آنها توجه می كنند. در دسته‌جنگل، درست برعكس، نر جديدی كه وارد میشود اندكي پیش از رسيدن از راه مورد هجوم توجه ماده‌‌ها قرار می گيرد. ماده‌های مقيم نخستين بار به طور متوسط ۱۸ روز پس از ورود نرهای جديد خودشان را از نظر جنسی به آنها تعارف می كنند و به طور متوسط ۲۰ روز پس از رسيدن‌شان آنها را برای نخستين بار می جورند (بابون‌های ساوانای معمولی چنين رفتارهايي را به ترتيب پس از ۶۳ و ۷۸ روز نشان می دهند). از اين گذشته اين ژست‌های خوشامدگويی در دسته‌جنگل در اوايل دوره پس از ورود فراوان‌تر رخ می دهند و جوريدن نرها توسط ماده‌‌ها در دسته‌جنگل چهار برابر جاهای ديگر انجام می شود. به عبارت ديگر نرهای جديد تقريبا از لحظه ورودشان درمی يابند كه در دسته جنگل همه چيز طور ديگری است
در حال حاضر به نظر من قابل قبول‌ترين تبيين آن است كه فرهنگ خاص اين دسته فعالانه منتقل نمی شود بلكه به سادگی در نتيجه تسهيل حاصل از عملكرد اعضای مقيم پديد می آيد. ماده‌‌های دسته‌جنگل به علت زندگی در گروهی كه تعداد نرهايش نصف معمول است و علاوه بر آن بچه‌‌های خوبی هم هستند، آسوده‌تر شده و از احتياط‌هايشان كاسته شده است. در نتيجه، بيشتر تمايل دارند فرصتی پيدا كنند و از نظر اجتماعی به فكر تازه‌واردها باشند، حتي اگر اين نورسيده‌ها در ابتدا چيزی جز نوجوان‌های عصبي معمولي نباشند. نرهای جديد به نوبه خود وقتی می بينند چنين برخورد خوبی با آنها می شود، سرانجام آرام می گيرند و رفتارهای محيط اجتماعی متمايز اين دسته‌ را قبول می كنند
قاتلان بالفطره؟
آيا از اينها كه گفته شد مي‌توان درسی آموخت كه به كار خشونت انسان عليه انسان بيايد؟ البته منظورم غير از هوس‌انگيزی احتمالی مبتلا ساختن افراد مهاجم به موارد مرگبار بيماری سل است. از هر انسان‌شناس زيستی كه درباره رفتار انسان اظهارنظر می كند طبق سنتی ديرپا انتظار می رود اين نكته را در نظر داشته باشد كه انسان در طول ۹۹ درصد از تاريخ خويش در گروه‌های پايدار كوچكی متشكل از شكارچی-گردآورنده‌های خويشاوند زندگی كرده است. متخصصان نظريه بازی ها ثابت كرده‌اند كه يك گروه كوچك منسجم بستر مناسبی براي ظهور همكاری است: هويت شركت‌كننده‌های ديگر معلوم است، فرصت تكرار بازی ها (و در نتيجه امكان تنبيه متقلبان) به دفعات وجود دارد و بازي رو انجام می شود (بازيكنان می توانند شهرت خوب يا بد كسب كنند). و به خاطر اين، آن گروه‌های شكارچی  ـ گردآورنده فوق‌العاده برابری خواه بودند. داده‌های تجربی و آزمايشی نيز امتيازهای همكارانه گروه‌های كوچك را در سوی مقابل طيف انسانی، يعنی در دنيای شركتی، نشان داده‌اند
اما فقدان خشونت در گروه‌های كوچك مي‌تواند خيلی گران تمام شود. گروه‌های همگن كوچك با ارزش‌های مشترك ممكن است به كابوسی از همانندی تبديل شوند. از ‌اين گذشته می توانند براي بيگانه‌ها خطرناك باشند. نيروهای نظامی، با تقليد ناآگاهانه از گشت‌های مرزی مرگبار شمپانزه‌های نر خويشاوند نزديك، در طول تاريخ همواره درصدد تشكيل واحدهای كوچك پايدار بوده‌اند؛ با آيين‌های خويشاوندی دروغين ذهن‌شان را انباشته می سازند و به اين ترتيب ماشين‌های كشتار همكارانه و كارآمد توليد می كنند. آيا دستيابي به امتيازهای همكارانه يك گروه كوچك بدون واداشتن گروه به آنكه غيرخودی ها را در واكنشی غيرارادی بی عنوان «ديگری» تلقی كند، امكان‌پذير است؟ يك راه رسيدن به اين هدف داد و ستد است. مبادلات اقتصادی  داوطلبانه نه تنها سود توليد می كند، بلكه در عين حال می تواند از برخوردهای اجتماعی نيز بكاهد ـ چنانكه در مورد مكاك‌ها ديديم احتمال آشتی كردن‌شان با شريكی ارزشمند در به دست آوردن غذا بيشتر است
راه ديگر از طريق يك ساختار اجتماعي شكافتی  ـ گداختی است كه در آن مرزهای ميان گروه‌ها مطلق و نفوذناپذير نيست. مدلي كه در اينجا مطرح می شود جامعه چندسطحی بابون‌های هامادرياس نيست، هم به خاطر آنكه واحد اجتماعي پايه آنها يعني حرم استبدادی است و هم به خاطر آنكه گداخت در آنها چيزی بيش از گردهمايی گهگاهی انبوهی از جانوران برای استفاده از يك منبع در صلح و آرامش نيست. شكارچی ـ گردآورنده‌های انسانی سرمشق بهتری هستند، چرا كه گروه‌های كوچك‌شان اغلب در هم ادغام مي‌شوند، از هم جدا مي‌شوند يا اعضای خويش را براي مدتی مبادله می كنند و با اين سياليت نه تنها به حل مشكلات ناشی از منابع محيطی بلكه به حل مشكلات اجتماعی نيز كمك می كنند. نتيجه آن است كه به جای دنيای همه يا هيچ شمپانزه‌های نر كه در آن هركسی يا خودی محسوب می شود يا دشمن، شكارچي ـ گردآورنده‌ها می توانند از درجه‌بندی هايی از آشنايی و همكاری برخوردار شوند كه در مناطق وسيعی گسترش می يابد
برهمكنش‌های ميان شكارچی ـ‌ گردآورنده‌ها شبيه برهمكنش‌های شبكه‌های ديگر است كه در آنها گره‌های جداگانه‌ای (در اين مورد، گروه‌های كوچك) وجود دارد و اكثريت برهمكنش‌های ميان گره‌ها موضعی هستند، در حالی كه فراوانی برهمكنش‌ها با افزايش فاصله كاهش می يابد. رياضيدانان نشان داده‌اند كه وقتی نسبت‌های ميان برهمكنش‌های نزديك، متوسط و دور بهينه باشد، شبكه مقاوم است، يعنی پر از خوشه‌های بسيار همكارانه برهمكنش‌های موضعی است اما در عين حال توان بالقوه خود را براي هماهنگی و ارتباطات راه دور نامتداول حفظ می كند
بهينه‌سازی برهمكنش‌هاي شكافتی ـ گداختی شبكه‌های شكارچی ـ گردآورنده آسان است: همكاری در درون گروه، برنامه‌ريزی شكارهای مشترك متعدد با گروه همسايه، داشتن برنامه‌های شكار هر از گاهی با گروه‌های نسبتا دورتر و داشتن افسانه‌ای از يك شكار مشترك با گروهی اسطوره‌ای در آن سوی زمين. بهينه‌سازی برهمكنش‌های شكافتی ـ گداختی در شبكه‌های انسان معاصر خيلی سخت‌تر است، اما اصول آن تفاوتی نمي‌كند
در بررسی اين موضوعات، پژوهشگر اغلب با نوعی بدبينی مواجه می شود كه ريشه در اين برداشت دارد كه انسان، ‌به عنوان يك گونه نخستی، ذاتا برای بيگانه‌هراسی ساخته شبیه است. ظاهرا بعضی پژوهش‌ها به روش تصويربرداری از مغز به شيوه‌ای بسيار نااميدكننده از اين ديدگاه حمايت كرده‌اند. در اعماق مغز ساختاری به نام بادامك (آمیگدال) وجود دارد كه در ترس و تهاجم نقشی كليدی بازی مي‌كند. آزمايش‌ها نشان داده‌اند كه وقتی چهره فردی از نژادی متفاوت به آزمودنی ها نشان داده می شود، بادامك از نظر سوخت‌وسازی فعال مي‌شود، يعنی برانگيخته شده و براي عمل آماده و گوش به زنگ می شود. اين اتفاق حتي وقتی كه چهره موردنظر «پوشيده»، يعنی با چنان سرعتی به آزمودنی نشان داده می شود كه ديدن آگاهانه آن امكان‌پذير نيست، باز هم روی می دهد
اما بررسي‌های جديدتر بايد اين بدبينی را تخفيف دهند. چنانچه شخصی كه تجربه بسياری در برخورد با افراد متعلق به نژادهای ديگر دارد آزموده شود، ‌بادامك فعال نمی شود. يا چنانكه سوزان فيسك از دانشگاه پرينستون در آزمايشی حيرت‌انگيز انجام داده است، ‌چنانچه آزمودنی از پيش با ظرافت به سمت اين فكر سوق داده شود كه به آدم‌ها به عنوان افراد مستقل نگاه كند و نه به عنوان اعضای يك گروه، بادامك تكان نمی خورد. انسان شايد طوری ساخته شده باشد كه در مواجهه با «ديگران» مضطرب و تندخو شود، اما ديدگاه‌های ما درباره آنكه چه كسانی در اين گروه قرار می گيرند، ‌بدون ترديد تربيت‌پذير است
در اوايل دهه ۱۹۶۰ ستاره‌ای نوخاسته در علم نخستی شناسی به نام ايرون ديور از دانشگاه هاروارد، نخستين شرح كلی درباره اين موضوع را منتشر ساخت. وقتی درباره تخصص خودش، بابون‌های ساوانا، بحث می كرد نوشت كه آنها «به عنوان دفاعی در برابر شكارچيان خلق‌وخويی مهاجم يافته‌اند و مهاجم بودن را نمی توان مانند يك شير آب باز كرد يا بست. بخشی اصلی از شخصيت ميمون‌ها و چنان ريشه‌دار است كه آنها را در هر موقعيتي مهاجمان بالقوه مي‌سازد»
به اين ترتيب بابون ساوانا به معناي واقعی كلمه تبديل به مثالی كلاسيك از زندگی در جامعه‌ای مهاجم، فوق‌العاده لايه‌بندی شده و نرسالار شده است. با اين‌حال ظرف مدت چند سال، اعضای اين گونه به قدری  انعطاف‌پذيری رفتاری از خود نشان دادند كه يكي از جامعه‌هايشان را به آرمانشهر بابون‌ها تبديل كردند
نيمه نخست قرن بيستم در خونی كه تهاجم آلمانی و ژاپنی ريخت، ‌خيس خورد؛ با اين‌حال با گذشت تنها چند دهه از آن ماجرا اكنون دشوار بتوان دو كشور صلح‌جوتر از آنها تصور كرد. سوئد قرن هفدهم را صرف تاخت‌وتاز در عرصه اروپا كرد، اما اكنون تمثال آرامش است. انسان هم گروه كوچك كوچ‌نشين اختراع كرده است و هم كلان‌كشور قاره‌ای و چنان انعطاف‌پذيری از خود نشان داده كه به موجب آن زادگان بی خانمان اولی می توانند به شكل موثری در دومی عمل كنند. ما فاقد آن نوع فيزيولوژی يا آناتومی هستيم كه در پستانداران ديگر سيستم جفت‌گيری شان را تعيين می كنند و برپايه تك‌همسری، چندزنی و چندشوهری، جوامعی پديد آورده‌ايم. و ما دين‌هايی ساخته‌ايم كه در آنها اعمال خشونت‌بار مجوز ورود به بهشت هستند و دين‌های ديگری كه در آنها همين اعمال فرد را به جهنم می فرستند. آيا دنيايی از دسته‌های جنگل انسانی كه با صلح و آرامش در كنار هم به سر برند امكان‌پذير است؟ هركس كه می گويد «نه، اين فراتر از طبيعت ماست» درباره نخستی ها و از جمله خودمان خيلی كم می داند